شهید سعید است و شهادت سعادت ...
ترانه عاشقانه ای است ؛زندگی انسانی که
زمین و آسمان در یک روز و یک ماه آمدن و رفتننش را به یکدیگر تبریک گفته اند.تاریخِ
مُهر تولد و شهادت یکسانی که بر برگه های شناسنامه اش حک شده ؛گویای اقبال بزرگی
است که خداوند تنها ارزانی جانهای عاشقش می کند .آنجا که 27 امین طلوع خورشید بهمن
ماه ،نوید تولد امانتی می شود که ؛قرار است مادر درست 21 سال بعد در 27 امین طلوع
خورشید بهمنی دیگر، او را تقدیم آستان حضرت حق کند ...
سعادت را اگر نشانه ای است ؛بی گمان می توان آن رادر میان ره یافتگان حریم وصال و توفیق داران دیدار حرم یار جستجو کرد .همان جایی که مادر شهید سعید اسکندری حیران مقام شهادتی می شود که خداوند در سالروز تولد فرزندش ارزانی او داشته و دروازه های سعادت را بروی وی گشوده است ...
زندگی را قله کمالی است که جز به شهادت فتح نگردد و این شا هدان محفل انس را مادرانی است که جز بی وجود آنها این مسیر مشحون از مجاهدت, به اکمال نرسد؛ آنجا که مادری مهر و عاطفه مادرانه اش را تنها برای رضای خدا ،از دل بیرون می راند و محکم و استوار فقط می گوید:"آنقدر بکش تا کشته شوی"...
چون روزهای نخست آسمانی شدن فرزندش،داغ دلش جدید و تازه
است.اینک او ،به جای آنکه در لابه لای سخنانش اشک بریزد ؛در اثنای اشک
ریزان چشمانش ،سخن می گوید...
چهره اش نورانی است که ؛نشان ایمانی محکم است و لایق قربانی
دادن.دامنش محل معراج و دستانش پلکان عروج.مادر شهید است و تقدیری اگر
هست؛ به واسطه فرزندی است که جانش را در جهاد فی سبیل الله تقدیم معبود نموده است.اما او کار بزرگتری انجام داده،او دل کنده از هر آنچه که زندگی اش
بوده و فرزندش سراغ دل خویش رفته است.راه افتادنش را ،زبان گشودنش را، قد
کشیدنش را با چشمان خود دیده و تعریف قد و بالای رعنایش را با گو شهای خود
شنیده و زمان آزمون الهی،مردانه پای اعتقاداتش ایستاده و فقط گفته است
"برو"...
نگاهش بسان برکه ای ساکن ، آرام است و مطمئن. مدام لابه لای
گفتگو هایش ،سر به آسمان بلند می کند ؛ دیدگانش را به ابرهای متراکم
بالای سرش می دوزد و لبانش را به جمله الهی شکر متبرک می سازد...
ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم
صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه
برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به
گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد...
دلش چون هوای ابری و بارانی بالای سرش،گرفته و بغض آلود
است.با هر کلامی و سخنی که ذهن او را تا دوردستهای زندگی اش می کشاند ؛
قطرات اشک چون چشمه ای جوشان از دو چشمش بیرون می تراود و با قطرات
باران نازل شده از آسمان یکی می شود و بر صورتش می نشیند.تک و تنها ،بر روی
یک صندلی ،زیر شر شر باران آسمان ؛ نشسته و چشم دوخته است به سنگ مزار
فرزند به خدا رسیده ای که پس از 11 سال بی خبری ،رملهای تشنه فکه استخوان
هایش را به او باز گردانیده است...
فرزندش را میهمان خانه شان می دانست.این حس همیشه با او بود
؛ از بدو تولدش.گاهی دراثنای خلوتهایش به خود نهیب می زد ؛که چرا او
را بیشتر از دیگر فرزندانش دوست دارد،اما جواب همیشه همانی بود که بر قلبش
حکمرانی می کرد.او برایش عزیزتر بود ؛چون خدا برای فرزندش بیشتر از هر
چیزی عزیز بود.خدا همه زندگی پسرش بود.همه زندگی 17 ساله اش...
همیشه اطرافش پر است از مردمانی که به فرا خور حس و حالشان
؛ دوست دارند با او به گفتگویی نشسته ، عکسی به یادگار گرفته ویا یادی از
اصطلاحات رایج و خاطره انگیزش داشته باشند.پر تحرک است و پر انرژی. آنقدر
که دیگران گاهی از همراهیش باز می مانند ؛ گو شه ای می ایستند وبا لبخندی و
جمله ای ، به بدرقه اش می نشینند...
دلسوخته است و دلتنگ.تنها پسرش ، در سال 64 راهی سفری از
جنس نور شده و او را در حسرت دیدار دوباره اش، گاه و بی گاه روانه قطعه 27
گلزار شهدا کرده است.گویشش ،گویش شیرین گیلکی است.با همان مهربانی و صداقت و
با همان روش رایج ادای جملات سریعی که ؛ در گفتگوی گیلانی ها به چشم می
خورد.مادر
روایت،روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی
خبری 30 ساله.یک انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز
ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر
به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار
،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک
می ریزد...
گلو
بریده و چاک چاک به دیدار جدش حسین (ع) رهسپار شده است.سالها روضه خوان رثای ارباب
بوده و حنجره آسمانیش ،تذکره شهادت با گلوی بریده را ،به امضای افلاکیان رسانیده است.گمنام
بود وگمنام می ماند اگر خاک تفدیده مجنون ،استخوانها و پلاکش را دوباره به مادر باز
نمی گرداند.آنهم مادری صبور و راضی به رضای حق که 15 سال روز های گمنامیش را جشن
گرفت و در سالروز رجعت دوباره اش ما را نیز میهمان صلابت و صبر خویش کرد...
شاعرانه سخن می گوید وبغل بغل شعر ،از میان واژه هایش راه
می گشایند ودر لابه لای جملاتش شکفته می شوند.لب که می گشاید،شیرینی سخنانش
تا عمق جان نفوذ می کند و حسی آشنا ما را بهم پیوند می دهد.در اولین دیدار
آنچنان صفا و صمیمیتی در گفتارش موج می زند که گویی سالها یکدیگر را می
شناسیم...
انتظار! چه واژه کشدار و عجیبی است.باورش به بلندای یک نگاه ،سخت و طاقت فرسا است.به بلندای نگاه یک مادر.نگاه یک مادر شهیدگمنام.ما بی آنکه در وادی انتظار قدم نهاده باشیم،منتظریم! اما معنی انتظار را باید از مادر همیشه چشم به راه یک شهید گمنام پرسید که واژه انتظار را با تک تک اجزای وجودش فریاد می زند و عاجزانه ناله می کند!ما چه می فهمیم معنی انتظار را،معنی صبر را،چشم به راهی را...
بارقه های برآمده از آفتاب آدینه،نوید طلوع خورشید است و
نشان آغازگری زمزمه های منتظران عاشقی که به امید سر آمدن یک انتظار سخت
وطاقت فرسا جمعه ها را یابن الحسن یابن الحسن گویان به نجوا نشسته اند...
تنها زنگ زندگی اش،زنگ انتظار است.زنگ خانه،زنگ تلفن همه
شان بوی دلهره آور انتظار می دهند.در همه تشییع های شهدای گمنام،چون کبوتری
بی قرار گرداگرد تابوتها می چرخد و با یک عکس قاب شده در دست،به دنبال
گمنام 61 ،هیجده ساله،از سومار می گردد...
در محضرش فقط دل شکسته می خرند وبس!غریبه وآشنا ندارد.دل
دردمند بی پناه ،از راه دور هم که باشد، آن دم که با عشق به پنجره فولادش
گره بخورد،امیدی در آن جوانه می زند و از درون آن روزنی به سوی آسمان گشوده
می شود...
نوزاد 6 ماهه ای بیش نبود که قطرات شیر مادر که با اشک روضه اباعبدالله مخلوط شده بود،کام او را حسینی کرد.درست به تعداد ماههای عمر علی اصغر شهید رباب،در این دنیا نفس کشیده بود که تذکره شهادتش را ،با اشکهای عاشقانه مادر، به امضای یار رسانیده بود...
در 65 کیلومتری چاده اهواز_خرمشهر،منطقه سه راهی کوشک،در
کنار جاده ای که وجب به وجب آن متبرک به خون جوانانی است که توانستند با
جان فشانیها ورشادتها نام خویش را در پهنه وسیع تاریخ به عنوان سربازان بی
ادعای روح الله به سربازان عاشورایی سیدالشهدا گره بزنند،بقعه کوچک پنج
ضلعی بنا شده است،که اکنون زیارتگاه بسیاری از اهل یقین است.این مکان
مقدس،داستانی بس شگرف دارد که مکان دفن 5 شهید سیدی است که خاک زمین
امانتدار نیمی از پیکرشان در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ونیمی دیگر در سه
راهی کوشک جاده اهواز_خرمشهر است.سید صاحب یکی از همان 5 شهید سیدی است که 3
روز بعد از شهادت او،برادر بزرگترش سید مهدی نیز دنیا را به اهلش واگذاشت
وبه برادرش پیوست...
در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) ،میان سنگ مزارها وجعبه های شیشه ای مزین شده با عکس شهیدان قطعه 26 ،دلهای مشتاق و چشمان جستجو گرمان ،ما را به سوی مادر شهیدی می کشاند که در کناره یک میدان مشغول شستشوی یک سینی پر از استکان است.استکانهایی که متعلق به گروهی از مادران شهدایی است که هر صبح پنجشنبه،قرارگاهشان در قلب قلعه 26 ،بر روی زیلوی پهن شده ای به وسعت دلهای بی تاب و دلتنگشان است.اصرار که می کنیم درخواست گفتگویمان اجابت می شود.او خود را برایمان مادر
روزی
از روزهای خوب خدا ،هنگامه گذارمان در گلزار شهدای بهشت زهرا (س)،آن دم که
به آرامی از کنار مزار شهیدی که چند نفر از اعضای خانواده اش به دور او
حلقه زده اند،رد می شویم، صلابت در گفتار مادر شهید ،ما را به برگشت وهم
صحبتی با این اسوه صبرومقاومت ترغیب می کند....
آرام و قرار نداشت،فرمان امام را باید اجرا می کرد.فرمان
آزادی خرمشهر را.فرمان امام آنقدر برایش اهمیت داشت که از جانش هم
گذشت.اگر چه هیچ گاه پایش به خرمشهر نرسید.او حتی بعد از مجروحیتی سخت ،از
بیمارستان گریخت تا در مرحله سوم عملیات بیت المقدس حضور یابد، تافرمان امام
ورهبرش بر زمین نمانده باشد.او فرمانده گردان میثم لشکر 27 محمد رسول الله ،
آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری،دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام وآرمان راه برادرش حسین (ع)کرد،به زنان جامعه اسلامی درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ هماره گواه بر ایثارگریها وفداکاریهای مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر واستقامت باشد.مادرانی که با تاسی از بانوی دریادل کربلا،در 8 سال دفاع عاشقانه ،لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین.وبه همه جهانیان فهماندند که راه همان راه حسین است وزینب (س)الگوی تمام زنان متاسی از آن اسوه ایثار وشهامت...
سختیها انسان را چون فولاد آبدیده ،محکم واستوار می
سازند.درمقابل طوفانهای سهمگین زندگی ،انسانهایی تاب تحمل دارند که توانسته
باشند خود را برای چنین روزهایی آماده سازند.صبر وتحمل دو واژه مهم وسرنوشت
سازروزهای سخت وبی فروغ زندگی است،که آن نیز جز با تمرین وممارست حاصل نمی شود.مادران شهدا ،نمونه بارز دو واژه صبر وتحمل اند.صبر بر دوری از عزیز
وجگر گوشه ای که از دست داده اند و تحمل سختی هایی که در زندگی بدون فرزند
باید متحملش باشند.مادر
قصه
های دلتنگی یک مادر شهید هیچگاه به انتها نمی رسد.قصه ای که یک سویش مادری بغض آلود
وبی تاب روی فرزند است وسوی دیگرش فرزندی که در ابتدا بنده ای ،عاشق خدا بوده
است.عاشقی که اینبار خدا نیز عاشقش گشته ،واورا در جوار رحمتش جای داده است.همانگونه
که خود گغته"اگر بنده ای عاشقم شود،عاشقش می شوم واگر عاشق بنده ای شوم او را
می کشم..."
هر ساله در
سالروز تولدش دوباره متولد می شود.گویا قرار است پیامش را هر سال مادر با برگزاری
جشن تولدش به گوشهای به خواب نشسته مان برساند"اگر لیاقت شهادت پیدا
کردم،برایم عزاداری نکنید بلکه جشن تولد بگیرید وبگذارید صدای دستهایتان تا عرش
آسمان بلند شود تا بدانیم خوشحالید".در نیمه های انتهایی ماه مبارک رمضان
خداوند توفیقی نصیبمان کرد تا همصحبتی مادر
تاریخ نشان داده است که عاشورا از بین رفتنی وکربلا از یاد
بردنی نیست .هدف ،همان هدف وآرمان همان آرمان سال 61 سیدالشهدا است.آن
هنگام که سربازان حضرت روح الله با اقتدا به مولایشان حسین ،قدم در وادی
کربلای تاریخ گذاشتند،بی شک می دانستند که بعد از سالیانی چند ،گواهان
تاریخ،شهادت خواهند داد به پیمانی که در بستر زمان با قلب های سلیم بسته
شده وداستانی که در عصر فطرت های دگرگون شده هماره در جریان است.گویا این
عهدی ازلی است با حسین(ع)،برای آنانی که، نشانی از کربلا،نشانی از عاشورا
یا نشانی ازمحرم بر برگ برگ شناسه های هویتشان نقش بسته است.
آیا این
جمله حضرت آقا را در وصف مادران شهدا تاکنون شنیده اید؟!همان جمله که
زیارت نامه شهدا