فقط برای آنکه اسلام پا بر جا بماند ...

 

بیا و آهسته تر گام بردار.آرام و بی شتاب. بگذار یک دل سیر از پشت سر نگاهت کنم.کم کم که تصویرت در مقابل چشمان پر زاشکم محو می شود ؛تپش قلبم مرا از ایستادن باز می دارد.تکیه می دهم به حجم سیمانی دیوار خانه مان و چشم بر هم می نهم و می سپارمت به دست خدایی که یک روز با هزاران امید و آرزو تو را به من هدیه داد .دل آشوب می شوم وقتی به حرفهای دیشبت فکر می کنم.آنجا که با چشمان پر زالتماس ات ،تمام مهر مادری ام را به بند کشیدی تا برایت از دل کندنم بگویم و از رضایتم درجان دادنت در راه خدا ...

ظرف آب که خالی می شود ؛ جان من نیز هزاران تکه شده، با هر قطره آبی به دنبالت روان می گردد.من مادرم و تو را با ذره ذره شیره جانم پرورانیده ام ،تا اینکه روزی بزرگ شوی و نور دیده گانم گردی.حال که از جدایی سخن می گویی و از فراقی که ،قرار است تا روز دیدار معبودمان طول بکشد ؛بند دلم پاره می شود.بگو این همه اضطراب و تشویش ،کابوسی بیش نیست و تو باز چون روزگار کودکیت مرا با شیرین زبانیهایت از این خواب پر ز التهاب بیدار خواهی کرد...

قبل از رهسپار شدنت ؛گفتی که "حسین زمان ندای یاری سر داده و اسلام نیاز به سیانت دارد.اگر راضی شوی به رفتنم ،به جان دادن و پیوستنم ؛ آن روز که چشمها از واقعه حیران می شود و دلها ازترس پریشان، دستت را خواهم گرفت.تو در مقابل مادر حسین سر بلند می ایستی و عالمیان به مقام و مرتبه ات غبطه خواهند خورد"..عشق به حسین را من خود با شیری درآمیخته به قطرات اشکم که در رثای حسین می ریختم در کامت فرو بردم ودر عمق جانت پرورش دادم.اینک تو قصد کنی که برای حسین جان دهی و من سد راهت باشم؟!...

برو ؛خدا پشت و پناهت باشد. من اینک از تو،از تمام هستی ام، از تمام  رویاهای دور و درازم می گذرم؛ فقط برای ادامه راهی که انتهایش آرمان حسین است. فقط یادت نرود که بغض و اشکم را نیز با خودبه سوغات بری و سلام مرا هم به مادر حسین برسانی.از امروز دیگر دیدگانم به قاب در قفل خواهند شد،تا تو بیایی و این بار نوید پیوستنم را به خودت و به مادر اربابت حسین بدهی.تا آن روز صبر می کنم و در فراقت مثنوی دوری و دلتنگی می سرایم.یادت باشد به خدا بگویی؛ دشمن را نا امید کردم و امانتت را چون روز نخست پاک و طاهر پس فرستادم؛ فقط برای آنکه اسلام پا برجا بماند ...

گمنامی آشنا ...

سالها بی خبر بود از جگر گوشه ای که؛می گفتند عشق مجنون او را به وادی گمنامی کشانیده و اسیر خاک مردپرور جزیره اش کرده است.در شب 19 ام ماه مبارک رمضان ,در میانه  شب قدر آمده بود تا سرنوشت یک ساله اش را درکنار فرزند به آسمان رسیده اش به روشنایی برساندو دل بی قرارش را قراری دوباره بخشد.خانه و کاشانه اش در مشهد و دل جامانده اش، در گلزار شهدای بهشت زهرا س بود.بوی خوش عطر آگین لباسی که بر تن کرده بود؛ نشان از انسان بزرگی می داد که؛لاجرم نشانی یک مادر شهید است.آن هنگام که صندوقچه اسرار دل بی تابش را که با کلید مهربانی اش گشود؛داستانی بس عجیب و شگفت رخ نمایاند و راز یک گمنامی 7 ساله از دل آن  آشکار گشت ...

سید جلال حسینی ،فرزند مشهد بود ،متولد 1345 و عاشق خاک کیمیاگر جبهه.15 ساله بود که عزم میدان رزم کرد و خود را به صف عاشقان مجاهدی رسانید که به عهد الست قالو بلی خویش پایبند بودندو پای در رکاب ماندند.آن روز که پیکرتکه تکه شده ای را به پشت جبهه رسانیدند؛هیچ نشانی از یک هویت شناخته شده ،همراهش نبود.نه پلاکی داشت و نه نام و نشانی.تنها آنچه که عیان بود غواص بودنش بود،غواص کربلای 5...

نام و هویتی که از او نیافتند،تن چاک چاکش را در خاک گلزار شهدای بهشت زهرا س به امانت نهادندو روی سنگ مزارش را به نام "شهید گمنام " آراستند. عکسی  که از او به یادگار گرفته شد؛ امید بازگشت دوباره ،عزیز دل مادری را پررنگتر می کرد .مادر 7 سال ،گشت و گشت تا آنکه روزی بر حسب اتفاق ،عکس فرزند بی نشانش را در میان گمنامان نام آشنای آسمانها یافت و رسید به فرزندی که سالها بود در تهران ،چشم انتظار دیدار دوباره مادر بود.از آن روز سالها می گذرد و مادر، هر از چند گاهی از مشهد الرضا ،خود را میهمان مزار نام دار فرزندش در گلزار شهدای تهران می کند ...

ادامه نوشته

شهید سعید است و شهادت سعادت ...

ترانه عاشقانه ای است ؛زندگی انسانی که زمین و آسمان در یک روز و یک ماه آمدن و رفتننش را به یکدیگر تبریک گفته اند.تاریخِ مُهر تولد و شهادت یکسانی که بر برگه های شناسنامه اش حک شده ؛گویای اقبال بزرگی است که خداوند تنها ارزانی جانهای عاشقش می کند .آنجا که 27 امین طلوع خورشید بهمن ماه ،نوید تولد امانتی می شود که ؛قرار است مادر درست 21 سال بعد در 27 امین طلوع خورشید بهمنی دیگر، او را تقدیم آستان حضرت حق کند ...

سعادت را اگر نشانه ای است ؛بی گمان می توان آن رادر میان ره یافتگان حریم وصال و توفیق داران دیدار حرم یار جستجو کرد .همان جایی که مادر شهید سعید اسکندری حیران مقام شهادتی می شود که خداوند در سالروز تولد فرزندش ارزانی او داشته و دروازه های سعادت را بروی وی گشوده است ...

زندگی را قله کمالی است که جز به شهادت فتح نگردد و این شا هدان محفل انس را مادرانی است که جز بی وجود آنها این مسیر مشحون از مجاهدت, به اکمال نرسد؛ آنجا که مادری مهر و عاطفه مادرانه اش را تنها برای رضای خدا ،از دل بیرون می راند و محکم و استوار  فقط می گوید:"آنقدر بکش تا کشته شوی"...

ادامه نوشته

روایتی از هجرت و غربت ...

او را به مظلومیت در عین اخلاص و تلاش صادقانه اش می شناختند.آنجا که ویژگی های منحصر به فردش در کنار رفتار و کردار وگفتارش نمود عینی یافته و تمام جنبه های زندگی اش را تحت الشعاع خود قرار داده بود...

 زاده 19 تیر سال 1336 بود و مسئول خانه فرهنگ جمهموری اسلامی ایران در هند و سپس در شهر ملتان پاکستان.در پایان این ماموریت ها هم ؛برگه های روز شمار حیات زمینی اش ،در دوم اسفند سال 1375 به انتهای خود رسیدو زندگی اش در شهر ملتان پاکستان ،به ضرب گلوله گروه مسلح صحابه در دفتر کارش ختم به روزی خواری در جوار الله شد.شهادت دروازه های سخت گشوده شونده اش را به روی وی با گلوله ای بر کتف و پیشانیش گشود و نامش تا ابد بر صفحه های تاریخ به یادگار ماند و شد ،شهید سید محمد علی رحیمی...

ادامه نوشته

لاجرم یک روز،اسلام تمام سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد نمود ...

همه زندگی شان ،آینده شان ، اهدافشان  فقط در یک کلمه خلاصه می شد .."امام خمینی ".. فکر که می کردند ، حرف که می زدند،اسلحه  که به دست می گرفتند ،حتی نفس که می کشیدند ؛همه به عشق پیر کوچه پس کوچه های باران خورده جماران بود...

امام آمده بود تا روح الله جا گرفته در کلام معصومین ،رنگ و بوی واقعیت به خود بگیرد و جانی دوباره بر پیکره بی روح و یخ زده حیات بشری دمیده شود و خون احیاگری دیگر بار، بر رگهای منجمد شده مفاهیم ایثار و شهادت و انتظار جاری گردد و زنده کند هر آنچه را که سالهای مدیدی بود که؛ به فراموشخانه پستوی ذهن آدمی سپرده شده بود...

تصمیم بر آن بود که پرچم لا اله الا الله بر قله های رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآید و میراث گرانبهای به ودیعه نهاده شده گوهر وجود آدمی  رخ بنمایاند و بر جایگاه مرتفع خود تکیه زند. امام گفته بود " انتظار در مبارزه است" و مبارزه در گرو ایثار و شهادت. مبارزه می کردند تا جلوه هایی از انتظار را در آیینه جهان نمای آن روزها به تصویر بکشانند و پیام ماندگاری این نهضت متحول کننده حیات آدمی را به گوش  خواب زده جهانیان برسانند .مبارزه تنها کلید فتح الباب تحقق آرمان نهایی این حرکت رو به جلوی 1400ساله بود ...

ماهیت بیداری بخش اسلام،جوهر وجودی خویش را وام دار فریاد "هیهات من الذله "حسین است و مبارزه  روح خدا  امتداد این فریاد.اجازه سیطره شیاطین ،بر این کره خاکی و تازانیدن اسب مرادش ؛در قاموس رهروان نهضت حسین، راهی ندارد و این مقاومت 35 ساله نشات گرفته از عاشورا ، آخرالامر یک روز دنیا را تسلیم  آرمان انتظار خویش خواهد نمود .مسیر شاید گاه تاریک باشد گاه صعب العبور.حرکت شاید گاه کند باشد گاه بی حضور ؛ اما، مبارزه همچنان باقی و پیروزی نهایی تنها در گروی ایستادگی و مقاومت  زمانه خویش است. با "راه بر" چراغ بدست این مسیر، قبیله نجات یافته روح الله به سر منزل مقصود نهایی خویش خواهد رسید و به گفته  پیرمراد  روزهای آتش و گلوله، لاجرم یک روز " اسلام تمام سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد نمود "...

                        

بابای کوثر ،به روایت برادرش ...

تهران – میدان آرژانتین (پایانه بیهقی) – غروب
تلفنم دارد زنگ می‌خورد. گوشی را از توی جیبم در می‌آورم و جواب می‌دهم. محمودرضا است. خوش و بش می‌کند و می‌پرسد کجا هستم. از صبح برای کاری تهرانم؛ می‌گویم کارم تمام شده، ترمینالم، دارم بر می‌گردم تبریز. می‌گوید کی وقت داری؟… حرف مهمی دارم. می‌گویم الان، بگو. می‌گوید الان نمی‌شود و باید هر وقت که کاملا وقتم آزاد است بگوید. اصرار می‌کنم که بگوید. می‌گوید می‌توانی بیایی خانه؟ می‌گویم من فردا باید تبریز باشم، کار دارم اگر می‌شود تلفنی بگویی، بگو. می‌گوید من دوباره عازمم اما قبل از رفتن حرف‌هایی هست که باید به تو بزنم. می‌گویم مثلا؟ می‌گوید اگر من شهید شدم می‌ترسم پدر نتواند تحمل بکند؛ پدر را داشته باش. می‌گویم خداحافظ! من تا یکساعت دیگر خانه شما هستم. می‌گوید مگر تبریز نمی‌روی؟ می‌گویم نه، امشب می‌مانم. می‌گوید بخاطر این چیزی که گفتم؟ می‌گویم خودم می‌خواهم که بیایم، حالا ول کن. و راه می‌افتم سمت اسلامشهر.

اسلامشهر
خانه محمودرضا
همه چیز در خانه عادی است. پذیرایی همسرش، بازی دختر دو ساله‌اش، بساط چایی، شام روی گاز، تلویزیون روشن، پتوهای ساده‌ای که کنار دیوار پهن هستند و خود محمودرضا، چهره همیشه آرامش، همه چیز مثل همیشه توی این خانه معمولی، معمولی و عادی است و سر جای خودش. هیچ علامتی از خبر خاصی به چشم نمی‌خورد. می‌نشینیم. منتظر می‌مانم تا سر صحبت را باز کند ولی حرفی نمی‌زند. دو سه ساعت تمام منتظر می‌مانم اما حرف‌هایمان کاملا عادی پیش می‌روند. سعی می‌کنم صبور باشم تا سر صحبت را باز کند ولی او حاضر نیست چیزی به زبان بیاورد. بالاخره صبرم تمام می‌شود و می‌گویم بگو! می‌گوید من شهید شدم، بنظر تو محل دفنم تبریز باشد یا تهران؟! می‌گویم این حرفها را بگذار کنار و مثل همیشه بلند شو برو مأموریتت را انجام بده، شهید شدی، من یک فکری برایت می‌کنم! بدون اینکه تغییری در چهره‌اش ایجاد بشود با آرامش شروع می‌کند به توضیح دادن در مورد اینکه اگر تبریز دفن بشود چطور میشود و اگر تهران دفن بشود چطور؟ عین کلوخ مقابلش پخش می‌شوم وقتی دارد اینطور عادی درباره دفن شدنش حرف می‌زند. جدی نمی‌گیرم. هر چند همیشه در مأموریت‌هایش احتمال شهادت روی شاخش است. تلاشش برای جواب گرفتن از من درباره انتخاب محل دفنش و فهماندن قضیه به من که شهادتش در این سفر قطعی است نتیجه نمی‌دهد.

محمودرضا بیضائی(حسین نصرتی)

ولادت   : 18 آذر  1360 تبریز

شهادت : 29 دی 1392 زینبیه،سوریه

ادامه نوشته

هوای گریه هایم کاش بوی شفاعتش را بگیرد ...

چون روزهای نخست آسمانی شدن فرزندش،داغ دلش جدید و تازه است.اینک او ،به جای آنکه در لابه لای سخنانش اشک بریزد ؛در اثنای اشک ریزان چشمانش ،سخن می گوید...

لهیب زبانه های آتشی که در جان او شعله ور شده ،تمام وجودش را دربر گرفته و عمری، به درازای تمام سالهای ندیدن و نبودن فرزندش دارد.جاودانگی را اگر معنایی باشد ،بی شک می توان  تفسیرش را میان ردبه جا مانده از بلورهای اشکی  که هنوز هم بر روی سنگ مزار به یادگار گذاشته می شود جستجو کرد.آنجا که فاصله ای 30 ساله زمان حال را به گذشته پیوند می دهد و نشانی اش می شود ،مادر شهید محسن کوزه گران که ؛چون روزهای نخست از دست دادن فرزند ,داغ دار است و اشک ریزان ...

خوب بودنها و خوب ماندنهای ابدی ،نشانه ای جزء، همهمه های گردآمده بر اطراف مزار ندارد.آنجا که گذر سالها ،نه تنها از شور و حرارت اولیه اش نمی کاهد بلکه روزبه روز افزون تر می شود وشعله های افسونگری اش تمام دلها را تسخیر می کند...

ادامه نوشته

برو من نیز به زودی به تو خواهم پیوست ...

زمان گویی ایستاده است و از قلب قاب مستطیلی شکل یک دوربین ،تصویری ناب برای آیندگان به یادگار مانده است.زمان 14 مرداد سال 92 است.رسول خلیلی ،پیشاپیش همگان دست بر تابوت شهیدی دارد که؛مسافر سفر کرده دیار عشق است.او خود را از سرزمین زینب های کاروان حسین و رقیه های خرابه های شام ،به طلایه داران نهضت عاشورایی حسین رسانیده است.شهید رضا کارگر برزی ،سرنوشتش را به یاران کربلایی ابا عبدالله گره زده و دوست وهمکار دیرینه اش دست بر تابوتش و نجوا کنان به بدرقه اش آمده است...

دیری نمی پاید؛درست 3 ماه بعد،30 آبان سال 92 شهید رسول خلیلی ،طواف حرم عشق کرده  وراه را به نشانی دوست طی می کند.چه کسی می داند که او در آن لحظات ماندگار،چه عاشقانه هایی سروده و نثار دوست کرده است.شاید واگویه هایش رنگ رفتن وپیوستن به خود گرفته و چنین سرائیده است:"برو من نیز به زودی به تو خواهم پیوست ..."

بهشتی که زیر پاهای او است ...

دلی دریایی و چشمانی بارانی،درد فراق و خاطراتی مبهم از سا لهایی دور،شبهای بی تابی و بغض گلویی به سوگ نشسته،همه دارایی کسی است که آرام وبی صدا قرار بی قراریهایش را به مرکز جاذبه قلبش رسانیده است.باز خوانی عشقی مادرانه ؛ که سالهاست روزهایی از هفته مرور می شود و تکرار...

گرمای طاقت فرسای تابستان ،سرمای آزار دهنده زمستان سدی در برابر این دلبستگی هاو وابستگی های افلاطونی اش نبوده و نیست.مادر است ،از همان جنس انسانهایی که عشقشان را بی دریغ نثار ثمره عمرشان می کنند...

سنگ سرد ،دوری و فراق چندین ساله ،نتوانسته است منبع جوشش این عشق و محبت مادرانه را بکاهد و زائل کند.روزهای هفته رابه عشق دیداری دوباره، یکی یکی می شمارد،تا فرا رسد روز موعود تجدید قرارها و دیدارها.می آید و خیره می شودبه چشمهای قاب شده درون عکس و آنهنگام است که ؛آرام، آرام غنچه های اشکش شکفته می شوند و به بار می نشینند.روایت دردهای فراق و قصه های دلتنگی ،می شود سوغات این دیدار های هفته به هفته اش.پاهایش را که به نشانی یک عمر خستگی و انتظار متبرک سنگ مزار می کند،دلش به سویدای خیال فرزندآرام می گیرد. این پاها بوسیدنی است.براستی که بهشت زیر پاهای او است ...

امیدوارم حضرت زینب مرا پذیرفته باشد ...

روی سنگ قبر یکی از شهدای «شهرکردی» که در دفاع از حرم حضرت زینب(س) در سوریه به شهادت رسیده جمله‌ای از زبان خود شهید نقل شده است.

به گزارش یا شهید به نقل از جهان نیوز،"طاقانک" یکی از شهرهای استان "چهارمحال و بختیاری"  است. شهر "طاقانک" که در بخش مرکزی شهرستان "شهرکرد" واقع است؛ در سال گدشته، این افتخار را کسب کرد که یکی از جوانان برومندش، در جریان دفاع از حرم حضرت زینب(س) در سوریه، شربت شهادت بنوشد.

شهید "علی عسگری طاقانکی"که متولد 1362 است امروز افتخار شهر خود و ستاره ای درخشان در آسمان مظلومیت تشیع است. بر روی سنگ مزار این شهید بزرگوار جمله ای حک شده که نقل قولی از زبان خود او است...

"امیدوارم حضرت زینب س مرا به عنوان پاسدار حرم  مبارکش و مدافع شیعیان مظلومش پذیرفته باشد."

شادی روحش صلوات ...


کسی نباید صدای گریه ام را می شنید ...

چهره اش نورانی است که ؛نشان ایمانی محکم است و لایق قربانی دادن.دامنش محل معراج و دستانش پلکان عروج.مادر شهید است و تقدیری اگر هست؛ به واسطه فرزندی است که جانش را در جهاد فی سبیل الله تقدیم معبود نموده است.اما او کار بزرگتری انجام داده،او دل کنده از هر آنچه که زندگی اش بوده و فرزندش سراغ دل خویش رفته است.راه افتادنش را ،زبان گشودنش را، قد کشیدنش را با چشمان خود دیده و تعریف قد و بالای رعنایش را با گو شهای خود شنیده و زمان آزمون الهی،مردانه پای اعتقاداتش ایستاده و فقط گفته است "برو"...

مادر شهید محمد رضا علی گلیان تنها دلخوشی اش ،وعده دیدارهای گاه به گاه روزهای پنج شنبه است ؛آن هم پای مزار دردانه سالهای جوانیش ...

ادامه نوشته

دستهای خالی و مسیر پیش رو ...

زندگی آدمی هماره ،به سوی ابدیت در پیش است و حرکت به سوی مقصد نهایی،جز با بهره مندی از توشه راهی که آدمی خود، در این مسیر مهیا ساخته است ؛سخت و غیر ممکن می نمایاند.فرصت کوتاه زندگی،زمان طلایی بهره گیری و خوشه چینی از مزرعه آفت زده حیات بشریت است که؛چون کورسوی روشنایی یک چراغ در کویر تاریکی های جهل و نادانی انسان رخ می نمایاند و نجات بخش شبهای تارو دستگیر پیش روی در این مسیر سنگلاخی و صعب العبور اجباری است...

آدمی مخیر بین خیر و شر است.اما هرآنقدر که فطرت آدمی او را به سوی خیر سوق می دهد،نفس سرکش و لجام گسیخته اش او را به سوی شر رهنمون می سازد.در این میان هر از چند گاه،چه بزرگ انسانهایی که بر خلاف کوچکی ظاهریشان ، تلنگری می شوند به خواب غفلت زده دنیاییمان.می آییند و با جمله ای ،سخنی روح آشفته روزگارمان را قراری دوباره می بخشند و می آموزند ما را که؛کمی توشه و دستهای خالی ،خسرانی به بزرگی تمام لحظه های عمرمان دارد...

سن و سالی بیش نداشت.جوان دانش آموزی از روستای کوچک سوق بود.اما جملات حک شده بر صفحه دست نوشته هایش، برآمده از قلب بزرگ و روح تکامل یافته اش بود. جملاتی که نشان می داد ،گویی راه صد ساله عارفان را یک شبه طی طریق کرده است...

«وقاتلوهم حتی لاتكون فتنه و یكون الدّین كلُّهُ لِلّه»

ای انسانهایی كه بعد از این قیام و خون ریزیها در خواب غفلت هستید و شیطان دست بر روی اعضای بدن شما گذاشته و چشمانتان را كور كرده، سعی كنید كه در این دنیا خدا را ببینید تا در آخرت كور نباشید. تقوای الهی پیشه كنید و سعی كنید گوش به فرمان امام و پشتوانة محكمی برای ولایت فقیه باشید.
دستم را از تابوت بیرون بیاورید تا كوردلان بفهمند كه چیزی با خود نبرده ام، قالب یخی را روی قبرم گذاشته تا بجای مادرم بر روی قبرم آب شده و اشك بریزد.


دست شهید سید عبد الظریف تقوی
22 ساله را ،بنا به خواسته خود از تابوت بیرون گذاشتند تا سندی باشد بر اقبال و ادبار دلش ...

اویی که جهاد مخلصانه وبی ریایش در راه حق  را هیچ انگاشته ،جان تسلیم کرده به آستان حضرت دوستش را نادیده پنداشته و دست های خالی اش را به نشان بی توشه گی اش به محضر خلق الله عرضه داشته است ؛حامل پیامی است که از قلب دل واژه های عارفانه اش به روح تشنه و دست های به واقعیت خالیمان رسیده است تا بدانیم فرصت کوتاه و زمان برایمان بی اندازه تنگ است...

کتاب وصیت یاران 2 ...

هجمه مشکلات و روی آوردن افکار پرتنش روزانه مان ،گاه به گاه ما را در گردابی از تشویشها و اضطرابها گرفتار می سازد و لاجرم بی آنکه خود بدانیم در میان امواج سهمگینش گم می شویم واز مسیر حقیفی زندگی مان فاصله می گیریم.آن هنگام است که؛چشم می گردانیم تا راه نشانی ،چراغ راهی یا راهنمای امینی راه پر فراز ونشیب و سنگلاخی پیش رویمان را روشن و هموار سازد و بی هیچ منتی دستمان را بگیرد و به آن سوی این نا کجا آباد برساند...

کتاب وصیت یاران2 که دومین کتاب از مجموعه کتابهای مستند منتشر شده توسط انتشارات تقدیر است ،حاوی  وصیت نامه و یا دست نوشته ای از 54 سرباز شهید مخلص و بی ادعای حضرت روح الله است که چیزی جز رضایت حق تعالی سر لوحه اهداف و نیاتشان نبود و همین تلاش صادقانه برای رضای محبوب ،تمام سختیهای عالم را در نظرشان آسان می نمود و شیرینشان میکرد...

مجموعه حاضر می تواند با یادآوری اهداف،ایده ها و یا روشهای خداپسندانه و صحیح زندگی، چراغ راه روزهای تیره و بی فروغ زندگی مان گردد؛ آن هنگام که در میان انبوهی از چراها  گرفتار می مانیم و تشنه شنیدن جرعه ای پند صمیمانه ویا دستگیری صادقانه ایم ...

غیرت ابوالفضل‌ها دژی استوار در برابر هجوم دشمنان به حرم حضرت زینب س...

پیکر شهید ˈابوالفضل شیروانیانˈ از مدافعان حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب (س) که داوطلبانه و هنگام مقابله با تروریست های تکفیری در سوریه به شهادت رسیده بود روز چهارشنبه 27 آذرماه سال جاری در اصفهان تشییع و به خاک سپرده شد. وی که فرزند مدیر کل سازمان حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس استان اصفهان بود ،در 28 شهریور سال 62 متولد شده و از او فرزندپسر 4 ساله ای به یادگار مانده است.

به گزارش یا شهید به نقل از خبرگزاری دفاع مقدس ،زهرا ارشادی ،همسر شهید ابوالفضل شیروانیان در مورد همسر شهیدش چنین روایت می کند:

"افرادی که در راه دفاع و پاسداری از حرم حضرت زینب(س) به شهادت می‌رسند قطعا از جایگاه ویژه‌ای برخوردار خواهند بود. شهید شیروانیان معتقد بود که غیرت ابوالفضل‌ها دژی استوار و سدی مستحکم در برابر هجوم و حمله دشمنان و کافران به حرم حضرت زینب (س) است.
ابوالفضل همیشه می‌گفت که ۱۴ معصوم غیرت الله و مدافع حرم حضرت زینب هستند و هر کس در آنجا شهید شود ۱۴ معصوم را زیارت می‌کند و به راستی ابوالفضل لیاقت زیارت ۱۴ معصوم را یکباره پیدا کرد.
از راهی که ابوالفضل انتخاب کرده بسیار شادمان و خوشحال هستم چرا که او راه حقیقی و سعادت اخروی را پیمود ه است. ابوالفضل دفاع از اسلام، مکتب قرآن و حرم بانویی که اسوه استقامت و ایثار است را وظیفه انسانی، اخلاقی، دینی و شرعی خود می‌دانست و تاکید او در مقابله با ظلم ستیزی و مبارزه با تکفیری‌های کافر بود که وحشیانه بر جان و قلب مسلمانان هجوم می‌آورند.
محمد مهدی ۴ ساله، تنها یادگارابوالفضل است و خدا فرموده وقتی کسی شهید شد من کفیل خانواده‌اش هستم. بر همین اساس با تکیه به خداوند و پیمودن راه شهید، فرزندش را تربیت خواهم کرد. شهدا همیشه زنده و جاودان هستند و تا ابد باقی می‌مانند. فرزند ابوالفضل را مانند خودش غیرتمند تربیت می‌کنم تا او هم مانند پدرش در راه سعادت و دفاع از مکتب اسلام و قران گام بردارد. او بر نماز اول وقت و نماز شب تاکید بسیاری داشت چرا که معتقد بود انسان با نماز به سعادت حقیقی می‌رسد و توشه پرباری را برای آخرت به همراه خود می‌برد..."

امام رضا حافظ فرزندم بود ...

نگاهش بسان برکه ای ساکن ، آرام است و مطمئن. مدام لابه لای گفتگو هایش ،سر به آسمان بلند می کند ؛ دیدگانش را به ابرهای متراکم بالای سرش می دوزد و لبانش را به جمله الهی شکر متبرک می سازد...

عزت و احترامش را ،سر فرازی اش را ،مدیون فرزندی می داند که ؛پائیز های نبودن و نداشتنش را از مهر سال 61 تا کنون هر سال شمرده و به خاطر سپرده است.هوا گرم باشد یا سرد ،خرما پزان تابستان باشد یا وسط چله زمستان ، برایش فرقی نمی کند .صبح پنج شنبه های هر هفته را ،بنا بر قرار نا نوشته ای که با چند مادر شهید دیگر دارد ؛میهمان ضیافتی است که فرزندش در میعادگاه قطعه  26 ، بر روی یک زیلوی پهن شده ،در کنار سنگ مزارش تدارک دیده است...

مادر شهید محمد کریمی خالدی  جزء برگزیدگانی است که خداوند او را برای پرورش گوهری نایاب انتخاب کرده ؛تا   سر نوشت مادرانه اش  را با یکی از سربازان یاری گر دین خدا گره بزند . حال او چه صادقانه گاه وبی گاه رسم ادب بجا می آورد ،روبه آسمان می کند  و پروردگارش را بابت چنین انتخابی شکر می کند و می ستاید ... 

ادامه نوشته

کربلایی ست تنت، از چه در این جایی تو؟! ...

به گزارش یا شهید به نقل از جهان نیوز،عکسی که مشاهده می کنید، تصویری از سنگ مزار شهید سید مهدی موسوی یکی از شهدای مدافع حرم حضرت رینب(سلام الله علیها) در گلزار شهدای شهر اهواز است. قطعه شعر زیبایی بر این سنگ مزار حک شده است که به یاد آن شهید عزیز، می خوانیم:

خفته در سینه خاک، آینه هستی یا ماه؟
کیستی؟ خادم درگاه اباعبدالله !

کربلایی ست تنت، از چه در این جایی تو؟!
پاسبان حرم دختر زهرایی تو

بوی خون شهدا می وزد از پیکر تو
سایه زینب کبراست کنون بر سر تو …

شادی روح بلندش صلوات ...

در فرمان امام چه رازی نهفته بود؟ ...

مرحله اول و دوم عملیات کربلای یک انجام شده بود. بچه‌ها از دل شب اول یکریز جنگیده بودند تا بالاخره دشمن را از شهر مهران بیرون تاراندند. دو شب و یک روز از عملیات گذشته بود، بچه‌ها در دل شهر جا خوش کرده بودند و خستگی در می‌کردند. نزدیکی‌های غروب بود که به برو بچه‌های مشهد (تیپ 21 امام رضا«ع») ملحق شدم.

آنزمان رژیم صدام پس از ناکامی در بازپس‌گیری فاو و برای جلوگیری از حملات گسترده ایران، در یک استراتژی جدید اقدام به انجام چند حمله کرده بود که در این میان شهر مهران را به تصرف در‌آورد تا با هیاهو آن را به رخ جهانیان بکشد. عملیات در مرحله اول آنچنان سهمگین و غافلگیرکننده انجام شد، که شايد بتوان گفت عمليات كربلاي 1 با توجه به محدوديت زمان در طراحي و تصميم‌گيري و وضعيت خاص منطقه در طول جنگ از بهترين و موفقترين عملیات‌ها بود. برای اجراي اين طرح عمليات به بيش از 30 گردان نيروي زميني نياز داشت اما اين توان آماده نبود، اما امام فرموده بود: «قضيه مهران باید بسرعت حل شود.»

هنوز دریاها راز آرامش امام را درک نکرده‌اند... هنوز کوه‌ها از درک استواریش عاجز مانده‌اند... و پژواک این سؤال، هنوز در قله‌های دوردست تکرار می‌شود: در کشاکش جنگی سخت و سهمگین، راز این سؤال و تحقق اهداف امام در چه بود؟!

ادامه نوشته

اسد همه زندگی ام بود ...

ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد...

خاطرات روزهای بودن با تنها فرزندش را بر روی برگه هایی از جنس فراموشی نوشته و به دست باد سپرده است.تنها آنچه که در خاطرش مانده ،لحظه های فراق ودوری تنها فرزندی است که هنوز هم داغ نبودن و نداشتنش دنیا رابرایش، بسان زندانی تنگ و تاریک کرده است ...

مادر شهید اسد شیبی ،مدتی بس طولانی ، روزها در کنار مزار فرزندش روزگار گذرانیده و شبها  مهمان خانه کوچک "ننه علی" در گلزار شهدای  بهشت زهرا( س )بوده است...

ادامه نوشته

خواب فرزند شهید مدافع حرم کنار مزار پدرش ...

به گزارش یا شهید به نقل از وبلاگ دیدگاه نو،عکس روبرو فرزند شهید علی شبیب محمود یکی از برجسته‌ترین رهبران مدافع حرم حضرت زینب (س) از حزب الله لبنان است که شب اول تدفین پدر، خانواده‌اش به دنبال فرزند شهید بودند تا اینکه او را در حالت خواب در کنار مزار پدر یافتند.
 
پسر شهید علی شبیب محمود برای تو یک دنیا لایک زدن کم است؛ اصلاً برای تو باید بساط روضه حضرت رقیه  و یابن الشبیب‌ها پهن کرد؛ این عکس در صفحات عربی و لبنانی منتشر شد.


لبیک یا حسین شهید ...

به گزارش یا شهید به نقل از وبلاگ سپهر حزب الله ،در نبرد «کربلای یک» و آزادسازی شهر مهران، هنگامی که روی خط الرأس نظامی(جایی که دشمن دید و تیر نداشته باشد) ارتفاعات قلاویزان بودیم، دشمن برای پاتک(باز پس گیری منطقه تصرف شده) عملیات، آتش سنگین و بسیار پرحجمی بر سر نیروهایمان می‌ریخت، باید برای حفظ ارتفاعات و تثبیت عملیات هر طور که بود، جان پناه می‌گرفتیم و در سنگر یا کانال (راه‌های ارتباطی بین سنگرها) جان خودمان را حفظ می‌کردیم.
 
یکی از نیروهای کادر سپاه پاسداران  که در گردان ما حضور داشت و رزمنده‌ای بسیار شجاع و با اخلاص بود، در سنگری کوچک که در هنگام عملیات توسط رزمندگان کنده شده بود، به صورت نشسته پناه گرفته بود.
 
آتش توپخانه دشمن به قدری زیاد بود که بعد از هر انفجار، گرد و غبار زیادی فضای ارتفاعات را می‌گرفت و ما دیگر نمی‌توانستیم یکدیگر را در دید خود داشته باشیم و تقریباً 10 تا 15 دقیقه طول می‌کشید تا بتوانیم همدیگر را ببینیم، به دلیل اینکه ایشان در داخل سنگری در نزدیکی من حضور داشت؛ صدای مناجات‌های او، به درگاه خداوند را می‌شنیدم، بعد از مدتی که مقداری از حجم آتش دشمن کم شد، متوجه شدم که دیگر از آن سمت، نجوای یا رب ، یارب به گوش نمی‌رسد.
به طرف سنگر حرکت کردم و با صحنه جانسوز شهادت ایشان مواجه شدم، ترکشی به گردن او اصابت کرده و سرش را کاملاً متلاشی کرده بود، پیکرش در حالی که لباس فرم سپاه بر تن داشت، همان طور آرام در سنگر نشسته بود و روح ملکوتی‌اش به سمت آسمان پرواز و میهمان سیدالشهدا، حضرت امام حسین (علیه السلام) شده بود.

خدایا این قربانی را از من قبول کن ...

دلش چون هوای ابری و بارانی بالای سرش،گرفته و بغض آلود است.با هر کلامی و سخنی که ذهن او را تا دوردستهای زندگی اش می کشاند ؛ قطرات اشک  چون چشمه ای جوشان از دو چشمش بیرون می تراود و با قطرات باران نازل شده از آسمان یکی می شود و بر صورتش می نشیند.تک و تنها ،بر روی یک صندلی ،زیر شر شر باران آسمان ؛ نشسته و چشم دوخته است به سنگ مزار فرزند به خدا رسیده ای که پس از 11 سال بی خبری ،رملهای تشنه فکه استخوان هایش را به او باز گردانیده است...

خاک سرزمینهای تفدیده جنوب فرزندش را به آسمان وصل کرده و خاک سرزمینهای بی غروب غرب همسرش را به آسمان پیوند داده است.او مادر شهید فرهاد مقدس زاده و همسر شهید سیاوش مقدس زاده است...

حرف که می زند ؛کلمات در وصف صبر و بردباریش شرمگین می شوند ودر برابر عظمت روح بزرگش قد خم می کنند.می گوید زندگی اش را با خدا معامله کرده است و چه معامله پر سودی است آن معامله ای که یک سمتش خدا باشد و سمت دیگرش بنده خدا...

ادامه نوشته

مادران انتظار و نفسهای به شماره افتاده ...

آب را که پشت سرش پاشیدی ؛نگاه منتظرت قفل شد بر چارچوب دری که آوای صدای کوبیدنش ،همیشه نوید بازگشت مسافر سفر کرده ات بود.روز رفتنش را بارها در تجسم خیال خود عینیت بخشیدی،مدام او را در آغوش کشیدی و در گوشش مهربانانه نجوا کردی:زود برگرد ،زودتر ازهمیشه !...

پا را که از حریم خلوت خانه ات بیرون گذاشت،دلت را میان نگاههای آخرینش جا گذاشتی و بغض پنهان گلویت را به یکباره هویدا ساختی . اشک های شکفته شده ات بدرقه راهش شد وصوت آهنگین خداحافظی ات ،لالایی لحظه های وداع  واپسینت.تیک تاک ساعت و چرخیدن عقربه هایش بر روی دیوار ،برایت شمردن لحظه های سرشار از نبودنش بود.چشمهای بارانیت که فضای یخ زده شبهای دلتنگیت را روشن می کرد ، کمرت نیز زیر آوار غمهای نداشتنش خم می شد...

چشمهایت خشک شدند بر روی برگه های تقویم روز شمار سالهای بی خبریت.آن سالها ، هنوز خطی از پیری ،بر روی نقاشی صورتت نقش نبسته بود.همان سالها که؛  هنوز خبری از دستان لرزان و پاهای بی رمق و بی توانت نبود.چه ترکیب عجیبی بود این ترکیب ؛ عشق و انتظار ودلتنگی؛ و تو چقدر شکسته شدی در پیچ و خم این کوچه های انتظار.دل صبور و قلب پر از عشقت، آرامش دریاها را تسخیر کرد و عظمت کوهها را به تعظیم واداشت...

سلام بر تو ای بانوی آب و آیینه .سلام بر چشمان همیشه منتظرت وسلام بر نفسهای به شماره افتاده ات ...

درد و دل همسر شهید مدافع حرم با یار سفر کرده اش ...

به گزارش یاشهید به نقل از خبرگزاری دفاع مقدس، همسر شهید مدافع حرم، "محمدحسین مرادی"، در بخش نظرات خبر مربوط به تشییع پیکر این شهید بزرگوار که در یکی از سایت‌های مذهبی منتشر شده است، نوشت:

«واقعا فقط خدا می‌تونه تحمل غم از دست دادن همسری به خوبی محمدحسین رو به من بده. برام دعا کنید.
محمدحسین عزیزم تنها چیزی که می‌تونه یه کم از غم دوریت رو برام کم کنه امنیت حرم بی بی مظلوم حضرت زینب(س) است، فقط من که هشت سال با تو زندگی کردم می‌دونم چقدر لایق شهادت بودی. دلم برای خنده‌ها، شوخی‌ها، مهربونی‌ها..... دلم برای بودنت تنگ شده. شهادت مبارکت باشه. برای صبر من دعا کن. تا ابد در قلبم هستی فراموشم نکن...»

یادآور می‌شود، شهید بزرگوار "محمدحسین مرادی" در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب سلام‌الله علیها به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید در روز جمعه اول آذر ماه سال جاری با حضور خیل عظیمی از مردم قدرشناس تشییع و در امامزاده علی اکبر(ع) چیذر در کنار مزار دایی شهیدش به خاک سپرده شد

هنوز هم از همسرم دل نکنده ام ! ...

او ،لحظه لحظه زندگی اش را به یاد دارد.همه لحظات شیرین بودن با مردی را که ؛هنوز هم به گفته خود نتوانسته است از او دل بکند و نبودنش را باور کند.فصل عاشقانه زندگی اش دقیقا از همان روزی آغاز می شود که بر سر سفره یک میهمانی خانوادگی ، روبروی مردی می نشیند که قرار است دلش را در کنار او جا بگذاردو آرزوهایش را با او محقق شده بپندارد.گاهی اوقات یک اتفاق ،یک پیش آمد ویا یک ملاقات غیر منتظره ،می تواند مسیر زندگی آدمها را تغییر دهد وبه یکدیگر نزدیک سازد.آنقدر نزدیک که؛ دیگر گسستشان از یکدیگر ممکن نباشد...

زهرا طباطبایی همسر سردار شهید جواد حاجی خدا کرم که به بهانه سالروز شهادت همسرش همانند سالهای گذشته دوستان و آشنایان و نزدیکانش را گرداگرد مزار او جمع کرده است؛به ما اجازه می دهد ؛ کتاب زندگی پر فراز ونشیبش را ورق بزنیم وبا هم برویم به روزهای بودن در کنار مردی که یک دیدار ساده سرنوشتشان را به یکدیگر پیوند زده است.پیوندی که هنوز هم از هم گسسته نشده ودرزندگی روزمره اش جاری و ساری است.در کنار همان او بود که همه سختی های عالم ،برایش آسان می نمود و رخ در نقاب می کشید.سختیها آسان می  نمود ؛چون عشق آسانشان کرده بود.عشقی که او در داستانهای عاشقانه  پیدایش نکرده ،بلکه در زندگی واقعی اش تجربه کرده است...

ادامه نوشته

توصیه ها و وصیت نامه شهید رسول خلیلی ...

روزهای پس از عاشورا همواره یادآور نقش بی‌همتای حضرت زینب (س) در طول تاریخ است، او که در تمام  سالیان عمرش نبوت همراه با رافت، امامت توأم با عدالت، مظلومیت آمیخته با کرامت و در آخر شهادت همراه با عزت را به چشم دید تا روزگار او را بسازد برای روزهای سخت تنهایی؛ که از ورای کوه‌های درد، عزتمندانه و پیروز «ما رأیتُ الاّ جمیلاً» را در گوش تاریخ فریاد بزند.
بانو مدفون دمشق است و برکت آن شهر و دیاری که امروز فتنه‌ها میانش برافروخته‌اند تا مردمانش اسلامی را که یک‌هزار و ۳۷۴ سال پیش آل‌رسول مصیبت‌ها را برایش متحمل شدند، به صندوقچه خاک‌گرفته تاریخ بسپارند.
اما مثل همیشه کسانی هستند که در مسیر پیشوایشان اباعبدالله‌ الحسین (ع) گام بردارند و از دین خدا دفاع کنند؛ مانند آن‌هایی که «مدافعان حرم» نام گرفته‌اند و ندای «هل من ناصراً یَنصِرُنی» را لبیک گفته‌اند.
 
شهید رسول خلیلی یکی از همین انصار بود که به صورت داوطلبانه مدافع حرم بانوی دمشق شد و جنگید تا آنجا که در 27 آبان (چهاردهم محرم) به دست گروهک تکفیری در سوریه با ضرب گلوله به شهادت رسید...

ادامه نوشته

موسم،موسم یارگیری است ...

کار غواصی جنگ ،کار سخت و دشواری بود.صبر می طلبید.مرد صبور می خواست.مردانی که بتوانند آنقدر تمرین کنند و ورزیده شوند؛ که در هنگامه های سخت عملیاتهای آبی وخاکی ،جانشان را بر کف دست گرفته و با شجاعت به آب زنند.دور یکدیگر حلقه زدید؛کلمات را کنار هم قطار کردید...صبر...آب...صبور....این کلمات فقط هادی یک نام بود.شما را مستقیم می برد بر روی تل زینبیه و واژه واژه صبر و صبوری را برایتان هجی می کرد.تصمیم بر آن شد که گردانتان مزین شود به نام بانوی زجر کشیده کربلا و خود شوید فداییان زینب کبری ...

این روزها که ناموس خدا را بر ناقه های عریان سوار می کنند ؛کودکان پابرهنه را بر روی تیغ های تیز وبرنده بیابان به این سو وآنسو می کشانند ؛نام ویادتان بیش ازهر زمان دیگری بر قلبهایمان شکوفه می زند.جای شما در میدان کارزار کربلای سال 61 قمری خالی بود.آنجا که سینه سپر کنید در مقابل باران تازیانه های بی امان خصم ؛ تنتان حایل شود میان کودکان لرزان حسین و دستانی که ازشدت حقد و  کینه ،سراسیمه بر سر وصورت زنان و فرزندان کاروان حسین فرود می آمد...

ادامه نوشته

تشییع شهید محمد حسن خلیلی ،فدایی حضرت زینب س  ...

به گزارش یا شهید به نقل از عقیق ،مراسم تشییع شهید محمد حسن خلیلی از اعضای هیئت ریحانه النبی که به تازگی در سوریه به شهادت رسیده است روز پنج شنبه سی ام آبان از مقابل منزل آن شهید واقع در مینی سیتی ، شهرک شهید محلاتی فاز 3 خیابان ولایت 5 برگزار می شود.

محمد حسن خلیلی معروف به رسول؛ از بچه هیاتی های فعال و خوش نام و از مدافعان حرم حضرت زینب و حضرت رقیه (علیهما السلام) عصر دوشنبه در نزدیکی حرم حضرت رقیه به دست وهابیون تکفیری به آرزوی دیرینه خود رسید و شهد شیرین شهادت را از دست مادر سادات نوشید.

امیر،میهمان خانه ام بود ...

فرزندش را میهمان خانه شان می دانست.این حس همیشه با او بود ؛ از بدو تولدش.گاهی دراثنای خلوتهایش به خود نهیب می زد ؛که چرا او را بیشتر از دیگر فرزندانش دوست دارد،اما جواب همیشه همانی بود که بر قلبش حکمرانی می کرد.او برایش عزیزتر بود ؛چون خدا برای فرزندش بیشتر از هر چیزی عزیز بود.خدا همه زندگی پسرش بود.همه زندگی 17 ساله اش...

میهمان لاجرم یک روز بار وبندیل می بندد و ترک می کند صحنه میزبان مهمانیش را و آنچه که می ماند مرور خاطرات روزهای باهم بودن است؛ که می شود سهم مشترک میزبانها ومیهمانها.مادر شهید امیر حسین سیفی ، 30 سال است که هر روز ؛ خاطرات میهمان خانه شان را با خود مرور می کند.خاطرات بودن با فرزندی که حس نداشتنش سالهاست که همنشین و همراه مادر است.سالهایی که او افتخار کرده به روزهای میزبانیش و صبر کرده است بر فراق روزهای بدون مهمانش ...

ادامه نوشته

ابوالفضل،تنها اسمی که به خاطر داشت! ...

والفجر 8 مجروح شده بود. برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش رو از دست داده بود. کسی رو نمی شناخت، حتی اسمش رو فراموش کرده بود.
پرستارا یکی یکی اسم ها رو می گفتند، بلکه عکس العملی نشون بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن! خیال می کردن اسمش ابوالفضله!
 
رفته بودم یکی از بیمارستان های شیراز. گفتند: " این جا مجروحی بستریه که حافظه اش رو از دست داده. فقط می دونن اسمش ابوالفضله. "
 
رفتم دیدنش، تا دیدم شناختمش. عباس بود. عباس مجازی ...

ادامه نوشته

جنونش به تماشا کشیده بود ...

عمریست زیر لوای پرچم ارباب ، سینه زنان و اشک ریزان حسین ،حسین گفته است.حسین ،حسین گفته و عطشناک عاشقی کرده است.کار جنون که به تماشا کشیده شود ؛جزء جزء وجودآدمی، حسین ،حسین گویان و رقص کنان به سوی سماء کشیده می شود.حسین محور حق است ؛ و هر آنچه به دور محور حق بگردد ،لاجرم روزی ، جزیی از اجزای وجودیش گردد...

تن بی سر،عروجی عاشقانه می خواهد ؛لب عطشان ،عشقی اهورایی  می طلبد.روز دهم 61 قمری را که به دهه 60 شمسی گره زدند؛حسینیان را معرکه جنگی پدیدار گشت که میدانش شد میدان کربلا و هر روزش ،روز عاشورا...

پنجمین کربلا که از راه رسید ؛رو کرد به آسمان حسین ،تب آلود و عطشناک  :عشق تو را فریاد می زند ،حسین ! قطره دریا می طلبد حسین ! .آوای عاجزانه اش که سوار بر بال ملائک به آسمانها کشیده شدند؛ندا آمد که :بیا وبپیوند...

سر را که بردند ،تن بی سر رسم ادب به جا آورد،دو زانو و دست بر سینه ،صدای حنجره دریده شده اش را برای خدا آزاد کرد: لبیک ،لبیک یا حسین...

بهشت را بهانه ای جز یک عشق نیست.گوهر وجود آدمی عشق را حسین می بیند و حسین می شنود.فقط کمی عاشقی لازم است و شیدایی.این درها زود گشوده می شوند.نشانه ها که مهیا شود ؛معطلی دیگرجایز نیست ،لیلی بر دروازه های فردوس منتظر ایستاده است.بهایش فقط یک دل مجنون است و یک سر پر شور...

بابا،ّکی بیدار می شوی؟...

آمده است گلی راکه امروز از باغچه خانه شان چیده ،تقدیم بابا کند.مادر دیروز در جواب بی تابیهایش که پرسیده بود: "پس کی بابا می آید؟" گفته بود:"هر وقت بوته گل باغچه مان به گل نشست بابا می آید".با چشمانی به نم نشسته سوال کرد:"کی گلها شکفته می شوند؟".مادر چشم در چشم کودکش شد وگفت:"آن هنگام که بهار مهمان خانه مان شود".مادر نمی دانست ؛ پدر که بیاید بوته گل باغچه شان منتظر بهار نمی ماند واگر در آبان ماه هم که باشد به گل می نشیند...

پدر را که آوردند،با عجله دوید تا گلی از گلهای به شکوفه نشسته باغچه شان را برای بابا از بوته برکند.بابا را که دید،گمان کرد خوابی کوتاه مدت او را فرا گرفته است.گل را به صورت پدر نزدیک کرد تا ببویدش واز خواب برخیزد واو را در آغوش بگیرد.شاید آغوش پر مهر پدر بعد از این همه روز بی پدری آرامش کند وشادی را دوباره به خانه باز گرداند...

ولی بابا خواب نبود،خدا او را از میان بهترین بندگانش، گلچین کرده بود.این بار دیگر چشمان بابا ندیده وآغوش بابا نچشیده دختر ،طعم نوازشش را حس نکرد .آه ،که چه حکایت غریبی است این حکایت بی بابایی!...


شهید جمشید زردشت
شهادت 16 آبان سال 61

آن روزهای گلزار شهدای بهشت زهرا س ...

سال‌های 59 تا 67 حماسه هشت سال دفاع مقدس رقم خورد. این سال‌ها که با خاطرات تشییع شهدا و سینه زنی برای اهل بیت(ع) بالای سر مزار شهیدان گره خورده است برای همه مردم انقلابی آن روزگار نوستالوژی مقاومت است. قطعات گلزار شهدای بهشت زهرا(س) نیز در فراز و نشیب این سال‌ها حال و هوای دیگری داشت و هر روز زنده تر از روز قبل نظاره گر تشییع و تدفین شهیدی از لشگر اسلام بود. تشییع شهدا روی دستان مردم شهید پرور، نماز خواندن بر پیکر شهدا، خاکسپاری شهدای مظلوم دفاع مقدس و مراسم‌های ختم و یادبودی که یکی پس از دیگری در قطعات ویژه شهدا برپا بود. شور و هیاهویی که تا هشت سال پیوسته ادامه داشت. حال و هوای گلزار شهدای بهشت زهرا از روزهای جنگ تحمیلی به رنگ حماسه و خون شد.

تصاویری که انتخاب کرده ایم مربوط به آنروزهای گلزار شهدای بهشت زهرا است...

ادامه نوشته

گریه نکردم ،فقط به خاطر دشمن...

همیشه اطرافش پر است از مردمانی که به فرا خور حس و حالشان ؛ دوست دارند با او به گفتگویی نشسته ، عکسی به یادگار گرفته ویا یادی از اصطلاحات رایج و خاطره انگیزش داشته باشند.پر تحرک است و پر انرژی. آنقدر که دیگران گاهی از همراهیش باز می مانند ؛ گو شه ای می ایستند وبا لبخندی و جمله ای ، به بدرقه اش می نشینند...

بازیگر است و سالها در قاب جادویی کوچک و بزرگ خانه هایمان ،لبخند را مهمان لبان و شادی را روانه دلهایمان کرده است.شیرین سخن می گوید و با ته لهجه آذری که در گویشش دارد؛جملاتش را با مزه و دوست داشتنی ادا می کند.او قبل از آنکه ، بازیگر وادی هنر باشد ؛ بازیگر نقش خویش است در صحنه پهناور زندگی.بازیگر نقشی بی بدیل و بی همتایی که روزگار ، خود صحنه گردانش را برگزیده و قبل از نامداری در زمین ،نامی آسما نها گشته است...

مادر شهید رضا لشگری که همه او را " خاله قزی " فیلمهای تلوزیونی می نامند ؛ قبل از آنکه یک بازیگر هنرمند باشد ، مادر شهیدی است که ، هنر مندانه نقش خویش را در زندگی ایفا کرده است...

پای صحبت شیرین و جذاب او نشستن و از رضای شهیدش پرسیدن ، آن هم در عصر پر رفت و آمد پنج شنبه های گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ،کاری به نظر سخت و دشوار می آید.مردمان می آیند و می روند و هر کدام با تکه ای و جمله ای گفتگویش را نیمه کاره می گذارند.اما گویی سخن گفتن در مورد فرزند شهیدش ؛ از تمام نقشهای عالم برایش مهمتر و جذاب تر است.در کنار مزار فرزندش می نشیند و در میان خیل دوستداران و طرفدارانش فقط از رضا می گوید...

ادامه نوشته

تنها آرزویم دیدن کربلای حسین است...

دلسوخته است و دلتنگ.تنها پسرش ، در سال 64 راهی سفری از جنس نور شده و او را در حسرت دیدار دوباره اش، گاه و بی گاه روانه قطعه 27 گلزار شهدا کرده است.گویشش ،گویش شیرین گیلکی است.با همان مهربانی و صداقت و با همان  روش رایج ادای جملات سریعی که ؛ در گفتگوی گیلانی ها به چشم می خورد.مادر شهید حسین میر زینل چی که فرزندش از تبار سادات است؛ آنقدر گرم ، صمیمی ، محکم و با صلابت با ما سخن می گوید که گاهی فراموشمان می شود ؛ او تنها یک پسر داشته و او را هم در مسیر اعتلای اسلام و نام و یاد ائمه اطهار ،تقدیم آستان حضرت دوست کرده است...

مادر ، حسین را برایمان پسری ساکت ، مهربان ،دلسوز و ساده زیست معرفی می کند و داستان زندگی بودن با فرزندش را برایمان چنان روایت می کند که گویی سالها منتظر چنین فرصتی بوده تا سفره دل بگشاید و شرح دهد مثنوی فراقی  را که  حسین ، تا کنون در گنجینه اسرار دل مادر  به امانت نهاده است...

ادامه نوشته

دیدار عباسعلی نژاد فلاح با چهار فرزند شهیدش ...

بی شک شرح صبر وشکیبایی در راه حق که زیبنده تنها بندگان مقرب و دلسوخته در گاه معرفت است،در قالب کلمات و واژه ها نخواهند گنجید.چهارشنبه 1ام آبان ماه،عباسعلی نژاد فلاح پدر 4 شهیدقیاسعلی،شعبانعلی،رضا و اسدالله نژاد فلاح دنیای خاکیمان را ترک گفت و مهمان فرزندان شهیدش گشت...

عباسعلی  نژاد فلاح که خود از زاکرین اهل بیت بود،سالهادر روستای خور شهرستان ساوجبلاغ از توابع استان البرز ،چشم به آسمان و گوش به آواز چلچله ها دوخته بود تا روزی از همین روزها پسرانش بیایند و او را  به مهمانی اربابشان حسین(ع) ببرند...

او که در هجر 4 لاله سرخش چون سروی با استقامت ایستاده  و تار و پود نقشینه صبر و بردباری را با همان ایستادگی و شکیبایی خویش به تصویر کشیده بود، تفسیر زیبایی از آیه" لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون" بود که هر یک از 4 فرزندش را یکی پس از دیگری تقدیم اسلام کرد...

ادامه نوشته

راهی که بود، راهی که هست ...

آن روزها... به کدامین سو نشانه رفته ای؟!بگمانم سمت دشمن را.دشمنی که رودرو با تو سر جنگ داشت.دشمنی که آرمانهایت را هدف قرار داده بود.اشغال، تجاوز همه بهانه بودند.هدف فکر تو بود.افکار حسینی و عاشورایت .پاکی روح و جانت.ماهیت مسلمانیت.شجره طیبه انقلاب...

جمع شدید.شانه به شانه یکدیگر.دست در دست همدیگر.اتحاد اولین شرط شکست دشمن بودو دومین شرط،ایمان و توکلتان به خدا.دشمن خوار و زبونتر از آنی بود که در مقابل یکپارچگی واتحادتان،دمی مجال نفس کشیدن یابد و لحظه ای توان قد کشیدن...

رایحه خوش بهشتی مشامتان را معطر کرده بود و دل دریایی تان را هوایی رسیدن به محضر ارباب.تنها راه پرواز دل کندن از زمین بود.دلبستگی ها و وابستگی ها را که پشت سر گذاشتید،آنکه خریدار جانهای عاشق است،معامله ای پر سود را به نفع شما به اتمام رسانید و پرواز شد سهم شما و بیابانگردی و جستجوی نشانه های یک راه ناتمام هم نصیب ما...

ادامه نوشته

سیر تحول یک سرباز روح الله ...

شهید"محمد توسلی" در سال 1337 ه ش در "تهران" به دنیا آمد. سال 1342 که امام خمینی فرمود: سربازان من در گهواره اند ، محمد تنها 9 سال داشت اما مقدر بود که 15 سال بعد به جمع سربازان امام خمینی بپیوندد . محمد در 16 سالگی، پدرش را از دست داده و تنها نان آور خانواده 5 نفرشان گردید و ضمن کار در مغازه شیشه بری، به درسش هم ادامه داده  و دانشجوی رشته عکاسی و طراحی دانشگاه تهران شد.در هشتم مهر ماه سال 1359 ، در تنگه گاران – محور مریوان – به دست شقی ترین افراد به شهادت رسید.

چند عکس را از میان تصاویر سردار شهید محمد توسلی ، جانشین فرماندهی سپاه مریوان را انتخاب کرده ایم که سیر تحول ظاهری فرزندان یک نسل مبارز را به تاریخ سازان یک سرزمین نشان می دهد
...

ادامه نوشته

یا ولدی الغریب ...

روایت،روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله.یک  انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار ،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد...

سوز وگداز جملاتش و ضجه های جگر سوزش دل هر رهگذری را به درد آورده و دمی را به توقف و همدردی با او وا می دارد.آه وفغانش را می شود با گوش دل شنید، هر چند که معنی جمالاتش را به درستی نتوان درک کرد.ضجه می زند وعاجزانه اشک می ریزد

یا ولیدی یا یومه،یا ولدی یاروحی یا یومه،یا انیسی یا یومه
ما کنت ادری این انت یا ولدی ،یا ولدی الغریب الغریب الغریب
یا منیر انا امک ،افدیک نفسی یا ولیدی یا یومه

ای پسرکم ای مادر،ای پسرم ای جانم ای مادر،ای انیسم ای مادر
نمی دانستم کجایی ای پسرم،ای فرزند غریبم ،غریب غریب..
ای منیر من مادرت هستم،جان من به فدای تو ای پسرکم ای مادر

او که چنین مویه سر داده و ناله می کند،مادر شهید منیر جمعه شنین عراقی است...

ادامه نوشته

فقط یک بغل بابا...

نه،خوابش نمی برد.مدام بی تابی می کند.بی قرار بی قرار است.از چشمان بابا ندیده اش ،غنچه غنچه اشک شکفته می شوند و راهشان را به سوی لبان کوچکش کج می کنند و ناگهان زیر گلویش محو می شوند.لا لایی برایش بخوانید شاید آرام شود و خوابش بگیرد...

لا...لا...گل ...پونه

نمی شود.خوابش نمی برد.تشنه است شاید و یا گرسنه؟!شیرش بدهید حالش خوب می شود...نه ،شیر هم آرامش نمی کند.دل درد دارد گویا ویا گوشش نابهنگام درد گرفته است.نه،کمی پیشتر که خوب بود،ناگهان شروع به داد و فریاد و گریه کرد...

ادامه نوشته

عرفه ، مرا دریاب!...

باز هم روز حسین،باز هم روز عرفه.روز شیدایی وشور.روز دلدادگی و خوشه چینی.رسید آن روزی که دلهای مشتاق و چشمان بارانی ،خود را به آسمان بخشش بی منتهای الهی گره می زنندتا از کویر خشک کج راهه گمراهی و تاریکی به بلندای دشت هدایت ونور رهنمون گردنند...

عرفه،روز بازگشت است.اکسیر شفابخش دلهای بی تاب و بی قرار.هوای تب آلود عشق،از دل واژه های عاشقانه عرفه حسین بر می خیزد و هر واژه ای چون گلی شکفته در کویر خشک دلتنگی ها رخ می نمایاند.عرفه روز مرور اشک های بی امان حسین است.روز ادراک عرفان و دریادلی اربابی که همه آبهای دریاها ،همه اشکهای چشمها چه پر حسرت می شوند در برابر بزرگی و عظمتش...

ادامه نوشته

راضیم به رضای خدا...

گلو بریده و چاک چاک به دیدار جدش حسین (ع) رهسپار شده است.سالها روضه خوان رثای ارباب بوده و حنجره آسمانیش ،تذکره شهادت با گلوی بریده را ،به امضای افلاکیان رسانیده است.گمنام بود وگمنام می ماند اگر خاک تفدیده مجنون ،استخوانها و پلاکش را دوباره به مادر باز نمی گرداند.آنهم مادری صبور و راضی به رضای حق که 15 سال روز های گمنامیش را جشن گرفت و در سالروز رجعت دوباره اش ما را نیز میهمان صلابت و صبر خویش کرد...

مادر شهید سید جلال الدین شرق آزادی سالها است که روزهای به آسمان پر کشیدن فرزندش را با میهمانان به جشن می نشیند و به امیدشفاعت فرزند روزگار می گزراند.فرزندی که مداح و ذاکر اهل بیت بود و همیشه آرزو داشت چون مادرش زهرا (س)گمنام بماندوچنانچه روزی مشیتی الهی او را وادار به بازگشت کرد ، قطعه 24 پذیرای جسم خاکیش باشد ...

ادامه نوشته

شهید مجید پازوکی و یک مصاحبه...

اینجا پادگان دوکوهه است از سال 60 بوده 59، 59 که نه، نه فکر کنم 60 و 61 بوده اینجا حاج احمد متوسلیان- حاج احمد- یه گروه از کردستان اومدن اینجا رو تحویل گرفتن. بعد تیپ حضرت رسول رو تشکیل دادن و بعد مستقر شدن.
 چیزی حدود از سال 61 تا 67 اینجا این بچه بسیجی‌ها می‌اومدند- نیروهایی که از تهران و از شهرستان ما اعزام می‌شدن- اینجا زندگی می‌کردن، آمادگی رزمی پیدا می‌کردن مانور می‌رفتن، رزم شبانه می‌رفتن، خودسازی می‌کردن بعد به جبهه منتقل می‌شدن و حالا بعد بر حسب شرایط، حالا هرچی که بودکار رو انجام می‌دادن و برمی‌گشتن. بیشترین خاطره‌ای که من فکر می‌کنم رزمنده‌ها دارن توکل جنگ- حداقلش بچه‌های تهران وکرج- از همین دوکوهه است. چون یک سال اینجا خودسازی می‌کردن...

ادامه نوشته

می خواهم در کنار تنها فرزندم باشم...

شاعرانه سخن می گوید وبغل بغل شعر ،از میان واژه هایش راه می گشایند ودر لابه لای جملاتش شکفته می شوند.لب که می گشاید،شیرینی سخنانش تا عمق جان نفوذ می کند و حسی آشنا ما را بهم پیوند می دهد.در اولین دیدار آنچنان صفا و صمیمیتی در گفتارش موج می زند که گویی سالها یکدیگر را می شناسیم...

گاه وبی گاه که مارا مهمان قطعه شعری از سروده های خویش می کند،طبع لطیفش حس مادرانه اش را برایمان هویداتر می سازد.او مادر یک شهید است.مادر شهید مجتبی ذکریا پور  که هم زیبا شعر می سراید و هم زیبا روایت می کند حکایت تنها فرزندش را که او را نیز شاعرانه به مسلخ عشق فرستاده است...

ادامه نوشته

بغض انتظار یک مادر!...

انتظار! چه واژه کشدار و عجیبی است.باورش به بلندای یک نگاه ،سخت و طاقت فرسا است.به بلندای نگاه یک مادر.نگاه یک مادر شهیدگمنام.ما بی آنکه در وادی انتظار قدم نهاده باشیم،منتظریم! اما معنی انتظار را باید از مادر همیشه چشم به راه یک شهید گمنام پرسید که واژه انتظار را با تک تک اجزای وجودش فریاد می زند و عاجزانه ناله می کند!ما چه می فهمیم معنی انتظار را،معنی صبر را،چشم به راهی را...

انتظار را باید مادر شهید بهروز صبوری برایمان معنی کند.شهید گمنامی که 31 سال است مادر را چشم براه آمدنش نگاه داشته است.1 ام مهر،آن روز که در مراسم " زنگ دانش آموز " در مهدیه شهدای بهشت زهرا(س) بر روی صندلی مقابل جایگاه مراسم نشسته بود و در میان جمعی از مادران شهیدان ،عکس بهروزش را در بغل گرفته و با  هر تکرار کلمه شهیدی چون ابر بهاری بر پهنای صورت اشک می ریخت وناله می کرد،واژه انتظار تفسیر شد...

ادامه نوشته

صبحانه ای تبرکی با طعم انتظار...

بارقه های برآمده از آفتاب آدینه،نوید طلوع خورشید است و نشان آغازگری زمزمه های منتظران عاشقی که به امید سر آمدن یک انتظار سخت وطاقت فرسا جمعه ها را یابن الحسن یابن الحسن گویان به نجوا نشسته اند...

امروز صبح آدینه ای دیگراست.گلزار شهدا و در کناره یکی از خیابانهای اصلی این بهشت کوچک زمینی.نزدیک جدول خیابان ،همهمه ای بر پا گشته است.چشمانمان می چرخد به سمت آن اجتماع کوچک وقفل می شود بر روی تصویری که محوریتش مادر شهیدی است قد خمیده که گرداگردش را مردمانی از جنس تمنا و توسل حلقه زده اند و پروانه وار به دور این منبع نور می گردند و با دستان  نیازی که به سمتش نشانه رفته اند،تکه ای نان وپنیر تبرکی طلب می کنند...

چه زیبا صحنه ای است این صحنه های توکل وتوسل وتبرک.توکل به او،توسل به شهید در راه او و تبرک به هر آنچه که منتسب است به شهید در راه او... تا گرهی گشوده شود ،روزنی به نور باز گردد یا چراغی روشن سازد مسیر تاریک یک تنگنا را.اینجا چه صادقانه همه آن راه های چاره گشا در انتهای یک مسیر ،فقط وفقط به " او " ختم می شوند که سر منشاء خیر است و روشنایی است ونور وچه زیبا در این میان مادر شهیدان محمود ومسعود شیر محمدی هر صبح جمعه چشم براه مهمانان صبحگاهی مراسم دعای ندبه گلزار شهدا است تا واسطه رسانیدن فیض وبرکت این مهربان خدا باشد...

ادامه نوشته

شهدا دخترم را شفا دادند...

بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم  و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را...

ادامه نوشته

به بازگشت تنها یک بند انگشت هم راضیم...

تنها زنگ زندگی اش،زنگ انتظار است.زنگ خانه،زنگ تلفن همه شان بوی دلهره آور انتظار می دهند.در همه تشییع های شهدای گمنام،چون کبوتری بی قرار گرداگرد تابوتها می چرخد و با یک عکس قاب شده در دست،به دنبال گمنام 61 ،هیجده ساله،از سومار می گردد...

فقط یک بند انگشت،فقط یک پلاک ،تنها راه آرام یافتن دل غمگین و بی تاب مادری است که بوی پیراهن یوسفش  سالها است او را آواره دشت و بیابانهای سرزمینهای بی غروب غرب کرده است ...

تمام وجودش یکپارچه تمنا است،تمنای یافتن نشانی هر چند کوچک و پایان همه چشم انتظاریها. او وچشمان فرزند ندیده اش ،مدتهای مدیدی است ، لحظه لحظه عمر را در تب وتاب ندیدن ها گزارانیده اند. اومادر شهید جاویدالاثر بهروز صبوری است که نقل حکایتش ،حکایت جستجو و نرسیدن است.حکایت آوارگی درمیان شیار صخره ها و کنج بوته ها است. حکایت چشم دوختن به افق غبار آلود گمنامی است...

ادامه نوشته

شهدا زنده اند...

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران به نقل از سرلوحه،سحر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، مدام به این فکرمی‌کردم که آیا شهدا به ما نگاه می‌کنند؟ اصلاً این که می‌گوید شهدا زنده‌اند یعنی چی؟

علت مشغله ی فکرم این بود که نگران مصطفی بودم. مصطفی درس می‌خواند و چشم‌هایش به شدّت ضعیف بودند. با خودم می‌گفتم با این وضع اگر نتواند درسش را خوب بخواند، مردم می‌گویند این هم از پسر شهید... درس نخواند و...

ادامه نوشته

وصلی چنین عاشقانه ...

چند بار چشمانم را باز وبسته می  کنم.تصویری که بر قاب مردمکانم نقش بسته است،قلبم را سخت می فشرد و روح همیشه بی تابم را بی تاب تر می کند.بنا بر اعداد و ارقام شناسنامه ای اش گویا نوجوانی بیش نیست،اما روحی به وسعت تمام کهکشانهای عالم دارد.به گمانم از نیروهای جهاد سازندگی باشد.از جنس همان سنگر سازان بی سنگر.از همان نوع مردان مردی که زیر هجمه آتش وگلوله بر روی ارابه های آهنی خویش چون کوهی استوار،عمل به تکلیف را سر لوحه مجاهدتهای ایثار گرانه خویش قرار داده بودند.هنوز هم خاکریزها و جاده ها و پل های آن دفاع مبارک،از ورای سالها فاصله ،صدای مظلومیت آن شهیدان بی سنگر را فر یاد می زند...

ادامه نوشته

می خواهم در کربلا به خاک سپرده شوم...

یکی از مسئولان فعلی کشور عراق می‌گوید: جنازه‌ای به من تحویل دادند و گفتند این پسر تو است؛ مدارک برای پسر من بود اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود.

می‌رفتند تا راه کربلا را باز کنند، بعضی‌هایشان کربلا را برای خودشان نمی‌خواستند و می‌گفتند: «ما کربلا را برای آیندگان می‌خواهیم»؛ یکی از همین شهدا که خیلی دوست داشت پیکرش در کربلا به خاک سپرده شود، کار عجیبی انجام داده بود؛ این روایت به نقل از «ابو ریاض» از مسئولان فعلی کشور عراق در کتاب «شهید گمنام» آمده است ...

ادامه نوشته