من و دل کندن از دنیا ...
بسم رب الشهداء و الصدیقین
آرزوی شهادت داشتن دشوار نیست، حتی سخت نیست که شهید گونه لباس بپوشی و ظاهری به اصطلاح "نور بالا" داشته باشی! سخت نیست اگر در بین دعاهای کثیر! اندکی هم با ترس و واهمه و دو دلی بگویی "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" و بعد از آن در دلت هزارن بار توبه کنی! در یک کلام: لاف زدن سخت نیست!
ولی شهادت سخت است! سخت است از داشته ها دل کندن! سخت است دل کندن از مادر، پدر، همسر، فرزند، رفیق و ... . سخت است دل را از چنگال همه وابستگی هایش بیرون بکشی و بسپاری به خدا! شهادت یعنی حضور و شهود یافتن! آن هنگام که دل را به صاحبش سپردی جواز حضورت می دهند! عاشقش که بشوی شهیدت می کند!
شهدا! ما بلد نیستیم عاشق خدا بشویم! بلد نیستیم دل را از غیر او جدا کنیم و به او باز پس دهیم، بلد نیستیم سرمان را از زیر کلاه های شرعی خلاص کنیم! شهدا! ما کم آورده ایم، خودتان راه و رسم دلداگی به صاحب دلان را یادمان دهید.
فرزند دلبندم
چرا حمیدم! بابایت را دیدی، اما هنوز یک سالت هم نشده بود! شب ها بغل بابایت می خوابیدی. صبحگاهان او را بیدار میکردی که نمازش دیر نشود. بله حمید جان! تو خودت شاید نمیخواستی ناراحتمان کنی، اما فطرت خدا طلبی ات سبب میشد که صبح زود، هنوز سپیده نرسیده، از خواب برخیزی تا ما نمازمان را سر وقت بخوانیم.
حمید کوچولویم! نگو که بابایم مرا دوست نداشت. عزیز کوچولویم! از آنهایی که با ما در رفت و آمد بودند و از مادرت بپرس که من چقدر به تو علاقه داشتم. همیشه میگفتم: من راهنمای دلسوزی برایش خواهم بود.
حمید جانم! در نوشتن این مطلب تا آن جا که می توانستم از یتیمی ات گریستم و از دوری تو اشک هایم سرازیر شده و قطره قطره بر روی کاغذ می چکی و گریه مجالم نمی داد!
حمید جان ! نامه ام را در میعادگاه عاشقان الله در چادر و گاهی در دشت وسیع هفت تپه، تنهای تنهای نوشتم چرا که میخواستم قبل ازرفتنم به عملیاتن سرنوشت ساز، این قلب تنگم را از عقده خالی کنم ...، چون از خدا خواستم که اگر چنانچه لیاقت و شایستگی کشته شدن در راهش را دارم، شهادت نصیب بنده گردد.
حمید کوچولویم! موقعی که من از خانه خارج شدم، صبح آن روز، خیلی به من نگاه میکردی. شاید در دلت حرف ها بود که به من بگویی، اما زبانت یارای گفتن نداشت!
حمید جانم! تو فقط چند قدم بیشتر راه نمیرفتی و با کمک گرفتن از دستان کوچکت، وقتی میتوانستی برخیزی، هر چه در اطرافت میدیدی، سعی میکردی جست و جو کنی که چیست و به چه درد میخورد ؟
سرماخوردگی شدید داشتی و من دلواپس بودم که مبادا تو را از دست بدهم!
خدایا این چه علاقه ای ست که در قلب بنده است که فرزند خردسالم را بیش از اندازه دوست داشته باشم. فقط عشق تو بود که از زن و فرزندم که بی نهایت علاقه داشتم، هجرت کنم، هجرتی بزرگ و سرنوشت ساز که همه به آن افتخار خواهند نمود ... .
خداحافظ! قربانت،
محمد
تقی حیدری
۵/۱۲/۶۳
از زبان شهید محمد تقی حیدری
خيلي وقت است بي
نام شدم
...
يعني که کاش بي
نام شوم!
خواستم گم
شوم تا که پيدايم کني ...
خواستم عاشق
شوم تا که تو باور کني ...
خواستم سوزم در
اين هجران ولي
...
آتشي بسيار بايد
تا بسوزند اين تنم!
شايد حال اين روزهامان از دلتنگي گذشته باشد آقـــــا ...
دلتنگم
آقـــاي من ...
خسته ام ماه
من
...
بگذار آخرين
نفسهايم را در هواي بودنت نفس کشم ...
بگذار قبل انکه
ديده ببندم ديده در ديده ات دوزم ...
من دردم و تو
ميداني که درمان اين درد جز تو نيست ...
تشنه ام!
تشنه ي قطره اي
محبت از دستان پر مهرت ...
به خدا اينهمه
وقت خوب دانستم که من کجا و عاشقيت کجا!
اما خودم را
اميدوار کردم که اين در کرامت است و هيچ گدايي دست خالي باز نميگردد!
برگردم آقایم؟
برگردم ...؟
من
که هميشه دست خالي بودم و گدا ...
ترسم براي کريميت
بد باشد که من اينگونه برگردم!
مرانم آقـــــــا
... مرانم!
منم و تنها کور
سوي اميد که در تو يافتم ...
آهاي
دنيا ميداني که هيچ براي خواستن ندارم ...
مگر نگفتند که تو
راهي و صراطي و نوري و به خدا دانم که هستي!
من در راه مانده
ام و راهم تويي رسيدنم هم تويي!
امشب فرياد
ميخواهم
...
امشب ريزش
اشکهايم پايان ناپذير شده مولا ...
ببين منم با دستان
خالي و چشمان منتظر ...
همه ام اگر دروغ
باشد باور تو و دوست داشتنم را باور دارم!
مگذار ثابتم کنند
کم آوردم!
مگذار خرابتر از
خراب شوم!
تو خود بگو چه
کنم؟
در بي باوري
باورهايم مانده ام بيا و ياور باورهايم شو ... بیا مولای من!
اللهمـ عجّلـ لولیکـ الفرجـــ...
"هدیه به روح مطهر شهدا صلوات"
زیارت نامه شهدا