کل صحبت های ما با حاج محمد شلمچه ای شاید به اندازه 25 دقیقه بیشتر نشد ولی گویا در این لحظات کوتاه عمری تجربه را به تماشا نشستیم و همراه با دردهای پیر مرد درد کشیدیم و با اشک هایش فروپاشیدیم! صحبت های حاجی حسابی گل انداخته بود ...! سرم را بلند کردم و اطراف را نگاه کردم، تمامی همراهانمان دور تا دور حاج آقا حلقه زده بودند و پای صحبت های دلنشین و تلخش نشسته بودند، مادری از بین جمعیت گفت: حاج آقا لطفا بلندتر صحبت کنید تا همه استفاده ببریم. حکایت جالبیست! شهدا تا آن زمان که در بین ما بودند از شناخته شدن بیمناک بودند و همه سعیشان بر این بود که ناشناخته بمانند، و حال انگار تشنگی کام های ما را به وضوح درک کرده اند که خود به میدان آمده اند و از راه هایی دور آدمهایی تشنه را در صعب العبور ترین مسیرها روانه این کوهستان سر به فلک کشیده کرده اند تا از زبان همرزمشان با ما سخنی بگویند و همتراز نیاز هر فرد نسخه ای دهندش، دیگر اینجا باید هوشیار بود و خوب نسخه ها را به جان خرید، هر کس به اندازه توجهش در این طبابت و سقاگری های شهدا سهم دارد، شهدا دردهایمان برای شما لب گشوه اند، ما سکوت می کنیم تا حرف های پیر مرد را خوب بشنویم، شما نیز همنشین دل هامان شوید ...



در میان غوغای درون خود دست و پا می زدیم که حاج محمد ادامه دادند: شهدا اون دنیا میان سراغمون و به ما میگن بعد از اون روزی که اومدین سر مزار ما و با ما بیعت کردین برای ما چیکار کردین؟! ما چی داریم بگیم؟! هر کسی تو هر موقعیت و منسبی که هست باید دستورات رهبرش رو مو به مو اجرا کنه و تابع امر باشه، مثلا کسی که معلم مدرسه هست، باید دست اونایی که راه رو کج میرن رو بگیره و به راه راست بکشوندش، کارایی از این دست هست که راه شهدا رو ادامه میده، انقلاب رو زنده نگه میداره، اگه خدایی نکرده این انقلاب طوری بشه مقصرش ماییم، شهدا میگن ما این انقلاب رو دست شما دادیم و به قیمت جون حفظش کردیم، شما چیکار کردین؟

پیر مرد آهی کشید و ساکت شد ...، سرش را به زیر انداخت و  گفت: بگذریم! شما اومدین کنار شهدا که حاجاتتون رو بگیرید دیگه نه؟! اشکالی نداره، بگید حاجتاتونو، من همیشه به بچه خادمای خودمون میگم، به شهدا نزدیک بشین! من از شهدا خیلی خاطره دارم، هم بعد از جنگ و هم زمان جنگ، چه وقتی که برای بچه ها آشپزی می کردم، چه وقتیکه راننده بودم و ...!

از میان ابنوه کسانی که گرداگرد حاج مجمد پای صحبت های دلنشینش نشسته بودند صدایی آمد: حاج آقا لطفا از این خاطره هاتون برای ما هم بگید.

پیرمرد کمی به فکر فرو رفت و ادامه داد: من 12 ساله که خادم شهدا هستم، میام مناطق و به عشق شهدا لباس خادمی تنم می کنم، 30 روز از سال رو تو شلمچه در خدمت زائرا و بچه خادما هستیم، همه بچه خادما منو به اسم حاج محمد شلمچه ای میشناسن، یه روز تو یادمان شلمچه کنار مزار شهدا نشسته بودم و با شهدا حرف می زدم، بهشون گفتم شهدا من از همه زندگیم گذشتم و اومدم اینجا تا به شما خدمت کنم، میشه شما هم یه چشمه بهم نشون بدین ...! صحبتهام تازه تموم شده بود، از یادمان اومدم بیرون و کنار طاق نمای دم در وایسادم، یکی به شونم زد و گفت شما چشمه می خواستی؟! تو دلم گفتم وای خدا چه زود جواب منو دادن این شهدا ...! گفتم شما کی هستی؟! جواب دادن من فرمانده کل اینجا هستم! تو دلم گفتم نکنه ... باشه! چیزی نگفتم و منتظر موندم ببینم کار به کجا می کشه! گفت بیا بریم! گفتم کجا؟ گفت بریم  سمت پاسگاه زید ...! از شلچه تا پاسگاه زید حدود 10 کیلومتر راهه، پیاده به سمت پاسگاه زید راه افتادیم، پاسگاه زید سنگراش دست نخوردست، هنوز بکرِ بکره، تو سنگراش قمقمه هست، پوتین، لباس ...!

صدای پیر مرد باز لرزید و قطره های اشک از گوشه چشم هایش جاری شدند، با حالی برافروخته ادامه داد: با هم یه گوشه ای نشستیم و زیارت عاشورایی خوندیم و گریه می کردیم تا اینکه چشمم به دوتا دسته مشکی روی تپه، با خودم گفتم نکنه اونجا شهیدی باشه ...؟! رفتم جلو و شروع کردم با دست به کندن، دوتا شهید زیر خاک بودن، یکی از شهدا 16 ساله بود، پلاک به گردن و زیارت عاشورا تو جیبش داشت و یه مقدار هم پول توی جیبش بود که پوسیده بودن، ما شهدا رو بغل کردیم گذاشتیم یه کناری و براشون عزاداری کردیم، من زنگ زدم به بچه های تفحص تا بیان ببرنش، اون آقا بهم گفت چشمه ای که تو خواستی یکیش همین بود، تو واسطه شدی تا این شهدا پیدا بشن، چون مادراشون منتظرشونن! بچه ها اومدن و شهدا رو بردن، بعد من هرچی دنبال اون بنده خدا گشتم تو این طرف و اون طرف رفتم ندیدمش ...!

یکی از بین جمع سوال کرد: اون آقا چه شکلی بودن؟ پیرمرد جواب داد: یه آقای نورانی و جوونی بودن، من این چهره رو تو جنگ دیده بودم و برام آشنا بود، یه بار تو جنگ 50شهید رو بردم اهواز، برنامه ای پیش اومد که اونجا هم این آقا رو دیدم! من از این شهدا خیلی چیزا دیدم، یه سالی یکی اومده بود اینجا و بی قراری می کرد، می گفت می خوام بابامو ببینم، بهش گفتم برو 40 روز زیارت عاشورا رو کامل بخون حتما می بینیش ...! سال بعد اومده بودن با یه گروه دور منو گرفتن و گفتن حاجی حاجی بابامو دیدم، برگشت ...!

حاجی کلی برای دل های دردمند ما نسخه پیچیدند و آنان که باید پاسخ هایشان را گرفتند ...، در این بزم باید زرنگ و گوش به زنگ بود، همه اتفاقات فلشی در جهت حصول هدفند، اگر چشمی بینایشان باشد ...!

حاج آقا گویا تمامی دردهای ما را از چشم های خیسمان می دیدند، نسخه ای همگانی پیچیدند و کلید شفا را به دستان خودمان سپردند: من یه رمزی رو به شما میگم که اگه تونستین اجرا کنین خیلی از مشکلاتتون حل میشه، شما برید یه سال تمرین کنین که در حین نماز حواستون جایی نره و حضور قلب کامل داشته باشین، خیلی سخته ولی اگه بخواید می تونید، بعد از یه سال خودتونو محک بزنین، وقتی کسی بره طلا فروشی و بخواد قطعه طلایی رو بفروشه، طلا فروش اول طلاشو محک می زنه و بعد اگه دید واقعا طلاس می خردش دیگه! شما هم خودتونو محک بزنید، بعد از یه سال اجرای این نسخه برید در خونه خدا، بهش بگید خدایا من یه سال به درگاه تو عبادت خالصانه داشتم، امروز از تو چیزی می خوام ...! اگه خدا حاجتت رو داد دیگه مراقب باش، خیلی مراقب باش ...! بچه های ما هم یه روزی اومدن اینجا و جنگیدن و عبادت کردن، بعد خوشونو محک زدن، خدا قبولشون کرد، خدا حتی اونایی رو که خوب عبادت نکرده بودن رو قبول کرد! رفتن پا به پای امام حسین انقد جنگیدن تا شهید شدن ... .

یه تعداد از شهدا هم خیلی خوب عبادت و بندگی کردن، میومدن زیر آتیش و رگبار دلشونو دست خدا میدادن، شبا یه گوشه ای رو پیدا می کردن و مشغول راز و نیاز میشدن، انقدر با ارزش و خریدنی شده بودن که خدا بهشون علم خاصی داده بود، از بعضی چیزا خبر داشتن ...، یکی از بچه ها یه تابلویی تهیه کرده بود و توش می نوشت که چه کسی کی شهید میشه ...! می گفت ممد تو فلان روز فلان ساعت شهید میشی، فلانی تو اینطوری شهید میشی ...، روز آخر هم اسم خودش رو نوشت که چهارشنبه ساعت فلان، فلان جا شهید میشم، همون روز هم شهید شد ...، بهش علی سیا می گفتن ... .

صحبت های پیر مرد تقریبا تمام شده بود ولی حیرت ما هنوز نه ...! خدایا این بنده های تو که بودند و چطور تو را خواندند که تو خودت را ارزانیشان داشتی، چطور می شود مثل اینها بود؟! چطور؟! خدایا ما هم دلمان می خواهد خوب باشیم و خوب بمانیم، ولی چطور ...؟! تو از وضع دانشگاه های ما خبر داری، تو از جامعه، از مترو، از خیابان های ما خبر داری، گاهی انقدر شیطان به دورمان آواز خوان به رقص درمی آید که خود نیز در کار خود در می مانیم، به خیال زندگی انقدر اسیر دام های رنگارنگ شیطان می شویم که هیچ آتش نشان قهاری نمی تواند به دادمان برسد، ولی ...، ولی باز شاکریم که در میان این همه آدم هایی که سرگرم دام های رنگارنگ و دست پخت های لذیذ شیطانند، و از حجم انبوه زنجیرهای دنیا ما را رهانیدی و به گوشه ای کشاندی تا خودت را به ما یاد آور شوی، با چه زبانی می توان از تو تشکر کرد؟ از تویی که حواست به ما بیشتر از خود ماست ...، هر گاه به لب پرتگاه می رسیم دستمان را می گیری و چنان از مهلکه نجاتمان می دهی که خودمان مدت ها در حیرت و تعجب می مانیم! راستی خدایا چه شد که من الان اینجا هستم، پای این صحبت ها نشستم و نسخه دلم را به زبان این پیرمرد پیچیدی؟ چه شد که مرا هم خواندی ...؟! خدایا من همیشه، حتی وقتی در دام خطایی گرفتار بودم، دلم به چنین مهری گرم بود و هر لحظه منتظر دست رحمتت بودم، متشکرم که اینبار نیز چشمم را زیاد منتظر به در نگذاشتی، درست بر عکس خودم ...!

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (1)

حکایت های ما و حاج محمد شلمچه ای (2)

ادامه دارد ...