برنامه بر این قرار بود که بعد از نماز صبح و خوردن صبحانه، بلافاصله همه سوار اتوبوس شده و راهی ارتفاعات "سیران بند" شویم که در صورت تاخیر سعادت زیارت منطقه را از دست میدادیم! همه غرغر کنان و با عجله به راه افتاده و با تاخیر مختصری سوار اتوبوس شده و راه افتادیم! کمی که پیشتر رفتیم همه از شدت فشردگی سفر و خستگی های به تن مانده به خواب رفتند، با وجود شرایط نامناسب، خواب سنگینی چشمانمان را گرفته بود و اجازه درک وقایع طول مسیر را نمی داد!

هنوز سیاهی عالم خواب از مقابل چشمانم کنار نرفته بود که صدای آرام و صحبت های مجهول راوی به گوشم می خورد، با هر سختی که بود خود را به مرز هوشیاری رساندم! با چشمان به خواب رفته و گوش سنگین خود دست و پنجه نرم می کردم که در یک آن احساس کردم اتوبوس به حد چپ شدن خم شد و سرم را به شیشه کناری کوبید! با حالت اضطرابی از خواب پریدم و پرده را کنار زدم، صحنه مقابلم تپش قلبم را چند برابر کرد، دره ای عمیق که طول و عرضش تماما به صخره ها و تخته سنگ های بزرگی مزین شده بود! رود باریکی و درختان پراکنده ای در عمق دره خودنمایی می کردند! به لطف شوک ایجاد شده، خواب سخت و سنگین چنان از سرم پرید که گویا اصلا به خواب نرفته بودم!

دقایقی مبهوت پیچ و خم های ممتد و دره های عمیق و کوه های سر به فلک کشیده مسیر بودم. صخره های رعب انگیز و صدای شلیک تیرهایی که هنوز در پهنای کوهستان زوزه می کشیدند و انفجار بمب ها، همه مانند گذر تصاویر در مقابل حرکت اتوبوس از گستره خیالم رد می شدند، برج های دیده بانی و مرز مشخص شده حاشیه جاده نشان از تجاوزات بی امان عراقی ها و مبارزات خونین لشکر ثار الله با منافقین و متجاوزین داشت ...!

با دقت به برجک نگهبانی مقابل خیره شدم تا ببینم آیا کسی هم داخل این برجک ها طاقت آورده یا نه ...، علاوه بر جوانی که بالای برجک در حال دست تکان دادن بود باغچه کنار برجک هم نظرم را به خود جلب کرد، دقیقتر شدم! رنگ های صورتی و قرمز ریزی به چشمم خورد! همه حواسم را جمع کردم تا سر از راز این رنگ ها آن هم در آن کوهستان بیابانی در آورم، اتوبوس که نزدیک برجک می شد نگاه من نیز دقیق تر صحنه را کنجکاوی می کرد، مجاور باغچه که رسیدیم بوته های گل اطلسی با گل های صورتی و قرمز تمام سوالات ذهنم را پاک کرد! گل اطلسی، آن هم در این شرایط آب و هوایی! باز نگاهم را به سمت بالای برجک چرخاندم، جوانک همچنان با اشتیاق دست تکان می داد! اشتیاقی که در آن گرمای طاقت فرسای آن بیابان برهوت از دستان جوانک بر سرمان می بارید همه ی رموز گل های اطلسی را به نمایش می گذاشت ...! گویا اینجا یافته های ذهنیمان شبیه به افسانه، و افسانه های باورمان شبیه به حقایق شیرینی بود!

بالاخره به یادمان شهدای سیران بند رسیدیم و همه از اتوبوس ها پیاده شدیم، وضوی بین راهی ساختیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم! همه یک به یک پله های یادمان را به سمت مزار شهدای گمنام سیران بند بالا رفتیم. حوضچه ها و آبنما های لابه لای پله ها حکایت از چشمه جوشان کوهستانی با آبی زلال داشت. هر چه به مزار شهدا نزدیکتر می شدیم عطر گل محمدی در فضا بیشتر و بیشتر می شد! برای قرائت فاتحه و عرض ادب به سراغ مزار شهدا رفتیم.

مبهوت فضای اطراف بودم، از طرفی کوه های سر به فلک کشیده و از طرف دیگر دره های مهیب! و در مقابل مزار شهدایی که در صعب العبور ترین مکان ها ما را به میهمانی فرا خوانده بودند. تمام این تصاویر را که کنار هم می چیدم، بزرگی مردان آرمیده در آن آرامش کوهستان و عظمت مجاهدتشان برایم بیشتر جلوه گر می شد! یک به یک کنار مزار ها می نشستیم و بعد از قرائت فاتحه و عرض ادب و التماس دعا و شفاعت، برایشان از احوالات خراب خود، از جاماندن های پیاپی، از غل و زنجیر های دنیا و از نامردی و نامردمی روزگار صحبت می کردیم!


بعد از مزار سوم بلند شدم تا سر مزار چهارم بروم، سرم را که بالا گرفتم با چهره آرام و متبسم پیرمردی با محاسن سفید و لباس خاکی روبرو شدم، نگاهم بی دلیل در چهره پیر مرد گره خورد، آرامش وجودش آنی طلسمم کرد! سرم را به زیر انداختم و راهم را ادامه دادم و سر مزار چهارم رفتم، نشستم و مشغول صحبت شدم، شنیده بودم سر و صورتی که روی سنگ مزار شهید گذاشته شود، آتش جهنم را احساس نمی کند، سر تسلیم فرود آوردم و درِ گوشی به شهید گفتم:

من دیوانه و بیابانگرد نیستم و بی خود این همه راه را نیامده ام، آمده ام تا معرفتت را محک بزنم، می خواهم ببینم روزی که من هم به آمدنت نیاز دارم، به سراغم می آیی یا نه؟ از معرفتت که زیاد شنیده ام، ولی آمده ام تا نشانم دهی، شنیدن کی بود مانند دیدن؟ راستی شنیده ام شهدای گمنام هر جای عالم که باشند بی زائر و غریب نیستند، مادری که غربت را به تمام معنا چشیده است زائر همیشگی شهدای گمنام است ...، می شود این بار که زائر مزار شما شد، نامی از من هم ببری و بسپاری که مرا جا نیندازد و در جرگه جان برکفان مهدیش به شمارم آرد؟! می شود کمی آبرو و شرافت برایم گرو بگذارید تا من نیز به حرمت مقام شما عرض ادبی پیش مادر داشته باشم؟ می شود برایم میانجی گری کنی ...؟

از سر مزار بلند شدم تا سراغ مزار پنجم بروم، به سمت جلو که چرخیدم چشمم به پیر مرد خورد، زانوهای خود را بغل گرفته و دستش زیر چانه بود و کمی جلوتر روی پله نشسته بود. مزار پنجم مقابل پیرمرد بود، مردد بودم جلوتر بروم یا برگردم! بعد از کمی مکث به سمت جلو حرکت کردم ولی نتوانستم قدم های خودم را در کنار مزار پنجم مهار کنم و از کنار مزار گذشتم ...، از مقابل پیر مرد رد شدم و کمی جلوتر رفتم تا پله ها را رد کرده و سراغ پنج مزار دیگر بروم. صدای لرزان و محزونی بلند شد: این شهدا خیلی بزرگوارن و پیش حضرت زهرا (س) خیلی مقام دارن، ازشون بخواین که دست رد به سینه کسی نمی زنن، خواسته هاتونو بهشون بگین ...! خشکم زد، به سمت پیرمرد برگشتم. پیرمرد با چشمانی پر اشک نگاهی به من انداخت و دوباره ادامه داد: این شهدا خیلی غریبن، هر شهیدی که آنقدر غریب و مظلوم باشه مادرشون خیلی هواشونو داره.

دوباره احساس کردم برق نگاه پیرمرد و زلالی اشک هایش طلسمم کرد و من را از حرکت باز داشت! ایستادم و با انبوهی از سوال به پیر مرد خیره شدم، پیر مرد سرش را پایین انداخت و اشک هایش را پاک کرد. صدایی از درونم هی اصرار می کرد "بپرس، بپرس ..." سکوت سنگینی حاکم بود، دلم به پیش می رفت و پایم سنگین ایستاده بود! پیش خودم حلاجی کردم "وقتی آنقدر مطمئن به مزار این شهدا اشاره می کند و در مورد مظلومیتشان صحبت می کند، حتما شناختی از این شهدا دارد، شاید حکایتی، خاطره ای و یا ..." حیفم آمد موقعیت شناخت آن شهدا را از دست بدهم، از طرفی می دانستم که با انبوه سوالات ذهنم تا مدت ها آرامش نخواهم داشت، فرصتی داشتم تا کمی آرامش کسب کنم، پس ناگزیر سکوت را شکستم!

جلوتر رفتم و سلام گفتم، سوال کردم: این شهدا که گمنامن، شما این شهدا رو می شناسین؟ پس چرا اینجا دفنن؟ چرا آنقد غریب ...؟

سری تکان داد و دوباره چشم هایش پر از اشک شد، فهمیدم دل پر دردی دارد و حکایت های نابی که تشنه شنیدنشان بودم، کنار دیوار نشستم و گوش هایم را به صحبت هایش سپرم....!

ادامه دارد.....!