فقط برای آنکه اسلام پا بر جا بماند ...
بیا و آهسته تر گام بردار.آرام و بی شتاب. بگذار یک دل سیر از پشت سر نگاهت کنم.کم کم که تصویرت در مقابل چشمان پر زاشکم محو می شود ؛تپش قلبم مرا از ایستادن باز می دارد.تکیه می دهم به حجم سیمانی دیوار خانه مان و چشم بر هم می نهم و می سپارمت به دست خدایی که یک روز با هزاران امید و آرزو تو را به من هدیه داد .دل آشوب می شوم وقتی به حرفهای دیشبت فکر می کنم.آنجا که با چشمان پر زالتماس ات ،تمام مهر مادری ام را به بند کشیدی تا برایت از دل کندنم بگویم و از رضایتم درجان دادنت در راه خدا ...
ظرف آب که خالی می شود ؛ جان من نیز هزاران تکه شده، با هر قطره آبی به دنبالت روان می گردد.من مادرم و تو را با ذره ذره شیره جانم پرورانیده ام ،تا اینکه روزی بزرگ شوی و نور دیده گانم گردی.حال که از جدایی سخن می گویی و از فراقی که ،قرار است تا روز دیدار معبودمان طول بکشد ؛بند دلم پاره می شود.بگو این همه اضطراب و تشویش ،کابوسی بیش نیست و تو باز چون روزگار کودکیت مرا با شیرین زبانیهایت از این خواب پر ز التهاب بیدار خواهی کرد...
قبل از رهسپار شدنت ؛گفتی که "حسین زمان ندای یاری سر داده و اسلام نیاز به سیانت دارد.اگر راضی شوی به رفتنم ،به جان دادن و پیوستنم ؛ آن روز که چشمها از واقعه حیران می شود و دلها ازترس پریشان، دستت را خواهم گرفت.تو در مقابل مادر حسین سر بلند می ایستی و عالمیان به مقام و مرتبه ات غبطه خواهند خورد"..عشق به حسین را من خود با شیری درآمیخته به قطرات اشکم که در رثای حسین می ریختم در کامت فرو بردم ودر عمق جانت پرورش دادم.اینک تو قصد کنی که برای حسین جان دهی و من سد راهت باشم؟!...
برو ؛خدا پشت و پناهت باشد. من اینک از تو،از تمام هستی ام، از تمام رویاهای دور و درازم می گذرم؛ فقط برای ادامه راهی که انتهایش آرمان حسین است. فقط یادت نرود که بغض و اشکم را نیز با خودبه سوغات بری و سلام مرا هم به مادر حسین برسانی.از امروز دیگر دیدگانم به قاب در قفل خواهند شد،تا تو بیایی و این بار نوید پیوستنم را به خودت و به مادر اربابت حسین بدهی.تا آن روز صبر می کنم و در فراقت مثنوی دوری و دلتنگی می سرایم.یادت باشد به خدا بگویی؛ دشمن را نا امید کردم و امانتت را چون روز نخست پاک و طاهر پس فرستادم؛ فقط برای آنکه اسلام پا برجا بماند ...
سالها
بی خبر بود از جگر گوشه ای که؛می گفتند عشق مجنون او را به وادی گمنامی کشانیده و
اسیر خاک مردپرور جزیره اش کرده است.در شب 19 ام ماه مبارک رمضان ,در میانه
شب قدر آمده بود تا سرنوشت یک ساله اش را درکنار فرزند به آسمان رسیده اش به
روشنایی برساندو دل بی قرارش را قراری دوباره بخشد.خانه و کاشانه اش در مشهد و دل
جامانده اش، در گلزار شهدای بهشت زهرا س بود.بوی خوش عطر آگین لباسی که بر تن کرده
بود؛ نشان از انسان بزرگی می داد که؛لاجرم نشانی یک مادر شهید است.آن هنگام که صندوقچه
اسرار دل بی تابش را که با کلید مهربانی اش گشود؛داستانی بس عجیب و شگفت رخ
نمایاند و راز یک گمنامی 7 ساله از دل آن
ترانه عاشقانه ای است ؛زندگی انسانی که
زمین و آسمان در یک روز و یک ماه آمدن و رفتننش را به یکدیگر تبریک گفته اند.تاریخِ
مُهر تولد و شهادت یکسانی که بر برگه های شناسنامه اش حک شده ؛گویای اقبال بزرگی
است که خداوند تنها ارزانی جانهای عاشقش می کند .آنجا که 27 امین طلوع خورشید بهمن
ماه ،نوید تولد امانتی می شود که ؛قرار است مادر درست 21 سال بعد در 27 امین طلوع
خورشید بهمنی دیگر، او را تقدیم آستان حضرت حق کند ...
او را به مظلومیت در عین اخلاص
و تلاش صادقانه اش می شناختند.آنجا که ویژگی های منحصر به فردش در کنار رفتار و
کردار وگفتارش نمود عینی یافته و تمام جنبه های زندگی اش را تحت الشعاع خود قرار داده بود...
همه
زندگی شان ،آینده شان ، اهدافشان
تهران – میدان آرژانتین (پایانه بیهقی) – غروب
چون روزهای نخست آسمانی شدن فرزندش،داغ دلش جدید و تازه
است.اینک او ،به جای آنکه در لابه لای سخنانش اشک بریزد ؛در اثنای اشک
ریزان چشمانش ،سخن می گوید...
زمان
گویی ایستاده است و از قلب قاب مستطیلی شکل یک دوربین ،تصویری ناب برای آیندگان به
یادگار مانده است.زمان 14 مرداد سال 92 است.رسول خلیلی ،پیشاپیش همگان دست بر
تابوت شهیدی دارد که؛مسافر سفر کرده دیار عشق است.او خود را از سرزمین زینب های
کاروان حسین و رقیه های خرابه های شام ،به طلایه داران نهضت عاشورایی حسین رسانیده
است.
دلی
دریایی و چشمانی بارانی،درد فراق و خاطراتی مبهم از سا لهایی دور،شبهای بی تابی و
بغض گلویی به سوگ نشسته،همه دارایی کسی است که آرام وبی صدا قرار بی قراریهایش را
به مرکز جاذبه قلبش رسانیده است.باز خوانی عشقی مادرانه ؛ که سالهاست روزهایی از
هفته مرور می شود و تکرار...
روی سنگ قبر یکی از شهدای «شهرکردی» که در دفاع از حرم حضرت زینب(س) در سوریه به شهادت رسیده جملهای از زبان خود شهید نقل شده است.
چهره اش نورانی است که ؛نشان ایمانی محکم است و لایق قربانی
دادن.دامنش محل معراج و دستانش پلکان عروج.مادر شهید است و تقدیری اگر
هست؛ به واسطه فرزندی است که جانش را در جهاد فی سبیل الله تقدیم معبود نموده است.اما او کار بزرگتری انجام داده،او دل کنده از هر آنچه که زندگی اش
بوده و فرزندش سراغ دل خویش رفته است.راه افتادنش را ،زبان گشودنش را، قد
کشیدنش را با چشمان خود دیده و تعریف قد و بالای رعنایش را با گو شهای خود
شنیده و زمان آزمون الهی،مردانه پای اعتقاداتش ایستاده و فقط گفته است
"برو"...
زندگی آدمی هماره ،به سوی ابدیت در پیش است و حرکت به سوی مقصد نهایی،جز با بهره مندی از توشه راهی که آدمی خود، در این مسیر مهیا ساخته است ؛سخت و غیر ممکن می نمایاند.فرصت کوتاه زندگی،زمان طلایی بهره گیری و خوشه چینی از مزرعه آفت زده حیات بشریت است که؛چون کورسوی روشنایی یک چراغ در کویر تاریکی های جهل و نادانی انسان رخ می نمایاند و نجات بخش شبهای تارو دستگیر پیش روی در این مسیر سنگلاخی و صعب العبور اجباری است...
هجمه مشکلات و روی آوردن افکار پرتنش روزانه مان ،گاه به گاه ما را در گردابی از تشویشها و اضطرابها گرفتار می سازد و لاجرم بی آنکه خود بدانیم در میان امواج سهمگینش گم می شویم واز مسیر حقیفی زندگی مان فاصله می گیریم.آن هنگام است که؛چشم می گردانیم تا راه نشانی ،چراغ راهی یا راهنمای امینی راه پر فراز ونشیب و سنگلاخی پیش رویمان را روشن و هموار سازد و بی هیچ منتی دستمان را بگیرد و به آن سوی این نا کجا آباد برساند...
پیکر
نگاهش بسان برکه ای ساکن ، آرام است و مطمئن. مدام لابه لای
گفتگو هایش ،سر به آسمان بلند می کند ؛ دیدگانش را به ابرهای متراکم
بالای سرش می دوزد و لبانش را به جمله الهی شکر متبرک می سازد...
به گزارش یا شهید به نقل از جهان نیوز،عکسی که مشاهده می کنید، تصویری از سنگ مزار
مرحله اول و دوم عملیات کربلای یک انجام شده بود. بچهها از دل شب اول یکریز جنگیده بودند تا بالاخره دشمن را از شهر مهران بیرون تاراندند. دو شب و یک روز از عملیات گذشته بود، بچهها در دل شهر جا خوش کرده بودند و خستگی در میکردند. نزدیکیهای غروب بود که به برو بچههای مشهد (تیپ 21 امام رضا«ع») ملحق شدم.
ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم
صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه
برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به
گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد...
به گزارش یا شهید به نقل از وبلاگ دیدگاه نو،عکس روبرو فرزند شهید علی شبیب محمود یکی از
برجستهترین رهبران مدافع حرم حضرت زینب (س) از حزب الله لبنان است که شب
اول تدفین پدر، خانوادهاش به دنبال فرزند شهید بودند تا اینکه او را در
حالت خواب در کنار مزار پدر یافتند.
ه گزارش یا شهید به نقل از وبلاگ سپهر حزب الله ،در نبرد «کربلای یک» و آزادسازی شهر مهران، هنگامی که روی خط الرأس نظامی(جایی که دشمن دید و تیر نداشته باشد) ارتفاعات قلاویزان بودیم، دشمن برای پاتک(باز پس گیری منطقه تصرف شده) عملیات، آتش سنگین و بسیار پرحجمی بر سر نیروهایمان میریخت، باید برای حفظ ارتفاعات و تثبیت عملیات هر طور که بود، جان پناه میگرفتیم و در سنگر یا کانال (راههای ارتباطی بین سنگرها) جان خودمان را حفظ میکردیم.
دلش چون هوای ابری و بارانی بالای سرش،گرفته و بغض آلود
است.با هر کلامی و سخنی که ذهن او را تا دوردستهای زندگی اش می کشاند ؛
قطرات اشک چون چشمه ای جوشان از دو چشمش بیرون می تراود و با قطرات
باران نازل شده از آسمان یکی می شود و بر صورتش می نشیند.تک و تنها ،بر روی
یک صندلی ،زیر شر شر باران آسمان ؛ نشسته و چشم دوخته است به سنگ مزار
فرزند به خدا رسیده ای که پس از 11 سال بی خبری ،رملهای تشنه فکه استخوان
هایش را به او باز گردانیده است...
آب را که پشت سرش پاشیدی ؛نگاه منتظرت قفل شد بر چارچوب دری که آوای صدای کوبیدنش ،همیشه نوید بازگشت مسافر سفر کرده ات بود.روز رفتنش را بارها در تجسم خیال خود عینیت بخشیدی،مدام او را در آغوش کشیدی و در گوشش مهربانانه نجوا کردی:زود برگرد ،زودتر ازهمیشه !...
به گزارش یاشهید به نقل از خبرگزاری دفاع مقدس، همسر شهید مدافع حرم، "
او
،لحظه لحظه زندگی اش را به یاد دارد.همه لحظات شیرین بودن با مردی را که ؛هنوز هم
به گفته خود نتوانسته است از او دل بکند و نبودنش را باور کند.فصل عاشقانه زندگی
اش دقیقا از همان روزی آغاز می شود که بر سر سفره یک میهمانی خانوادگی ، روبروی
مردی می نشیند که قرار است دلش را در کنار او جا بگذاردو آرزوهایش را با او محقق
شده بپندارد.گاهی اوقات یک اتفاق ،یک پیش آمد ویا یک ملاقات غیر منتظره ،می تواند
مسیر زندگی آدمها را تغییر دهد وبه یکدیگر نزدیک سازد.آنقدر نزدیک که؛ دیگر
گسستشان از یکدیگر ممکن نباشد...
روزهای
پس از عاشورا همواره یادآور نقش بیهمتای حضرت زینب (س) در طول تاریخ است،
او که در تمام سالیان عمرش نبوت همراه با رافت، امامت توأم با عدالت،
مظلومیت آمیخته با کرامت و در آخر شهادت همراه با عزت را به چشم دید تا
روزگار او را بسازد برای روزهای سخت تنهایی؛ که از ورای کوههای درد،
عزتمندانه و پیروز «ما رأیتُ الاّ جمیلاً» را در گوش تاریخ فریاد بزند.
کار غواصی جنگ ،کار سخت و دشواری بود.صبر می طلبید.مرد صبور
می خواست.مردانی که بتوانند آنقدر تمرین کنند و ورزیده شوند؛ که در هنگامه
های سخت عملیاتهای آبی وخاکی ،جانشان را بر کف دست گرفته و با شجاعت به آب
زنند.دور یکدیگر حلقه زدید؛کلمات را کنار هم قطار
کردید...صبر...آب...صبور....این کلمات فقط هادی یک نام بود.شما را مستقیم
می برد بر روی تل زینبیه و واژه واژه صبر و صبوری را برایتان هجی می
کرد.تصمیم بر آن شد که گردانتان مزین شود به نام بانوی زجر کشیده کربلا و
خود شوید فداییان زینب کبری ...
مراسم تشییع شهید محمد حسن خلیلی از اعضای هیئت ریحانه النبی که به تازگی در سوریه به شهادت رسیده است روز پنج شنبه سی ام آبان از مقابل منزل آن شهید واقع در مینی سیتی ، شهرک شهید محلاتی فاز 3 خیابان ولایت 5 برگزار می شود.
فرزندش را میهمان خانه شان می دانست.این حس همیشه با او بود
؛ از بدو تولدش.گاهی دراثنای خلوتهایش به خود نهیب می زد ؛که چرا او
را بیشتر از دیگر فرزندانش دوست دارد،اما جواب همیشه همانی بود که بر قلبش
حکمرانی می کرد.او برایش عزیزتر بود ؛چون خدا برای فرزندش بیشتر از هر
چیزی عزیز بود.خدا همه زندگی پسرش بود.همه زندگی 17 ساله اش...
عمریست زیر لوای پرچم ارباب ، سینه زنان و اشک ریزان حسین ،حسین گفته
است.حسین ،حسین گفته و عطشناک عاشقی کرده است.کار جنون که به تماشا کشیده
شود ؛جزء جزء وجودآدمی، حسین ،حسین گویان و رقص کنان به سوی سماء کشیده می
شود.حسین محور حق است ؛ و هر آنچه به دور محور حق بگردد ،لاجرم روزی ، جزیی
از اجزای وجودیش گردد...
آمده است گلی راکه امروز از باغچه خانه شان چیده ،تقدیم
بابا کند.مادر دیروز در جواب بی تابیهایش که پرسیده بود: "پس کی بابا می
آید؟" گفته بود:"هر وقت بوته گل باغچه مان به گل نشست بابا می آید".با چشمانی
به نم نشسته سوال کرد:"کی گلها شکفته می شوند؟".مادر چشم در چشم کودکش شد
وگفت:"آن هنگام که بهار مهمان خانه مان شود".مادر نمی دانست ؛ پدر که بیاید
بوته گل باغچه شان منتظر بهار نمی ماند واگر در آبان ماه هم که باشد به گل
می نشیند...
سالهای 59 تا 67 حماسه هشت سال دفاع مقدس رقم خورد. این سالها که با خاطرات تشییع شهدا و سینه زنی برای اهل بیت(ع) بالای سر مزار شهیدان گره خورده است برای همه مردم انقلابی آن روزگار نوستالوژی مقاومت است. قطعات گلزار شهدای بهشت زهرا(س) نیز در فراز و نشیب این سالها حال و هوای دیگری داشت و هر روز زنده تر از روز قبل نظاره گر تشییع و تدفین شهیدی از لشگر اسلام بود. تشییع شهدا روی دستان مردم شهید پرور، نماز خواندن بر پیکر شهدا، خاکسپاری شهدای مظلوم دفاع مقدس و مراسمهای ختم و یادبودی که یکی پس از دیگری در قطعات ویژه شهدا برپا بود. شور و هیاهویی که تا هشت سال پیوسته ادامه داشت. حال و هوای گلزار شهدای بهشت زهرا از روزهای جنگ تحمیلی به رنگ حماسه و خون شد.
همیشه اطرافش پر است از مردمانی که به فرا خور حس و حالشان
؛ دوست دارند با او به گفتگویی نشسته ، عکسی به یادگار گرفته ویا یادی از
اصطلاحات رایج و خاطره انگیزش داشته باشند.پر تحرک است و پر انرژی. آنقدر
که دیگران گاهی از همراهیش باز می مانند ؛ گو شه ای می ایستند وبا لبخندی و
جمله ای ، به بدرقه اش می نشینند...
دلسوخته است و دلتنگ.تنها پسرش ، در سال 64 راهی سفری از
جنس نور شده و او را در حسرت دیدار دوباره اش، گاه و بی گاه روانه قطعه 27
گلزار شهدا کرده است.گویشش ،گویش شیرین گیلکی است.با همان مهربانی و صداقت و
با همان روش رایج ادای جملات سریعی که ؛ در گفتگوی گیلانی ها به چشم می
خورد.مادر
بی شک شرح صبر وشکیبایی در راه حق که زیبنده تنها بندگان مقرب و دلسوخته در گاه معرفت است،در قالب کلمات و واژه ها نخواهند گنجید.چهارشنبه 1ام آبان ماه،عباسعلی نژاد فلاح پدر 4
آن روزها.
شهید"محمد توسلی" در سال 1337 ه ش در "تهران" به دنیا آمد. سال 1342 که امام خمینی فرمود: سربازان من در گهواره اند ، محمد تنها 9 سال داشت اما مقدر بود که 15 سال بعد به جمع سربازان امام خمینی بپیوندد . محمد در 16 سالگی، پدرش را از دست داده و تنها نان آور خانواده 5 نفرشان گردید و ضمن کار در مغازه شیشه بری، به درسش هم ادامه داده و دانشجوی رشته عکاسی و طراحی دانشگاه تهران شد.در هشتم مهر ماه سال 1359 ، در تنگه گاران – محور مریوان – به دست شقی ترین افراد به شهادت رسید.
روایت،روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی
خبری 30 ساله.یک انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز
ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر
به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار
،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک
می ریزد...
نه،خوابش نمی برد.مدام بی تابی می کند.بی قرار بی قرار است.از چشمان
بابا ندیده اش ،غنچه غنچه اشک شکفته می شوند و راهشان را به سوی لبان کوچکش
کج می کنند و ناگهان زیر گلویش محو می شوند.لا لایی برایش بخوانید شاید
آرام شود و خوابش بگیرد...
باز هم روز حسین،باز هم روز عرفه.روز شیدایی وشور.روز
دلدادگی و خوشه چینی.رسید آن روزی که دلهای مشتاق و چشمان بارانی ،خود را
به آسمان بخشش بی منتهای الهی گره می زنندتا از کویر خشک کج راهه گمراهی و
تاریکی به بلندای دشت هدایت ونور رهنمون گردنند...
گلو
بریده و چاک چاک به دیدار جدش حسین (ع) رهسپار شده است.سالها روضه خوان رثای ارباب
بوده و حنجره آسمانیش ،تذکره شهادت با گلوی بریده را ،به امضای افلاکیان رسانیده است.گمنام
بود وگمنام می ماند اگر خاک تفدیده مجنون ،استخوانها و پلاکش را دوباره به مادر باز
نمی گرداند.آنهم مادری صبور و راضی به رضای حق که 15 سال روز های گمنامیش را جشن
گرفت و در سالروز رجعت دوباره اش ما را نیز میهمان صلابت و صبر خویش کرد...
اینجا پادگان دوکوهه است از سال 60 بوده 59، 59 که نه، نه
فکر کنم 60 و 61 بوده اینجا حاج احمد متوسلیان- حاج احمد- یه گروه از
کردستان اومدن اینجا رو تحویل گرفتن. بعد تیپ حضرت رسول رو تشکیل دادن و
بعد مستقر شدن.
شاعرانه سخن می گوید وبغل بغل شعر ،از میان واژه هایش راه
می گشایند ودر لابه لای جملاتش شکفته می شوند.لب که می گشاید،شیرینی سخنانش
تا عمق جان نفوذ می کند و حسی آشنا ما را بهم پیوند می دهد.در اولین دیدار
آنچنان صفا و صمیمیتی در گفتارش موج می زند که گویی سالها یکدیگر را می
شناسیم...
انتظار! چه واژه کشدار و عجیبی است.باورش به بلندای یک نگاه ،سخت و طاقت فرسا است.به بلندای نگاه یک مادر.نگاه یک مادر شهیدگمنام.ما بی آنکه در وادی انتظار قدم نهاده باشیم،منتظریم! اما معنی انتظار را باید از مادر همیشه چشم به راه یک شهید گمنام پرسید که واژه انتظار را با تک تک اجزای وجودش فریاد می زند و عاجزانه ناله می کند!ما چه می فهمیم معنی انتظار را،معنی صبر را،چشم به راهی را...
بارقه های برآمده از آفتاب آدینه،نوید طلوع خورشید است و
نشان آغازگری زمزمه های منتظران عاشقی که به امید سر آمدن یک انتظار سخت
وطاقت فرسا جمعه ها را یابن الحسن یابن الحسن گویان به نجوا نشسته اند...
بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش میکردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار میدانستم چه میکنم و چه میخواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را...
تنها زنگ زندگی اش،زنگ انتظار است.زنگ خانه،زنگ تلفن همه
شان بوی دلهره آور انتظار می دهند.در همه تشییع های شهدای گمنام،چون کبوتری
بی قرار گرداگرد تابوتها می چرخد و با یک عکس قاب شده در دست،به دنبال
گمنام 61 ،هیجده ساله،از سومار می گردد...
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران به نقل از سرلوحه،سحر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، مدام به این فکرمیکردم
که آیا شهدا به ما نگاه میکنند؟ اصلاً این که میگوید شهدا زندهاند یعنی
چی؟
چند بار چشمانم را باز وبسته می کنم.تصویری که بر قاب
مردمکانم نقش بسته است،قلبم را سخت می فشرد و روح همیشه بی تابم را بی تاب
تر می کند.بنا بر اعداد و ارقام شناسنامه ای اش گویا نوجوانی بیش نیست،اما
روحی به وسعت تمام کهکشانهای عالم دارد.به گمانم از نیروهای جهاد سازندگی
باشد.از جنس همان سنگر سازان بی سنگر.از همان نوع مردان مردی که زیر هجمه
آتش وگلوله بر روی ارابه های آهنی خویش چون کوهی استوار،عمل به تکلیف را سر
لوحه مجاهدتهای ایثار گرانه خویش قرار داده بودند.هنوز هم خاکریزها و جاده
ها و پل های آن دفاع مبارک،از ورای سالها فاصله ،صدای مظلومیت آن شهیدان
بی سنگر را فر یاد می زند...
یکی از مسئولان فعلی کشور عراق میگوید: جنازهای به من تحویل دادند و گفتند این پسر تو است؛ مدارک برای پسر من بود اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود.
زیارت نامه شهدا