در ره منزل ددوست ...

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهرانشروع كرد به سخنراني، با همان مجروحيت شديد. همة بيمارستان جمع شده بودند تماشا. اسمش حميد بود، حميد هاشمي.

ماها شهيد مي شيم...  ما لحظه شماري مي كنيم براي شهادت ... سلام ما رو به امام برسونيد...  بهش بگيد ما عاشقشيم.

همه گريه مي كردند. سخنراني عجيبي كرد. هجده سال بيشتر نداشت. "مهدی محمدی"

 

روي تخت بيمارستان بي تابي مي كرد. دكتر عصباني شده بود. تو كه مي ترسي اصلاً چرا اومدي جبهه؟

كي مي گه من مي ترسم؟ اين تنِ من فداي امام ... جون من فداي امام، اگه بدنم در راه امام قطعه قطعه بشه من نمي ترسم، ناراحت نمي شم...  اما درد اذيتم مي كنه ... .

دكتر زخمش را پانسمان كرد. اخم هايش از هم باز شده بود. حرفي براي گفتن نداشت. "نبی الله شامخی"

 

به زحمت آوردنش توي سنگر، اونم چه سنگري؛ پر بود از زين سوخته و پوتين سوخته. با سيم چين پوتينش را باز كردند و كنار پوتين هاي ديگر انداختند. گريه مي كرد.

 دعا كنيد ... دعا كنيد خدا توفيق جبهه آمدن رو از من نگيره. فقط از خدا بخوايد بازم بيام.

شال سياهش را از گردنش درآورد و روي زخمش گذاشت.

 اين شال تبرك شده ی دست امامه ... اينو ببنديد به پام. پاي من بايد خوب بشه والاّ ديگه نمي تونم بيام جبهه.

ماشين بهداري از سنگر دور شد. نيم ساعت گذشته بود. هنوز بچه ها گريه مي كردند. "مسعود سیفی"

 

دست قطع شده اش را گرفته بود توي دست و مي دويد. هنوز فريادش در گوشم باقي مانده است:

 خدايا شاهد باش كه من اين دست رو در راه امام خميني دادم! "رزمنده ناشناس"


"برگرفته از کتاب در ره منزل لیلی"

فریاد یک بغض خاموش ...

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهرانوقتی شماره های نفست اجازه شکفتن بغضت را نداد و آرام دست روی قلبت گذاشتی و فقط آه کشیدی و تکیه دادی، به اشک های نا ریخته ات قسم خوردم تا بغضت را بنمایانم، قسم خوردم نگذارم بغض تو در گلو خفه شود و چون استخوانی فقط گلوی خودت را بیازارد ...!

ادامه نوشته

حرارت دل آتش گرفته از نبودت زمستان را قابل تحمل  می کند/

شهید امیر کاظم زادهزمستان سردیست ولی حرارتی غیر قابل وصف باز راه ما را به سوی گلزار شهدا کج که نه! راست کرد ...! بگذار عاقلان هر چه دلشان می خواهد خطابش کنند، قبرستان و ...! اگر اینان مرده اند که اینچنین جذبه هاشان آدمی را از شهر و دیار دیگر به سوی خود می کشانند پس مایی که از آتش این عشق و اشتیاق زنده ایم، چه عنوانی داریم ...! شهدا! حکایت دلدادگی ما و دلبری شما در دایره تعقل آدمیان به اصطلاح متمدن نمی گنجد، خودتان تعریفی، بیانی، حرفی از این زبانحال و حس مبهم بگویید.

اینبار تعریف این حس و حال را از زبان خانم منصوره بخشی زاده، همسر شهید امیر کاظم زاده که 11 خرداد ماه 1392 در سوریه به شهادت رسیدند می شنویم، این شهید بزرگوار داوطلبانه خود را به اصحاب کربلا رساند و از دریچه  "و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا" پرواز کرد و خود را سپاه عاشورا رسانید و با رویی سپید و جانی مشتاق به طواف حرم عشق، بی بی دو عالم، حضرت زینب (سلام الله علیها) شتافت.

ادامه نوشته

نوری که از پنجره تابید ...

شهید حشمت الله امینیدر یک کلمه اگر بخواهم ایشان را تعریف بکنم می گویم ایشان انسان صادقی بودند. یعنی زمانی که می گفت "ایاک نعبد و ایاک نستعین" به تمام معنا در وجودش این صداقت وجود داشت. اگر می گفت "لا اله الا الله" به معنی واقعی می گفت و گفته خودش را با عمل کامل می کرد و به گفته خود عمل می کرد. چیزی که برای خود من هم خیلی جالب بود بحث شهادت ایشان و محل دفن پیکر مبارک این شهید والا مقام بود. ایشان در ایام عید قربان به شهادت رسیدند، 14 مرداد ماه 1366 در عملیات نصر 7، منطقه سردشت و ارتفاعات گلپر که ایشان دقیقا روی ارتفاعات گلپر در صبح روز پانزدهم مفقود الاثر شد.

ادامه نوشته

خانه دوست کجاست ...؟!

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم و از نور خویش آتش در ما بیفروز تا در سرمای بی‌خبری نمانیم. خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم و دست آن شهیدان را بر پیکرمان آویز تا مشت خونینشان را برافراشته داریم. خدایا چشمی عطا کن تا برای تو بگرید، دستی عطا کن تا دامانی جز تو نگیرد، پایی عطا کن که جز راه تو نرود و جانی عطا کن  که برای تو برود.

ادامه نوشته

میشود طور دیگری بود! مثل شهدا ...!

 وقتی رسول برادر کوچکترش شهید شد اومد تو سنگر و دو دستی تو سرش می­زد و باخنده می­ گفت: منو بگو که اونو نصیحت می­ کردم. بیچاره مادرم فکر می­ کرد من آدم حسابی­م، حالا چطوری برم دیدنش؟ یکی از بچه­ ها با خنده گفت: حالام دیر نشده ببین عیبت چی بوده که شهید نشدی؟ تقصیر خودته وگرنه که همون شیری که مادرت به رسول داد به تو هم داد.

مصطفی جواب داد از اتفاق عیب کارو فهمیدم، درسته تقصیر خودمه، چون من با امثال شما رفیق شدم ولی رسول اصلا شما رو نمی­شناخت! بچه­ ها از این حاضر جوابی کیف کرده بودند ...!

 

- شب عروسیش دیدنی و به یاد ماندنی بود. برای اولین بار تو شکل و شمایل ویژه­ ای می­ دیدیمش. با کت و شلوار سورمه­ ای تر و تمیز و یه پیرهن سفید، شده بود یه داماد درست و حسابی. اما آخر شب چرت همه رو پاره کرد، میکروفن رو گرفت و گریه کنان حرفایی رو گفت، فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیدم. این وظیفه­ ی من بود، حضور تو جبهه هم وظیفه­ ی دیگه منه. فردا عازم جبهه هستم و بدونید که این بار... گریه مصطفی قطع نمی­ شد. دهان عده­ ای زیادی که برای شیرینی خوران آمده بودند از تعجب باز مانده بود ...!


- صدای انفجار از دور و نزدیک به گوش می­ رسید. با خودم گفتم: کاش نماز رو زودتر تموم کنه. اگه یه خمپاره بیاد وسط خاکریز؟

اما مصطفی آرام و مطمئن، به همه عطر زد محاسنشو شانه کرد. پیشونی بند سبز رنگشو باز کرد و تو جیبش گذاشت. طبق معمول سجاده­ ی سبز رنگ کوچکی که همیشه با خودش داشت رو پهن کرد روی خاک. به طرف قبله ایستاد کمی مکث کرد و به طرف ما برگشت و گفت: می­ دونید اگه این نماز آخر ما باشه چه عشقی می­ کنیم؟ حرف همیشگی اون تو ذهنم تداعی شد که می­ گفت خاک بر سرما اگه جنگ تموم بشه و ما زنده باشیم.

مصطفی اشک ریزان به طرف قبله ایستاد به سمت مدینه  و کعبه­ ی دلها گفت: السلام علیک یا مولاتی یا فاطمة الزهرا السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

یکی از خصلتای قشنگ مصطفی این بود که حتی تو سخت ترین شرایط که برای کسی فکر درست و حسابی نمی­ ماند همان نماز آرام  را با حضور قلب و اشک ریزان می­ خواند ...!


شهید حاج مصطفی ردانی پور

از کتاب بوی باران

ما افتخار می کنیم که شما هم بسیجی هستید ...

بپایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، بسیجسیج راه گشوده جاده عشق است که مادامی که با دل در مسیرش قدم نهی، به دیار سعادت رهنون می سازدت و از سر شچه های همیشه جوشان معنویات و عشق و ایثار و اخلاص سیرابت می کند، چنانکه صدای رسای "هل من ناصر ینصرنی" را می شنوی و همیشه یار و یاور حسین زمان هستی، بسیج کارگاه عشق است،  بسیج همان است که امام و شهدا و رهبر کبیر و عظیم الشان انقلاب بدان افتخار می کنند. و حال ببین که شهیدا چگونه به این پنجره عظیم و مقدس گشوده شده بدست امام می نگریستند ...

ادامه نوشته

تا چه حد توان پرداخت بهای شهادت را داریم ...؟!

اگر شهادت بهایی داشته باشد، ما چقدر پس انداز برای پرداخت بهایش را داریم، اگر شهادت را ارزانی کنند و ما حسابمان همچنان تهی، چه خسارت سنگینی را متحمل می شویم ... .


در گردان موسى بن جعفر (ع) دوستى داشتيم چهارده- پانزده ساله اهل رهنان اصفهان. صفا و خلوص غريبى داشت، مسلم بود كه شهادت او ردخور ندارد و به همين دليل و به بهانه كم سن و سالى اش اغلب دوستان نوبت پست او را از خواب بيدار نمى كردند و به جاى او نگهبانى مى دادند. سنگر نگهبانى عصر در آن قسمت از منطقه فوق العاده در تيررس دشمن بود. يك روز بعد از ظهر داخل سنگر نگهبانى اش صداى انفجار آمد. آتش و دود همه جا را فراگرفته بود. هر چه او را صدا زديم جوابى نشنيديم. به درون سنگر رفتيم، كاسه ي سرش از بين رفته بود. او را بردند عقب. يكى از رفقا كه جيبهايش را خالى كرده بود به كاغذ نوشته اى برخورده بود به اين شرح: گناهان هفته، شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل در فوتبال. يكشنبه: زود تمام كردن نماز شب. دوشنبه: فراموش كردن سجده شكر يوميه. سه شنبه: شب بدون وضو به بستر رفتن. چهارشنبه: در جمع با صداى بلند خنديدن. پنجشنبه: پيشدستى فرمانده در سلام به من. جمعه: تمام نكردن تعداد صلوات مخصوص جمعه و به هفتصد تا كفايت كردن... و اين شهيد كسى جز ناصر حسينى نبود.


شادی روح مطهر شهدا صلوات

السلام علیک یا ابا عبد الله ...

شهید قدرت الله حسین زادهدویدیم!بالای سنگر را خراب کردیم. یقه اش راگرفتیم کشیدم پایین.

تیر خورده بود ودرد داشت،ولی داشت می خندید.

لبخند زد.ما احساس می کردیم لبخند رضایت است.

بغض کردیم که قدرت الله چی شده.

سرش را بالا آورد و گفت: "السلام علیک یا ابا عبدالله"وسرش افتاد...

ادامه نوشته

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (5)

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه اییه آقایی اومد دم ماشین و بهم گفت کمک می خوایی؟ پیش خودم فکر کردم از کشاورزای اون منطقست، گفتم: آره آقا جون، شما کجا بودی؟ چطور شد اومدی اینجا؟! گفت اومدم به شما کمک کنم، چی شده؟ گفتم: لاستیک ماشین پنچر شده، چهل تا شهید پشت ماشینه که زاپاسم زیرشونه، راستش می ترسم برم بیارمش، اومد کمکم، شهدا رو گذاشتیم کنار، زاپاس رو برداشتیم و لاستیک رو عوض کردیم، کارمون تموم شد، تا به خودم اومدم و خواستم ازش تشکر کنم دیدم کسی دروبرم نیست، هرچی گشتم پیداش نکردم!

ادامه نوشته

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (4)

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه اییادمه یه روزی که تو شلمچه بودم هواپیماها اومدن و از نحر خیّن تا پاسگاه زید رو بمبارون هوایی کردن، من یه موتوری داشتم که اون موقع رفته بودم شناسایی، عراقی ها تو این بمبارون همه یه گردان رو پودر کرده بودن! من موتور رو انداختم یه گوشه ای و روی زمین دراز کشیدم، فقط می دیدم که دست و پا و ... از هوا رو زمین می ریزه، اونجا متوجه شدم که من لیاقت شهادت رو ندارم! اومدم عقب و با خدای خودم عهد بستم که اگه زنده موندم خادم شهدا بشم و الان هم حدود 12 ساله که خادم الشهدا هستم

ادامه نوشته

پیغام شهید گمنام برای مادرش!

پیغام شهید گمنامگفت: وقتی شما سر خاک من آمدی و دستت را گذاشتی روی خاکم، قبر من پر از نور شد. به مادرم بگو من اینجا هستم تا اگر می خواهد سر خاک من بیاید، بداند. مادرم چشم انتظار من است. وقتی قسم خوردم و گفتم پیغامت را می رسانم، خوشحال شد و خندید. دست کرد در جیبش و کاغذی هم درآورد و به طرفم دراز کرد. تا آمدم کاغذ را بگیرم از خواب پریدم و بیدار شدم.

ادامه نوشته

خون نامه شهید مهدی رجب بیگی

شهید مهدی رجب بیگی
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر، باید شهید شویم تا آینده بماند
! هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید امروز بمانیم تا فردا شهید نشود! عجب دردی!  کاش راهی بود تا امروز شهید شویم و فردا باز زنده گردیم تا دوباره شهید شویم.

ادامه نوشته

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (3)

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید محمد حسین یوسف اللهییه تعداد از شهدا هم خیلی خوب عبادت و بندگی کردن، میومدن زیر آتیش و رگبار دلشونو دست خدا میدادن، شبا یه گوشه ای رو پیدا می کردن و مشغول راز و نیاز میشدن، انقدر با ارزش و خریدنی شده بودن که خدا بهشون علم خاصی داده بود، از بعضی چیزا خبر داشتن ...، یکی از بچه ها یه تابلویی تهیه کرده بود و توش می نوشت که چه کسی کی شهید میشه ...! می گفت ممد تو فلان روز فلان ساعت شهید میشی، فلانی تو اینطوری شهید میشی ...، روز آخر هم اسم خودش رو نوشت که چهارشنبه ساعت فلان، فلان جا شهید میشم، همون روز هم شهید شد ...، بهش علی سیا می گفتن ... .

ادامه نوشته

خدایا! من ترسیدم ...

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهرانرضا بی مقدمه گفت: از حضرت موسی خوشم میاد. با خدا رو بازی می کند. اگر می ترسد, اگر شک دارد, اگر عصبی می شود بی رودربایستی  به خدا می گوید. خدا هم هوایش را دارد, میگوید "لاتخف, انی لایخاف لدی المرسلون"

اون وقت من وتو توی تاریکی بیابون سرمون رو راست می گیریم بالا که "آخدا! ما نمیترسیم ها" ولی تو دلمون زلزله است از ترس.

ادامه نوشته

عاشق امام رضا ع بود

یک روز که محمد آمده بود برای مرخصی، گفت: بابا خیلی دلم می خواد برم مشهد، پابوسی آقا امام رضا(ع). گفتم: خُب، بابا چند روز دیرتر برو جبهه، برو مشهد زیارت آقا. گفت: همه بچه ها تو جبهه دلشون می خواد برن زیارت امام رضا(ع) و نمی تونن برن.
ادامه نوشته

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (2)

یادمان شهدای سیران بندچند لحظه ساکت شد و با حسرت به دوروبر نگاه کرد ...! سرش را پایین انداخت و بغض خود را فرو برد و اشک هایش را پاک کرد. من حتی صحنه هایی را که پیرمرد تبیین می کرد نمی توانستم تصور کنم! از قاعده تخیلاتم خارج بود ...! مگر می شود انسان خلیفة الله به قدری پست و سنگ دل شود که به کسانی که با هدف خدمت به خودشان از راحت زندگی و از خانواده گذشته و برای آسایششان زحمت ها کشیده اند را همچون گوسفندی به پای خود قربانی کند و یا به فجیع ترین حالات شکنجه کند؟! خدایا چه می شنوم؟ نگاهم به سمت مزار ها می چرخد، ضمیرم به صدا در می آید "چقدر پر بها بودید که چنین سخت معامله کردید، چقدر عاشق بودید که اینچنین زجرها را برای وصال به جان خریدید. شهادت، ای واژه گنگ آرزو هایم، چه شده که چنین بد مستی می کنی و تن عریان زخم هایت را نشانم می دهی؟ با فهم من مدارا کن، به حد درک من فرود آی"

ادامه نوشته

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (1)

یادمان شهدای سیران بندمن دیوانه و بیابانگرد نیستم و بی خود این همه راه را نیامده ام، آمده ام تا معرفتت را محک بزنم، می خواهم ببینم روزی که من هم به آمدنت نیاز دارم، به سراغم می آیی یا نه؟ از معرفتت که زیاد شنیده ام، ولی آمده ام تا نشانم دهی، شنیدن کی بود مانند دیدن؟ راستی شنیده ام شهدای گمنام هر جای عالم که باشند بی زائر و غریب نیستند، مادری که غربت را به تمام معنا چشیده است زائر همیشگی شهدای گمنام است ...، می شود این بار که زائر مزار شما شد، نامی از من هم ببری و بسپاری که مرا جا نیندازد و در جرگه جان برکفان مهدیش به شمارم آرد؟! می شود کمی آبرو و شرافت برایم گرو بگذارید تا من نیز به حرمت مقام شما عرض ادبی پیش مادر داشته باشم؟ می شود برایم میانجی گری کنی ...؟

ادامه نوشته

کردستان، مردستان جنگ ...

کردستان، خطه ای که مبارزات زیادی را به تن خریده تا مردان مرد را از صافی دنیا گذرانده و به قافله کربلاییان برساند! کردستان، استان دشت و کوه و ارتفاع ...! کوه های سر به فلک کشیده مرتفع که مردان بلند همت زیادی را تا آسمان همراهی کرد! قله ها یکی مرتفع تر از دیگری در کنار هم آرامشی گرفته اند که برای اهل معرفت حدیثی جز پله پله تا ملاقات خدا را تداعی نمی کنند ...!

ادامه نوشته

پسر عموی آسمانی

شهید سید مرتضی دادگرجلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چندبار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود، خودش بود ...، کسی که امروز خودش را امروز پسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود ...!

ادامه نوشته

من و دل کندن از دنیا ...

 
دست مهر پدرفرزند دلبندم! اي جگر گوشه ام ...، اي آنکه برایت آرزو ها داشتم ...، ای طفلک همیشه خندانم که فقط ورد زبانت جز چند کلمه " بَ بَ " گفتن و ... جاری نمی باشد.   حمیدم، حمید کوچولویم! شاید بگویی که من بابایم را ندیدم، چرا حمیدم! بابایت را دیدی، اما هنوز یک سالت هم نشده بود! شب ها بغل بابایت می خوابیدی. صبحگاهان او را بیدار میکردی که نمازش دیر نشود. بله حمید جان ...
ادامه نوشته

لبخند بزن بسیجی ...!

لبخند بزن بسیجیكليه برادران با كبدشان فرق مي كند:: بار اولش نبود كه فيلم بازي مي كرد. آن قدر هم نقشش را دقيق اجرا مي كرد كه براي هزارمين بار هم آدم گولش را مي خورد. ميكروفون را دست گرفت، چند تا فوت محكم كرد و دست در لحظاتي كه بچه ها بيش از هميشه منتظر اعلان آمادگي براي شركت در عمليات بودند گفت:«كليۀ برادران حاضر در پادگان، برادراني كه صداي مرا مي شنوند، در زمين ورزش، نمازخانه، ميدان صبحگاه، داخل آسايشگاه ها، كليۀ اين برادران» .... بعد از مكثي، آهسته:«با كبدشان فرق مي كند!»

ادامه نوشته

بچه ها من کربلا را می بینم ! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!

شهید علی اصغر خنکدارشهید علی اصغر خنکدار موقع وداع٬ شهید بلباسی را سخت در آغوش کشید و رها نمی کرد. با این که همه ی بچه ها مشغول خداحافظی بودند  اما وداع آن دو از همه تماشایی تر بود.

عملیات که می خواست آغاز شود. اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلا طم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست وشروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "یچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."

از حرف هایش بهت زده بودم. جملاتش را که اداکرد ٬تیری آمد ودرست نشست روی پیشانیش. آرام زانو زد وافتاد توی بغلم. خشکم زده بود. دست انداختم تو موهایش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خیره شدم. چهره اش مثل قرص ماه می درخشید. خون موهایش را خضاب کرده بود.


 از راست سردارشهید علی اصغر خنکدار و ازچب سردار شهید علی بلباسی

راوی:سید حبیب الله حسینی

از قربانگاه به قرارگاه

زائرین مناطق غرببه گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، این روزها حال و هوای گلزار با حضور زائرین مناطق غرب عطر خاصی یافته و این حضور و این اشک ها به این دلیل زیباست که زائرین پس از درک عظمت، جوانمردی­ها و دلاوری­های شهدا با حالی محزون از درک جای خالیشان و به اشتیاق درک آن کوه های مردانگی به سراغ مزار آنان می روند و این اشک است که از سوز دل جاری است و هرچه که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند ...

ادامه نوشته

گزیده زندگی و وصیت نامه شهید ایرج خرم جاه

شهید ایرج خرم جاه احسان‌الله خرم‌جاه پدر ایرج، فردی زحمتکش بود اما ایرج در سن پنج سالگی از نعمت پدر محروم شد. ایرج پس از گذراندن دوران کودکی در روستای «پلک‌ردان» (از محله‌های شهر گلسار) به هیئت‌ مذهبی «پراچانی‌های» طالقان که سید بودند ملحق شد، تابستان‌ها را با کار در مشاغل مختلف همچون مکانیکی و شیشه‌بری، کمک خرج زندگی و خانواده بود و با اینکه سن کمی داشت از کار کردن خسته نمی‌شد.

ادامه نوشته

حسین (ع) دریچه ای به روی آسمان آبی پرواز

پروازی شکوهمنداولين كسى بودم كه از روستاى 'طواله'، بخش 'فامنين' به جبهه اعزام مى شدم. آن موقع كلاس سوم راهنمايى بودم. پنهان از همه ثبت نام كردم. تا قبل از رفتن هر چه توانستم به پدر و مادرم كمك كردم، مى خواستم نمك گيرشان كنم تا مانعم نشوند. روز اعزام، يعنى اواخر اسفند 62 بعد از اينكه همه كارهايم را كردم و وسايلم را برداشتم به خانواده گفتم: خداحافظ! جلويم را گرفتند و همان حرفهاى قديمى را شروع کردند. به پدرم گفتم من يك سؤال از شما مى كنم. اگر فرداى قيامت حسين (ع) از شما بپرسد چرا نگذاشتيد پسرت به جبهه برود چه مى گويى؟ تا اسم امام حسين (ع) را به زبان آوردم، سرش را گذاشت روى قرآن و بلندبلند گريه كرد. بعد گفت: اسم حسين (ع) را آوردى، من ديگر چى بگويم. مادرت را راضى كن و برو ... .

راز مداحی های دلربای او ...

شهید محمد مهدی نصیراییواقعیت داشت که (شهید مهدی نصیرایی) از فن و فنون مداحی چیزی نمی دانست، اگر صدای مهدی نصیرایی را برای مداحان همین الان پخش کنیم شاید بگویند: این هم مداح بود؟ اما در او چیزی وجود داشت که وقتی زبان باز می کرد و صلوات اول مداحی را می گفتُ ناگهان همه ی کسانی که در مجلس نشسته بودند با صلوات او حال معنوی پیدا می کردند و هیچ کس در حال خودش نبود.
بعد از شهادت آقا مهدی توی پایگاه شهید بهشتی اهواز وقتی من وارد اتاق شدم دیدم شهید حسین موقر نوار مداحی آقا مهدی را درضبط گذاشته و دارد گریه می کند، رفتم کنارش و ضبط را خاموش کردم و گفتم: بابا بسه دیگه. خسته شدیم. ول کن. چقدر گریه می کنی؟ داری خود تو می کشی؟ مهدی رفت خوش به حالش ...

ادامه نوشته

نامه اي از «سيد مرتضي آويني» به برادرش در «آمريكا»

شهید سید مرتضی آوینی

شهيد سید مرتضی آويني در نامه اي به برادرش در آمريكا نوشت: عشق خميني بزرگ و عظمت فرهنگي آن چه مي‌گويد، مرا آن چنان شيفته‌ي خود ساخته است كه نمي‌توانم جز به حكمتي كه در حال تدوين آن هستيم بينديشم.

ادامه نوشته

مادر تو از خدا خجالت نکشیدی که دروغ گفتی؟

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید محسن طاهریمادر غرق در اشک شده بود و صدایش گاهی زیر می شد، گاهی بم! گاهی هم می لرزید! نگاهی به دوستانم انداختم، انگار این قبطه خوردن ها فقط سهم من نبود، همه زار می زدند و گاهی هم ضجه! نمی دانم دلمان از خودمان پر بود و یا اینکه پاسخ سوال هایمان را پیدا کرده بودیم! چطور می شود شهید شد؟! انگار همه به یک پاسخ واحد رسیده بودیم که شهادت را رایگان به کسی نمی بخشند، باید ظرف وجودت به اندازه این حجم عظیم خدایی شدن برسد! باید رنگ و بوی خدایی بگیری تا در جمع اصحاب "الا قیلاً سَلاماً سَلاما" راه دهندت! و در این بازه زمانی انگار همه داشتیم مسافت های باقیمانده خودمان را تا به این نقطه رهایی می سنجیدیم که از زیادی این فاصله همه داغدار شده بودیم. حرفی برای گفتن نداشتیم و فقط اشک خواهش های دلمان را بر سنگ مزار محسن می باریدیم.

ادامه نوشته

دلتنگی یعنی بوسه بغض آلود مادر .../

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، دلتنگی ...دلمان در میان واژهای غریبی که بر سنگ بی روح و بر قاب عکس بی جان آوار می شد گم شده بود. با خود در دل هجی می کردیم: دلتنگی یعنی بوسه بغض آلود مادری بی تاب روی فرزند، بر سنگ مزاری که خاک غم گرفته است. می خواستیم با مادر از حال و هوایش و از یاد و خاطرات فرزندش صحبت کنیم، پایی پیش می رفت و حسی به عقب می بردمان. مادر دستمالی بیرون آورد و مشغول پاک کردن گرد و غبار نشسته بر خانه محقر پسر و خانگاه عظیم خود شد.

در پیچ و تاب اشتیاق و خواهش های دل ناگزیر پرده شرم را از به درد آوردن دل مادر دریدیم و پا پیش گذاشتیم.

ادامه نوشته

قول شهادت رو گرفتم/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، قول شهادت را گرفته امچقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند، محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه!

از شهدا می گفت، از راه و رسمشون، انگار دل پری داشت. حق داشت، این روزا دیگه نمیشه دست رو دل جامونده ها گذاشت، دنیا تنگ شده، و چشم تنگ تر.

دوست نداشت عکسش ضمیمه مصاحبه بشه، می گفت گمنامی عالم دیگه ای داره، ما هم به احترام ایشون به نام خادم الشهدا خطابشون می کنیم و اسمشون رو ذکر نمی کنیم.

ادامه نوشته

تو شهید نمی شوی!/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید محمد حسین یوسف اللهیصدام کرد...حسین بیا اینجا!!!!
رفتم و بی مقدمه گفت: تو شهید نمیشوی....
رنگم پرید شصتم خبر دارشد که قضیه از چه قراریه ولی از کجا فهمیده بود؟؟؟ این واسم مهم بود...
گفتم چرا؟حرف دیگه ای نداشتی بزنی؟؟؟ گفت خودت میدونی چرا...گفتم نمیدونم...گفت:دیشب نگهبان میله تو بودی؟؟ گفتم خب بله...گفت 25 دقیقه خواب موندی و از خودت دفترچه رو نوشتی...آدمی که میخواد شهید بشه باید شهامت و مردونگیش بیش از اینها باشه حقش بود جای اون 25دقیقه رو خالی میذاشتیو مینوشتی خواب بودم....من قبول نکردم و زدم زیرش...

ادامه نوشته

شهید چمران اولین دانشمند هسته ای ایران/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید چمرانبه گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، در یک نشست خبری، مهندس مهدی چمران رئیس شورای شهر تهران در جمع خبرنگاران ضمن تبریک اعیاد شعبانیه گفت: روز 31 خرداد سالروز شهادت شهید دکتر مصطفی چمران در دهلاویه بود که از همان سال شهادت تاکنون هر ساله مراسم بزرگداشت این شهید در داخل و خارج از کشور برگزار می شود.

ادامه نوشته

دختری که سرش در «تپه ی فرانسوی» از تن جدا شد/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید زینب ابوسالمجالب است که بدانید محل عملیات یعنی «تل الفرنسیه»، کانون تجمع روزانه تعداد کثیری از صهیونیست هایی است که قصد دارند از پایانه اتوبوس‌های این مکان، خود را به شهرک های صهیونیست نشین برسانند. انجام این عملیات کارآمدی موانع و تدابیر متعدد امنیتی حاکم بر سرزمین فلسطین را برهم زد و یک علامت سوال بزرگ پیش روی دستگاه های عریض و طویل امنیتی اسراییل گذاشت

ادامه نوشته

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، این حسین کسیت که عالم همه دیوانه اوست؟حسین(ع) سرسلسله شیدائیان عشق است و شیدایی را به هر کسی نمی بخشند، شیدایی حق پاداش از خودگذشتگی است... شهداکلیدداران کعبه شیدایی هستند و کعبه شیدایی کربلاست... ما سرگردان های مدار نفس را چه می رسد که از ستارگان کهکشان حسین بن علی(ع) سخن بگوییم؟ ما را چه می رسد که از ساکنان حریم قدس و شاهدان محفل انس سخن بگوییم / شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی

ادامه نوشته

نماز اول وقت زین‌الدین در جاده‌ ناامن/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، نماز اول وقت شهید زین الدینجاده‌های کردستان آن قدر ناامن بود که وقتی می‌خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا در تاریکی، باید گاز ماشین را می‌گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی‌کردی. اما زین‌الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می‌ایستادی کنار جاده.

ادامه نوشته

رد پای آوینی در کرانه افق خونین خرمشهر/

رد پای آوینی در کرانه افق خونین خرمشهرخرمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد، ویرانه های شهر را قفسی درهم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگان روح گشوده اند، تا بال در فضای آسمانی شهر خرمشهر باز کنند، زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر است، سلامت تن زیباست، اما پرنده عشق تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند، و مگر نه آنکه گردن ها را باریک آفریده ا ند تا در مقتل کربلای عشق، آسان تر بریده شود؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟

ادامه نوشته

او یک مرد بود/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، مرد خدااز استوار پرسيد:«چرا او را مي زني؟» استوار در پاسخ گفت:«اين سرباز ارمني و غير مسلمان است. الان بيش از يك ساعت است كه او را مي زنم تا به (امام) خميني فحش بدهد اما او، نمي گويد و مقاومت مي كند. مي گويد مرا بكش اما من اين كار را نمي كنم.» ...

ادامه نوشته

پاسخ به چشم های منتظر 2 شهید گمنامی که دیگر گمنام نیستند .../

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید حسین و عبدالحسین عرب نژادیزدی‌زاده می‌گوید: «با یک حالت ترسی وارد قبر شدم و پیکر شهید را گرفتم تا داخل قبر بگذارم. ناگهان قبر به مانند یک اتاق بزرگ به نظر رسید و در همین زمان شهید از جایش بلند شد و من خیلی ترس برم داشت!». یزدی‌زاده که گاهی اوقات در مجالس عزاداری و روضه‌های اباعبدالله(ع) مداحی می‌کند، ادامه می‌دهد: «در کنار شهید نشسته و برای او روضه قتلگاه خواندم و باهم گریه کردیم و سینه ‌زدیم ...

ادامه نوشته

آخرین گذر از معبر گمنامی/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید مجتبی دقیقیدیدم اصلا توی این دنیا نیست. تا من لباس رو در آوردم و مجتبی پوشید فرصتی بود که خوب نگاهش کنم. این نگاه‌های آخر یک برادر بزرگتر به برادر کوچکترش بود. مجتبی خیلی بزرگ شده بود. اونقد که آماده پریدن بود. صورتش که هنوز مو توش سبز نشده بود زیر نور اندک ماه می‌درخشید. مجتبای 16 ساله حالا شده بود جلو دار گردان. خیلی کیف کردم. جای بابام خالی بود که وقت رفتن پهلوانش رو ببینه. گردان از راه رسید و مجتبی با عجله خودش رو توی بغل من انداخت  و گفت: داداش منو حلال کن ...

ادامه نوشته

خاطره ای از تفحص به نقل از شهید مجید پازوکی/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، خاطره ای از تفحص به نقل از شهید پازوکییكى از روزها كه شهید پیدا نكرده بودیم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهید شد.) هجوم بردیم و بنا بررسمى كه داشتیم، دست و پایش را گرفتیم و روى زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مكانیكى خاك رویش بریزند. كلافه شده بودیم. شهیدى پیدا نمى شد ...

ادامه نوشته

شهیدی که مادر ژاپنی پرورش داد/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهیدی که در دامن مادر ژاپنی پرورش یافتیک هفته پس از شهادت پیکرش را به خانه آوردند، محمد آخرین باری که می‌خواست به جبهه برود خواست تا موی سرش را اصلاح کنم، وقتی تمام شد من را در آغوش گرفت و بوسید و بیشتر از همیشه تشکر کرد. در ذهن من هنوز بچه بود، محصل مقطع دبیرستان بود، وقتی قامتش را از روی صندلی بلند کرد هیکل یک مرد رشید به چشمم آمد و بی‌اختیار یاد حضرت عباس(ع) افتادم. این آخرین دیدار من و محمد بود.

ادامه نوشته

خادم الشهدا=خادم الحسین .../

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، خادم شهداوقتی رفتم دیدم در هاله ای از نور ایستاده اند، دقت کردم و دیدم بر روی شالی که بر دوش نفر اول در سمت راست ایستاده بود نوشته شده است اباعبدالله. فهمیدیم که این صاحبان عزا که در مقابل درب ایستاده اند، حضرات ائمه معصومین هستند.دیدم صدای یک خانم می آید، فهمیدم صدای حضرت زهرا (سلام الله علیها) است.

 حضرت این جمله را فرمودند: دکتر زارع؛ می خواهم از شما تشکر کنم، برو و به مردم بگو که هر کس برای شهدا کار کند، برای حسن و حسین من کار کرده است، و هر کس برای شهدا گریه کند، برای حسن و حسین من گریه کرده و من خودم اجرشان را به ایشان می دهم...

ادامه نوشته

نمایشگاه کتاب تهرن میزبان همسران شهید می شود/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، نمایشگاه کتاب تهرن میزبان همسران شهید می شودبيست و ششمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران از پنج شنبه 19 ارديبهشت ميزبان همسران شهيد مدق و فكوري خواهد بود.

 مؤسسه انتشاراتي «روايت فتح» برنامه هاي خود را در بيست و ششمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران اعلام كرد: پنج شنبه 19 ارديبهشت سال جاري از ساعت 11 الي 12 همسر شهيد مدق در غرفه روايت فتح حضور خواهد داشت و ...

ادامه نوشته

سه خاطره از تفحص نور .../

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، سه خاطره از تفحص نور .../داشتیم مى رفتیم به طرف میدان مین براى شناسایى راه کار. مى خواستیم از آنجا کار را شروع کنیم تا به جایى که احتمال مى دادیم تعدادى شهید افتاده باشند برسیم. همراه بچه ها، در منطقه 112 فکه، نرسیده به میدان مین، متوجه سفیدى روى زمین شدم که به چشم مى زد. هر چیزى مى توانست باشد. منطقه را سکوت محض گرفته بود. فقط باد بود که میان سیم هاى خاردار گذر مى کرد.
به نزدیکش که رسیدم، از تعجب خشکم زد، پیکر شهیدى بود که اول میدان مین روى زمین دراز کشیده بود. اول احتمال دادیم شهیدى است که تیر یا ترکش خورده و افتاده اول میدان مین. بالاى سرش که رسیدم، متوجه یک ردیف مین منور شدم; دنبال آن را که گرفتم ...

ادامه نوشته

ناگفته هایی از تشکیل گروه مهدیون به زبان یکی از اعضا/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، صدیقه امیر شاه کرمیصدیقه امیر شاه کرمی: در سال 54 با تغيير ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق، برادرم از آنها جدا مي‌شود و گروه مهدويون را تشكيل مي‌دهد. اين گروه نام خود را از حضرت مهدي(عج) گرفته بود. اينها در واقع دو دشمن داشتند. يكي مجاهدين و ديگري رژيم.

ادامه نوشته

غربتی عجیب .../

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید رجب غلامیپيکرهای شهدای عمليّات والفجر 9 به شهرستان بجستان آمد. تمامی شهدا توسّط خانواده هايشان تشييع و تدفين شد. امّا هنوز يک شهيد مانده! کسی برای تحويل پيکر او اقدام نکرده! او از بجستان در خراسان جنوبی اعزام شده، امّا هيچ آدرس يا نشانی ندارد. غربت و گمنامی او خيلی عجیب است. يعنی خانواده او کجا هستند!؟

"شهید رجب غلامی، نفر وسط"

ادامه نوشته

وادی گمنامی/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید گمنام"آقا ابراهيم، ديشب پسرم رو تو خواب ديدم كه از دست شما ناراحت بود". ابراهيم كه داشت لبخند مي‌زد يكدفعه لبهاش جمع شد و با چشماني بزرگ شده پرسيد: "چرا حاج آقا؟! ما با سختي پسرتون رو آورديم عقب" پدر شهيد با كلامي بغض‌آلود ادامه داد: "مي‌دونم، اما پسرم توي خواب گفت: اون يك ماه كه ما گمنام توي كوه افتاده بوديم مرتب مادر سادات حضرت زهرا (س) به ما سر مي‌زد و خيلي براي ما خوب بود. اما از زماني كه پيكر ما برگشته ديگه اين خبرا نيست و مي‌گن اين افتخار براي شهداي گمنامه ." ابراهيم كه اشك توي چشمانش جمع شده بود ديگه نتونست خودش رو كنترل كند و ...

ادامه نوشته

آتش عشق شهادت یا سرمای زمستان؟/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید حسن منصورییکی از بچه ها حالش خیلی بد شد، بدجور سرما خورد، خیلی به حالش غبطه می خوردیم که ایکاش جای اون بودیم و چند شب از نگهبانی معاف می شدیم و...! یکی از پاسبخش ها وقتی حرف های ما رو شنید دیگه طاقت نیاورد گفت بچه ها برای شفای حسن دعا کنید، بعد زد زیر گریه گفت: به خدا، هر وقت حسن علائم بیماری رو در چهره یکی از شما می دید، ما رو قسم می داد که شما رو بیدار نکنیم او به جای شما نگهبانی می داد و ما رو قسم داده به شما نگیم ...

ادامه نوشته

شهیدی که خواست همانند مادر، گمنام بماند/

پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران، شهید گمنامای مادر و پدر گرامی مرا تشییع جنازه نکنید که از روی هزاران شهیدی که بی هیچ هیچ تشییع جنازه ای جانشان را فدای انقلاب کردند شرمنده ام.بر روی سنگ قبرم نامم را ننویسید . می خواهم همچون ده ها هزار شهید دیگر گمنام باقی بمانم. اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید : «پر کاهی تقدیم به آستان ...

ادامه نوشته