کردستان، مردستان جنگ ...
کردستان، خطه ای که مبارزات زیادی را به تن خریده تا مردان مرد را از صافی دنیا گذرانده و به قافله کربلاییان برساند! کردستان، استان دشت و کوه و ارتفاع ...! کوه های سر به فلک کشیده مرتفع که مردان بلند همت زیادی را تا آسمان همراهی کرد! قله ها یکی مرتفع تر از دیگری در کنار هم آرامشی گرفته اند که برای اهل معرفت حدیثی جز پله پله تا ملاقات خدا را تداعی نمی کنند ...!
حتی میدان خیالم از تصور جنگی که در این موقعیت جغرافیایی، آن هم نه با یک دشمن بلکه با چندین گروه منافق و عراقی، صورت گرفته بود، معذور بود! وقتی حتی رئیس جمهور وقتت هم پشتیبانت نیست و احساس رسالت در برابر جان هزاران هم میهن و خاک بر گردنت سنگینی می کند و حتی وقتی علاوه بر صلاح هایی که دریغ می شود، جیره غذایی مشخصی هم در کار نیست، مجاهده فی سبیل الله معنا پیدا می کند، و وقتی تو اینچنین تمام قد در برابر دنیا قد علم می کنی و یک تنه تمام وجودت را به قربانگاه وصال می بری، خدا با اشتیاق به میدان معامله آمده و مطاعت را به قیمت خودش خریدار می شود و تو می شوی "عند ربهم یرزقون" ...!
پیچ و خم های زیاد مسیر و طبیعت متفاوت منطقه تمام حواس ها را می ربود و گذر تصاویر ماتی از صحنه های نبرد را در لابلای پیچ های هزار توی کوهستان خاطر نشان می کرد که تفسیرش دلی به وسعت میدان کربلا را می طلبید تا دریابد که در آن بهبوهه صافی گری روزگار، مبارزه یعنی چه ...! کمین های گروه منافقان در لابلای صخره های ناتمام کوهستان و گردنه های حساس و مبادله ای منطقه و پیشروی های نیروهای عراقی در مناطق مرزی، تداعی گر لشکر هزاران نفره صف کشیده در مقابل 72 تن از مردان مرد بود که پا گذاشتن در آتش و خون این معرکه وجودی کربلایی را می پذیرفت و ولاغیر ...!
راویانی از طرف کاروان های اعزامی به روایت موقعیت جغرافیایی مناطق و عملیات صورت گرفته می پرداختند ولی گوش های ما تشنه شنیدن حکایت ایستادگی و مبارزه های باور نکردنی مردانی بود که روح خود را در آن مناطق به آسمان ها سپرده بودند، کاش می شد شهید کاوه، ردانی پور، موحد دانش، تورجی زاده و یا شهید همت و یا حاج احمد متوسلیان و یا شهید ابراهیم هادی دمی خود از آنچه که در برهه ای از تاریخ بر آن کوهستان ها جاری شده است با ما حکایت می کرد ...!
غربت کوه های سر به فلک کشیده و بوی خون های ریخته شده بر آن خاک، همه را ماتم زده و داغدار می کرد و جان کندن از صخره های بی جان دزلی، دالانی، باشماق، سیران بند و ... را سخت تر می کرد! قدرت تخیلت کند می شود آندم که نادیده هایی را باید باور کنی که با معادلات ذهنت سازگار نمی آیند! وقتی می شنوی انسانی در سوز سرمای حدود 52 درجه زیر سفر در قله کوهی در چادری و فقط با یک عدد بادام، 48 ساعت دوام می آورده و دمی چشم بر هم نمی گذاشته تا مبادا کسی نگاه ناپاکی به ناموس وطنش و تجاوزی به خاک مقدس کشورش نداشته باشد ...! مگر می شود انسانی بدون تغذیه هم سرپا بماند و هوشیار و در میدان مبارزه ...؟!
خدایا اینان از چه انرژی می گرفته اند و منبع قدرتشان چه بود ...! کاش کس آسمانی بود که جواب سوال هایمان را می داد، آخر حل این معادلات در این زمین محال است! چطور می شود ...؟! به والله اگر چنین سخنانی را از کسانی بجز پیرمردانی که روزگاری همرزم این دلیر مردان بوده اند که حال با تنی لرزان و چشمانی خون آلود برایمان حکایت می کردند می شنیدم، دلی سیر برای حرف های بی حسابشان می خندیدم و برایشان طلب شفا می کردم ...! چطور می شود ...؟!
خدایا اگر معنای عشق این است پس آنکه ما را عمری به خود مشغول کرده بود چیست؟ اگر عاشقان اینانند ما کجای قافله ایستاده ایم؟ اگر "آن را که تو را شناخت، جان را چه کند" را اینان معنا می کنند، پس ما با جان خود چه کرده ایم که در این میدان چنین بی جان افتاده ایم؟ خدایا اگر بهای دیدار این است پس ما قلک های توهم خود را روانه کدام بازار کنیم تا دمی وصال به حساب های تهی زندگیمان پرداخت کنند؟ خدایا، می گویند با اینان به قیمت خودت معامله کرده ای، با ما چگونه مدارا می کنی ...؟!
دفتری برای ثبت خاطرات همراهم بود ولی خالی خالی برش گرداندم، ولی گاهی ورق می زنمش تا سکوت های شرمگینم در مقابل آن کسان یادم آید ...!
زیارت نامه شهدا