شهید سعید است و شهادت سعادت ...

ترانه عاشقانه ای است ؛زندگی انسانی که زمین و آسمان در یک روز و یک ماه آمدن و رفتننش را به یکدیگر تبریک گفته اند.تاریخِ مُهر تولد و شهادت یکسانی که بر برگه های شناسنامه اش حک شده ؛گویای اقبال بزرگی است که خداوند تنها ارزانی جانهای عاشقش می کند .آنجا که 27 امین طلوع خورشید بهمن ماه ،نوید تولد امانتی می شود که ؛قرار است مادر درست 21 سال بعد در 27 امین طلوع خورشید بهمنی دیگر، او را تقدیم آستان حضرت حق کند ...

سعادت را اگر نشانه ای است ؛بی گمان می توان آن رادر میان ره یافتگان حریم وصال و توفیق داران دیدار حرم یار جستجو کرد .همان جایی که مادر شهید سعید اسکندری حیران مقام شهادتی می شود که خداوند در سالروز تولد فرزندش ارزانی او داشته و دروازه های سعادت را بروی وی گشوده است ...

زندگی را قله کمالی است که جز به شهادت فتح نگردد و این شا هدان محفل انس را مادرانی است که جز بی وجود آنها این مسیر مشحون از مجاهدت, به اکمال نرسد؛ آنجا که مادری مهر و عاطفه مادرانه اش را تنها برای رضای خدا ،از دل بیرون می راند و محکم و استوار  فقط می گوید:"آنقدر بکش تا کشته شوی"...

ادامه نوشته

هوای گریه هایم کاش بوی شفاعتش را بگیرد ...

چون روزهای نخست آسمانی شدن فرزندش،داغ دلش جدید و تازه است.اینک او ،به جای آنکه در لابه لای سخنانش اشک بریزد ؛در اثنای اشک ریزان چشمانش ،سخن می گوید...

لهیب زبانه های آتشی که در جان او شعله ور شده ،تمام وجودش را دربر گرفته و عمری، به درازای تمام سالهای ندیدن و نبودن فرزندش دارد.جاودانگی را اگر معنایی باشد ،بی شک می توان  تفسیرش را میان ردبه جا مانده از بلورهای اشکی  که هنوز هم بر روی سنگ مزار به یادگار گذاشته می شود جستجو کرد.آنجا که فاصله ای 30 ساله زمان حال را به گذشته پیوند می دهد و نشانی اش می شود ،مادر شهید محسن کوزه گران که ؛چون روزهای نخست از دست دادن فرزند ,داغ دار است و اشک ریزان ...

خوب بودنها و خوب ماندنهای ابدی ،نشانه ای جزء، همهمه های گردآمده بر اطراف مزار ندارد.آنجا که گذر سالها ،نه تنها از شور و حرارت اولیه اش نمی کاهد بلکه روزبه روز افزون تر می شود وشعله های افسونگری اش تمام دلها را تسخیر می کند...

ادامه نوشته

کسی نباید صدای گریه ام را می شنید ...

چهره اش نورانی است که ؛نشان ایمانی محکم است و لایق قربانی دادن.دامنش محل معراج و دستانش پلکان عروج.مادر شهید است و تقدیری اگر هست؛ به واسطه فرزندی است که جانش را در جهاد فی سبیل الله تقدیم معبود نموده است.اما او کار بزرگتری انجام داده،او دل کنده از هر آنچه که زندگی اش بوده و فرزندش سراغ دل خویش رفته است.راه افتادنش را ،زبان گشودنش را، قد کشیدنش را با چشمان خود دیده و تعریف قد و بالای رعنایش را با گو شهای خود شنیده و زمان آزمون الهی،مردانه پای اعتقاداتش ایستاده و فقط گفته است "برو"...

مادر شهید محمد رضا علی گلیان تنها دلخوشی اش ،وعده دیدارهای گاه به گاه روزهای پنج شنبه است ؛آن هم پای مزار دردانه سالهای جوانیش ...

ادامه نوشته

امام رضا حافظ فرزندم بود ...

نگاهش بسان برکه ای ساکن ، آرام است و مطمئن. مدام لابه لای گفتگو هایش ،سر به آسمان بلند می کند ؛ دیدگانش را به ابرهای متراکم بالای سرش می دوزد و لبانش را به جمله الهی شکر متبرک می سازد...

عزت و احترامش را ،سر فرازی اش را ،مدیون فرزندی می داند که ؛پائیز های نبودن و نداشتنش را از مهر سال 61 تا کنون هر سال شمرده و به خاطر سپرده است.هوا گرم باشد یا سرد ،خرما پزان تابستان باشد یا وسط چله زمستان ، برایش فرقی نمی کند .صبح پنج شنبه های هر هفته را ،بنا بر قرار نا نوشته ای که با چند مادر شهید دیگر دارد ؛میهمان ضیافتی است که فرزندش در میعادگاه قطعه  26 ، بر روی یک زیلوی پهن شده ،در کنار سنگ مزارش تدارک دیده است...

مادر شهید محمد کریمی خالدی  جزء برگزیدگانی است که خداوند او را برای پرورش گوهری نایاب انتخاب کرده ؛تا   سر نوشت مادرانه اش  را با یکی از سربازان یاری گر دین خدا گره بزند . حال او چه صادقانه گاه وبی گاه رسم ادب بجا می آورد ،روبه آسمان می کند  و پروردگارش را بابت چنین انتخابی شکر می کند و می ستاید ... 

ادامه نوشته

اسد همه زندگی ام بود ...

ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد...

خاطرات روزهای بودن با تنها فرزندش را بر روی برگه هایی از جنس فراموشی نوشته و به دست باد سپرده است.تنها آنچه که در خاطرش مانده ،لحظه های فراق ودوری تنها فرزندی است که هنوز هم داغ نبودن و نداشتنش دنیا رابرایش، بسان زندانی تنگ و تاریک کرده است ...

مادر شهید اسد شیبی ،مدتی بس طولانی ، روزها در کنار مزار فرزندش روزگار گذرانیده و شبها  مهمان خانه کوچک "ننه علی" در گلزار شهدای  بهشت زهرا( س )بوده است...

ادامه نوشته

خدایا این قربانی را از من قبول کن ...

دلش چون هوای ابری و بارانی بالای سرش،گرفته و بغض آلود است.با هر کلامی و سخنی که ذهن او را تا دوردستهای زندگی اش می کشاند ؛ قطرات اشک  چون چشمه ای جوشان از دو چشمش بیرون می تراود و با قطرات باران نازل شده از آسمان یکی می شود و بر صورتش می نشیند.تک و تنها ،بر روی یک صندلی ،زیر شر شر باران آسمان ؛ نشسته و چشم دوخته است به سنگ مزار فرزند به خدا رسیده ای که پس از 11 سال بی خبری ،رملهای تشنه فکه استخوان هایش را به او باز گردانیده است...

خاک سرزمینهای تفدیده جنوب فرزندش را به آسمان وصل کرده و خاک سرزمینهای بی غروب غرب همسرش را به آسمان پیوند داده است.او مادر شهید فرهاد مقدس زاده و همسر شهید سیاوش مقدس زاده است...

حرف که می زند ؛کلمات در وصف صبر و بردباریش شرمگین می شوند ودر برابر عظمت روح بزرگش قد خم می کنند.می گوید زندگی اش را با خدا معامله کرده است و چه معامله پر سودی است آن معامله ای که یک سمتش خدا باشد و سمت دیگرش بنده خدا...

ادامه نوشته

امیر،میهمان خانه ام بود ...

فرزندش را میهمان خانه شان می دانست.این حس همیشه با او بود ؛ از بدو تولدش.گاهی دراثنای خلوتهایش به خود نهیب می زد ؛که چرا او را بیشتر از دیگر فرزندانش دوست دارد،اما جواب همیشه همانی بود که بر قلبش حکمرانی می کرد.او برایش عزیزتر بود ؛چون خدا برای فرزندش بیشتر از هر چیزی عزیز بود.خدا همه زندگی پسرش بود.همه زندگی 17 ساله اش...

میهمان لاجرم یک روز بار وبندیل می بندد و ترک می کند صحنه میزبان مهمانیش را و آنچه که می ماند مرور خاطرات روزهای باهم بودن است؛ که می شود سهم مشترک میزبانها ومیهمانها.مادر شهید امیر حسین سیفی ، 30 سال است که هر روز ؛ خاطرات میهمان خانه شان را با خود مرور می کند.خاطرات بودن با فرزندی که حس نداشتنش سالهاست که همنشین و همراه مادر است.سالهایی که او افتخار کرده به روزهای میزبانیش و صبر کرده است بر فراق روزهای بدون مهمانش ...

ادامه نوشته

گریه نکردم ،فقط به خاطر دشمن...

همیشه اطرافش پر است از مردمانی که به فرا خور حس و حالشان ؛ دوست دارند با او به گفتگویی نشسته ، عکسی به یادگار گرفته ویا یادی از اصطلاحات رایج و خاطره انگیزش داشته باشند.پر تحرک است و پر انرژی. آنقدر که دیگران گاهی از همراهیش باز می مانند ؛ گو شه ای می ایستند وبا لبخندی و جمله ای ، به بدرقه اش می نشینند...

بازیگر است و سالها در قاب جادویی کوچک و بزرگ خانه هایمان ،لبخند را مهمان لبان و شادی را روانه دلهایمان کرده است.شیرین سخن می گوید و با ته لهجه آذری که در گویشش دارد؛جملاتش را با مزه و دوست داشتنی ادا می کند.او قبل از آنکه ، بازیگر وادی هنر باشد ؛ بازیگر نقش خویش است در صحنه پهناور زندگی.بازیگر نقشی بی بدیل و بی همتایی که روزگار ، خود صحنه گردانش را برگزیده و قبل از نامداری در زمین ،نامی آسما نها گشته است...

مادر شهید رضا لشگری که همه او را " خاله قزی " فیلمهای تلوزیونی می نامند ؛ قبل از آنکه یک بازیگر هنرمند باشد ، مادر شهیدی است که ، هنر مندانه نقش خویش را در زندگی ایفا کرده است...

پای صحبت شیرین و جذاب او نشستن و از رضای شهیدش پرسیدن ، آن هم در عصر پر رفت و آمد پنج شنبه های گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ،کاری به نظر سخت و دشوار می آید.مردمان می آیند و می روند و هر کدام با تکه ای و جمله ای گفتگویش را نیمه کاره می گذارند.اما گویی سخن گفتن در مورد فرزند شهیدش ؛ از تمام نقشهای عالم برایش مهمتر و جذاب تر است.در کنار مزار فرزندش می نشیند و در میان خیل دوستداران و طرفدارانش فقط از رضا می گوید...

ادامه نوشته

تنها آرزویم دیدن کربلای حسین است...

دلسوخته است و دلتنگ.تنها پسرش ، در سال 64 راهی سفری از جنس نور شده و او را در حسرت دیدار دوباره اش، گاه و بی گاه روانه قطعه 27 گلزار شهدا کرده است.گویشش ،گویش شیرین گیلکی است.با همان مهربانی و صداقت و با همان  روش رایج ادای جملات سریعی که ؛ در گفتگوی گیلانی ها به چشم می خورد.مادر شهید حسین میر زینل چی که فرزندش از تبار سادات است؛ آنقدر گرم ، صمیمی ، محکم و با صلابت با ما سخن می گوید که گاهی فراموشمان می شود ؛ او تنها یک پسر داشته و او را هم در مسیر اعتلای اسلام و نام و یاد ائمه اطهار ،تقدیم آستان حضرت دوست کرده است...

مادر ، حسین را برایمان پسری ساکت ، مهربان ،دلسوز و ساده زیست معرفی می کند و داستان زندگی بودن با فرزندش را برایمان چنان روایت می کند که گویی سالها منتظر چنین فرصتی بوده تا سفره دل بگشاید و شرح دهد مثنوی فراقی  را که  حسین ، تا کنون در گنجینه اسرار دل مادر  به امانت نهاده است...

ادامه نوشته

یا ولدی الغریب ...

روایت،روایت نانوشته وناخوانده ای است.حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله.یک  انتظار وچشم براهی طولانی و طاقت فرسا.در دوازدهمین روز ماه مهر ،گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است.چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان ،مادری بی تاب و بی قرار ،مویه کنان وبرسینه زنان باگویشی عربی،یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد...

سوز وگداز جملاتش و ضجه های جگر سوزش دل هر رهگذری را به درد آورده و دمی را به توقف و همدردی با او وا می دارد.آه وفغانش را می شود با گوش دل شنید، هر چند که معنی جمالاتش را به درستی نتوان درک کرد.ضجه می زند وعاجزانه اشک می ریزد

یا ولیدی یا یومه،یا ولدی یاروحی یا یومه،یا انیسی یا یومه
ما کنت ادری این انت یا ولدی ،یا ولدی الغریب الغریب الغریب
یا منیر انا امک ،افدیک نفسی یا ولیدی یا یومه

ای پسرکم ای مادر،ای پسرم ای جانم ای مادر،ای انیسم ای مادر
نمی دانستم کجایی ای پسرم،ای فرزند غریبم ،غریب غریب..
ای منیر من مادرت هستم،جان من به فدای تو ای پسرکم ای مادر

او که چنین مویه سر داده و ناله می کند،مادر شهید منیر جمعه شنین عراقی است...

ادامه نوشته

راضیم به رضای خدا...

گلو بریده و چاک چاک به دیدار جدش حسین (ع) رهسپار شده است.سالها روضه خوان رثای ارباب بوده و حنجره آسمانیش ،تذکره شهادت با گلوی بریده را ،به امضای افلاکیان رسانیده است.گمنام بود وگمنام می ماند اگر خاک تفدیده مجنون ،استخوانها و پلاکش را دوباره به مادر باز نمی گرداند.آنهم مادری صبور و راضی به رضای حق که 15 سال روز های گمنامیش را جشن گرفت و در سالروز رجعت دوباره اش ما را نیز میهمان صلابت و صبر خویش کرد...

مادر شهید سید جلال الدین شرق آزادی سالها است که روزهای به آسمان پر کشیدن فرزندش را با میهمانان به جشن می نشیند و به امیدشفاعت فرزند روزگار می گزراند.فرزندی که مداح و ذاکر اهل بیت بود و همیشه آرزو داشت چون مادرش زهرا (س)گمنام بماندوچنانچه روزی مشیتی الهی او را وادار به بازگشت کرد ، قطعه 24 پذیرای جسم خاکیش باشد ...

ادامه نوشته

می خواهم در کنار تنها فرزندم باشم...

شاعرانه سخن می گوید وبغل بغل شعر ،از میان واژه هایش راه می گشایند ودر لابه لای جملاتش شکفته می شوند.لب که می گشاید،شیرینی سخنانش تا عمق جان نفوذ می کند و حسی آشنا ما را بهم پیوند می دهد.در اولین دیدار آنچنان صفا و صمیمیتی در گفتارش موج می زند که گویی سالها یکدیگر را می شناسیم...

گاه وبی گاه که مارا مهمان قطعه شعری از سروده های خویش می کند،طبع لطیفش حس مادرانه اش را برایمان هویداتر می سازد.او مادر یک شهید است.مادر شهید مجتبی ذکریا پور  که هم زیبا شعر می سراید و هم زیبا روایت می کند حکایت تنها فرزندش را که او را نیز شاعرانه به مسلخ عشق فرستاده است...

ادامه نوشته

بغض انتظار یک مادر!...

انتظار! چه واژه کشدار و عجیبی است.باورش به بلندای یک نگاه ،سخت و طاقت فرسا است.به بلندای نگاه یک مادر.نگاه یک مادر شهیدگمنام.ما بی آنکه در وادی انتظار قدم نهاده باشیم،منتظریم! اما معنی انتظار را باید از مادر همیشه چشم به راه یک شهید گمنام پرسید که واژه انتظار را با تک تک اجزای وجودش فریاد می زند و عاجزانه ناله می کند!ما چه می فهمیم معنی انتظار را،معنی صبر را،چشم به راهی را...

انتظار را باید مادر شهید بهروز صبوری برایمان معنی کند.شهید گمنامی که 31 سال است مادر را چشم براه آمدنش نگاه داشته است.1 ام مهر،آن روز که در مراسم " زنگ دانش آموز " در مهدیه شهدای بهشت زهرا(س) بر روی صندلی مقابل جایگاه مراسم نشسته بود و در میان جمعی از مادران شهیدان ،عکس بهروزش را در بغل گرفته و با  هر تکرار کلمه شهیدی چون ابر بهاری بر پهنای صورت اشک می ریخت وناله می کرد،واژه انتظار تفسیر شد...

ادامه نوشته

صبحانه ای تبرکی با طعم انتظار...

بارقه های برآمده از آفتاب آدینه،نوید طلوع خورشید است و نشان آغازگری زمزمه های منتظران عاشقی که به امید سر آمدن یک انتظار سخت وطاقت فرسا جمعه ها را یابن الحسن یابن الحسن گویان به نجوا نشسته اند...

امروز صبح آدینه ای دیگراست.گلزار شهدا و در کناره یکی از خیابانهای اصلی این بهشت کوچک زمینی.نزدیک جدول خیابان ،همهمه ای بر پا گشته است.چشمانمان می چرخد به سمت آن اجتماع کوچک وقفل می شود بر روی تصویری که محوریتش مادر شهیدی است قد خمیده که گرداگردش را مردمانی از جنس تمنا و توسل حلقه زده اند و پروانه وار به دور این منبع نور می گردند و با دستان  نیازی که به سمتش نشانه رفته اند،تکه ای نان وپنیر تبرکی طلب می کنند...

چه زیبا صحنه ای است این صحنه های توکل وتوسل وتبرک.توکل به او،توسل به شهید در راه او و تبرک به هر آنچه که منتسب است به شهید در راه او... تا گرهی گشوده شود ،روزنی به نور باز گردد یا چراغی روشن سازد مسیر تاریک یک تنگنا را.اینجا چه صادقانه همه آن راه های چاره گشا در انتهای یک مسیر ،فقط وفقط به " او " ختم می شوند که سر منشاء خیر است و روشنایی است ونور وچه زیبا در این میان مادر شهیدان محمود ومسعود شیر محمدی هر صبح جمعه چشم براه مهمانان صبحگاهی مراسم دعای ندبه گلزار شهدا است تا واسطه رسانیدن فیض وبرکت این مهربان خدا باشد...

ادامه نوشته

به بازگشت تنها یک بند انگشت هم راضیم...

تنها زنگ زندگی اش،زنگ انتظار است.زنگ خانه،زنگ تلفن همه شان بوی دلهره آور انتظار می دهند.در همه تشییع های شهدای گمنام،چون کبوتری بی قرار گرداگرد تابوتها می چرخد و با یک عکس قاب شده در دست،به دنبال گمنام 61 ،هیجده ساله،از سومار می گردد...

فقط یک بند انگشت،فقط یک پلاک ،تنها راه آرام یافتن دل غمگین و بی تاب مادری است که بوی پیراهن یوسفش  سالها است او را آواره دشت و بیابانهای سرزمینهای بی غروب غرب کرده است ...

تمام وجودش یکپارچه تمنا است،تمنای یافتن نشانی هر چند کوچک و پایان همه چشم انتظاریها. او وچشمان فرزند ندیده اش ،مدتهای مدیدی است ، لحظه لحظه عمر را در تب وتاب ندیدن ها گزارانیده اند. اومادر شهید جاویدالاثر بهروز صبوری است که نقل حکایتش ،حکایت جستجو و نرسیدن است.حکایت آوارگی درمیان شیار صخره ها و کنج بوته ها است. حکایت چشم دوختن به افق غبار آلود گمنامی است...

ادامه نوشته

شفای علیرضا را از امام رضا گرفتم ...

در محضرش فقط دل شکسته می خرند وبس!غریبه وآشنا ندارد.دل دردمند بی پناه ،از راه دور هم که باشد، آن دم که با  عشق به پنجره فولادش گره بخورد،امیدی در آن جوانه می زند و از درون آن روزنی به سوی آسمان گشوده می شود...

التماس ذره ای نگاه،التماس یک گوشه چشم  که با غنچه غنچه اشک بیامیزد وبر بال کبوتران حرمش به طواف گنبد وصحن وسرایش درآید،کرامت همایونیش دل را آرام و اجابت را فریاد می زند وقلب شکسته را به اوج می رساند!او پناه بی پناهان است ،ملجا در ماندگان ، او غریب الغربا است...

درست چند روز مانده به میلاد آن امام همام رئوف،بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده ای ،نگاهمان با نگاه پر مهر و عطوفت مادر شهیدی تلاقی یافت  که سالهایی دور، فرزند بیمار دو ساله اش را چون آهویی رمیده  و بی پناه دخیل حضرتش کرده بود تا آن مهربان امام ، ضامنش شود و کو دک خردسال رو به موتش شفا یابد وعصای پیریش گردد.کودک که سلامتیش را باز یافت و به مهلتی دوباره دست یافت،دست تقدیر سرنوشتش را در نوجوانی با شهادت پیوند داد و چون ستاره ای به درخشیدن وا داشت.با مادر شهید علیرضا کسرائی که به گفتگو نشستیم.حکایت توسلش به امام هشتم و التفات  ان امام خوبیها دلمان را هوایی صحن وسرای خویش  وچشمانمان را منتظر دعوت دوباره اش کرد...

ادامه نوشته

پسرم، شیر و اشک بر روضه ابا عبدالله را با هم خورد...

نوزاد  6 ماهه ای بیش نبود که قطرات شیر مادر که با اشک روضه اباعبدالله مخلوط شده بود،کام او را حسینی کرد.درست به تعداد ماههای عمر علی اصغر شهید رباب،در این دنیا نفس کشیده بود که تذکره شهادتش را ،با اشکهای عاشقانه مادر، به امضای یار رسانیده بود...

گفتگوی با مادر شهید محمد قپانی وشنیدن داستان "اشک وشیر وطفل 6 ماهه "کافی بود که کبوتر خیالمان پر بکشد به خیمه  رباب وکودک بی تاب وتشنه اش  وبعد، راز ماند گاری ومعجزه اشکهای ریخته شده در رثای ارباب ، که چگونه آدمی را از خاک به افلاک می رساند... 

ادامه نوشته

تو هم می‌شوی امامزاده صاحب در یک سه راهی...

در 65 کیلومتری چاده اهواز_خرمشهر،منطقه سه راهی کوشک،در کنار جاده ای که وجب به وجب آن متبرک به خون جوانانی است که توانستند با جان فشانیها ورشادتها نام خویش را در پهنه وسیع تاریخ به عنوان سربازان بی ادعای روح الله به سربازان  عاشورایی سیدالشهدا گره بزنند،بقعه کوچک پنج ضلعی بنا شده است،که اکنون زیارتگاه بسیاری از اهل یقین است.این مکان مقدس،داستانی بس شگرف دارد که مکان دفن 5 شهید سیدی است که خاک زمین امانتدار نیمی از پیکرشان در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ونیمی دیگر در سه راهی کوشک جاده اهواز_خرمشهر است.سید صاحب یکی از همان 5 شهید سیدی است که 3 روز بعد از شهادت او،برادر بزرگترش سید مهدی نیز دنیا را به اهلش واگذاشت وبه برادرش پیوست...

توفیق دیدار و گفتگو با  مادر شهیدان سید صاحب وسید مهدی محمدی آنقدر برایمان غیرمنتظره وشگفت انگیز بود که سرخوشی وسرمستی حاصل از این دیدار، روحمان را سرشار از عطر خوش همنشینی با او ووجودمان را مملو از رایحه دل انگیز بهشت زمینی  کرد که مادران شهدا با تمام عشق وعلاقه ای که به فرزند شهیدشان دارند ، در آن نفس می کشند...

ادامه نوشته

لبخند می زنم ، چون مادر یک شهید هستم...

در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) ،میان سنگ مزارها وجعبه های شیشه ای مزین شده با عکس شهیدان قطعه 26 ،دلهای مشتاق و چشمان جستجو گرمان ،ما را به سوی مادر شهیدی می کشاند که در کناره یک میدان مشغول شستشوی یک سینی پر از استکان است.استکانهایی که متعلق به گروهی از مادران شهدایی است که هر صبح پنجشنبه،قرارگاهشان در قلب قلعه 26 ،بر روی زیلوی پهن شده  ای به وسعت دلهای بی تاب و دلتنگشان است.اصرار که می کنیم درخواست گفتگویمان اجابت می شود.او خود را برایمان مادر شهید فرشید معصومی معرفی می کند و ما را در جواب خواسته مان برای لبخند در مقابل دوربین ،به تبسمی شیرین وجمله ای دل انگیز همراهی می کند "البته که لبخند می زنم، چون مادر یک شهید هستم"...

ادامه نوشته

شاخ شمیران،بوی بهشت می دهد...

روزی از روزهای خوب خدا ،هنگامه گذارمان در گلزار شهدای بهشت زهرا (س)،آن دم که به آرامی از کنار مزار شهیدی که چند نفر از اعضای خانواده اش به دور او حلقه زده اند،رد می شویم، صلابت در گفتار مادر شهید ،ما را به برگشت وهم صحبتی با این اسوه صبرومقاومت ترغیب می کند....
آن هنگام که مادردرخواستمان را برای گفتگو با خویش اجابت می کند ،پدربه آرامی از جمعمان خارج می شود.مادر با نگاهی که مسیر حرکت پدر را دنبال می کند ، برایمان می گوید "او طاقت سخن گفتن درباره فرزندمان را نداردو به هنگام صحبت در باره اش ،بغضی درگلو  به مثابه ابرهای بهاری گاه و بی گاه او را به گریستن وا می دارد.اما من چون کوهی استوارایستاده ام  واینگونه راوی رشادتهای فرزندم می باشم".او مادر شهید مرتضی ابراهیم آبادی است .روحانی شهیدی که صبوری زینب گونه مادرش نشان از استواری وایمان محکم به استمرار فرهنگ عاشورا در طول تاریخ دارد...

ادامه نوشته

بعد از شهادت عباس،فهمیدم که فرمانده است...

آرام و قرار نداشت،فرمان امام را باید اجرا می کرد.فرمان آزادی خرمشهر را.فرمان امام آنقدر برایش اهمیت داشت که از جانش هم گذشت.اگر چه هیچ گاه پایش به خرمشهر نرسید.او حتی بعد از مجروحیتی سخت ،از بیمارستان گریخت تا در مرحله سوم عملیات بیت المقدس حضور یابد، تافرمان امام ورهبرش بر زمین نمانده باشد.او فرمانده گردان میثم لشکر 27 محمد رسول الله ،شهید عباس شعف است.همان او که بعد از شهادت تک تک دوستانش روح بیقرارش را مهیای سفر بسوی الله کرد ودر آستانه فتح خرمشهر ،خود را به قافله سرخ شهیدان الی بیت المقدس رسانید ونام خویش را در تاریخ ،جاودانه ساخت...
پس از روزها وهفته هایی که منتظر هم صحبتی با مادر قد خمیده ورنج کشیده عباس شعف بودیم،آخرالامر پرنده همای سعادت بر شانه هایمان نشست و دیدار با او نصیب چشمان مشتاق و دلهای بی تابمان گشت...

ادامه نوشته

من بهشتم،ناراحت نباش...

آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری،دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام وآرمان راه برادرش حسین (ع)کرد،به زنان جامعه اسلامی  درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ هماره گواه بر ایثارگریها وفداکاریهای مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر واستقامت باشد.مادرانی که با تاسی از بانوی دریادل کربلا،در 8 سال دفاع عاشقانه ،لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین.وبه همه جهانیان فهماندند که راه همان راه حسین است وزینب (س)الگوی تمام زنان متاسی از آن اسوه ایثار وشهامت...
در گلزار شهدای بهشت زهرا(س)،اینبار چه زیبا خداوند ،همصحبتی با مادر دو شهید را ،در سبد رزق روزانه مان قرار داد.تا عصر  پنجشنبه ای، به طعم میوه های بهشتی نصیب روح بیقرارمان باشد.مادر شهیدان مجید وخسرو سیبی ،که با تقدیم دو فرزندبرومندش در راه دین خدا ،ثابت کرده درس آموخته مکتب زینب (س)است وادامه دهنده راهش...


ادامه نوشته

عباس را با سختی بزرگ کردم...


سختیها انسان را چون فولاد آبدیده ،محکم واستوار می سازند.درمقابل طوفانهای سهمگین زندگی ،انسانهایی  تاب تحمل دارند که توانسته باشند خود را برای چنین روزهایی آماده سازند.صبر وتحمل دو واژه مهم وسرنوشت سازروزهای سخت وبی فروغ زندگی است،که آن نیز جز با تمرین وممارست حاصل نمی شود.مادران شهدا ،نمونه بارز دو واژه صبر وتحمل اند.صبر بر دوری از عزیز وجگر گوشه ای که از دست داده اند و تحمل سختی هایی که در زندگی بدون فرزند باید متحملش باشند.مادر شهید عباس کارگری ،چون کوهی استوار ،تفسیردو واژه صبر و تحمل است.مادر بی تاب ودلتنگ فرزندی که با سختیها ومشکلات فراوانی ،فرزندش را بزرگ کرد وچون به مرز 17 سالگی رسید،برای یاری دین خدا ،امانت را به صاحبش بازگرداند.او هم اکنون نیزبا سختی ها ومشکلات، روزگار خویش را می گذراند.آن هنگام که باب گفتگو را با اوباز کردیم وهمصحبت گویش شیرینش شدیم،مارا شرمنده مهربانی وساد گی خویش کرد.سادگی وتواضعی که گاه رد اشکی که بر گونه هایش جاری بود را هویداتر می ساخت ونشان از سختی های بی پایانی بود که در زندگی اش متحمل شده بود...

ادامه نوشته

...مادر همیشه در انتظار رویاها


قصه های دلتنگی یک مادر شهید هیچگاه به انتها نمی رسد.قصه ای که یک سویش مادری بغض آلود وبی تاب روی فرزند است وسوی دیگرش فرزندی که در ابتدا بنده ای ،عاشق خدا بوده است.عاشقی که اینبار خدا نیز عاشقش گشته ،واورا در جوار رحمتش جای داده است.همانگونه که خود گغته"اگر بنده ای عاشقم شود،عاشقش می شوم واگر عاشق بنده ای شوم او را می کشم..."

مادر می داند که خدا عاشق فرزندش شده بود، که اورا روزی خوار جوار خویش کرد.اما دلتنگی های مادرانه،چشمانش را دوباره به نم نشانده وقلم را به نوشتن نامه ای واداشته که در خلوت خویش با خود نجوا می کرده است...

مادر شهید سید جعفر هاشمی مهنه در سال 1371درد نامه ای را با اشک چشمانش  برای فرزند شهیدش نگاشته است.درد نامه ای که نشان از دلتنگی ها وبی تابی های مادرانه او ست...

ادامه نوشته

برایم عزاداری نکنید،جشن تولد بگیرید...


هر ساله در سالروز تولدش دوباره متولد می شود.گویا قرار است پیامش را هر سال مادر با برگزاری جشن تولدش به گوشهای به خواب نشسته مان برساند"اگر لیاقت شهادت پیدا کردم،برایم عزاداری نکنید بلکه جشن تولد بگیرید وبگذارید صدای دستهایتان تا عرش آسمان بلند شود تا بدانیم خوشحالید".در نیمه های انتهایی ماه مبارک رمضان خداوند توفیقی نصیبمان کرد تا همصحبتی مادر شهید مسلم فراهانی ارزانی دلهای  مشتاق وبی تابمان شود.مادری که روزهای منتهی به 15 تیر ماه هر سال ،روزهای پر تلاطم و خاطر انگیزیست برایش.وآن روزی است که خداوند اورا به افتخار مادر مسلم شدن،نائل کرده است واو هر ساله در سالروز تولد فرزندش جشنی را بنا به وصیت مسلم در کنار مزار او برگزار می کند.تا صدای ققهه وشادی شرکت کنند گان جشنش به آسمان بلند شود و مسلم بشنود صدایشان را از بهشت...

 

ادامه نوشته

با غلامرضا زندگی می کنم...

تاریخ نشان داده است که عاشورا از بین رفتنی وکربلا از یاد بردنی نیست .هدف ،همان هدف  وآرمان همان آرمان سال 61 سیدالشهدا است.آن هنگام که سربازان حضرت روح الله با اقتدا به مولایشان حسین ،قدم در وادی کربلای تاریخ گذاشتند،بی شک می دانستند که بعد از سالیانی چند ،گواهان تاریخ،شهادت خواهند داد به پیمانی که در بستر زمان با قلب های سلیم بسته شده وداستانی که در عصر فطرت های دگرگون شده هماره در جریان است.گویا این عهدی ازلی است با حسین(ع)،برای آنانی که، نشانی از کربلا،نشانی از عاشورا یا نشانی ازمحرم بر برگ برگ شناسه های هویتشان نقش بسته است.شهید غلامرضا برزگر یکی از سربازان کربلای معاصر است که عشق به حسین اورا، اول محرم سال 49 به عرصه این دنیای خاکی رسانید وروز اول محرم سال 69 رو به سوی معبود پروازش داد...
روزی را ازمیان روزهای مبارک رمضان،همنشین اشکهای جاری مادرش شدیم تا بازگوید برایمان هر آنچه که از عشق به فرزندش او را وادار ساخته است که تمام 24 سال پنج شنبه های بهشت زهرارا از ساعت 6 صبح تا پاسی گذشته از غروب آفتاب در کنار مزار فرزند شهیدش باشد..

ادامه نوشته

روایت مادرشهیدی که 28 سال است به زائرین گلزارشهدا صبحانه می دهد

مادر شهیدان محمود و مسعود شیر محمدی 28 سال است که هر صبح جمعه به زائرین گلزارشهدا صبحانه می دهد.

به گزارش یاشهید،28 سال است که از شهادت اولین فرزندش گذشته است مادر شهیدان محمود و مسعود شیر محمدی را می گویم که دو دسته گل خود را در خاک پاک گلزار شهدای بهشت زهرا (س) در قطعه 26 به ودیعه نهاده است، اما او شاگرد مکتب حضرت زینب سلام الله علیها است و خوب می داند که باید زینب وار تا آخرین نفس استقامت خود در راه شهیدانش بماند.

 او هر صبح جمعه در ضلع شمال شرقی مهدیه شهدا بهشت زهرا(س) (قطعه 26) و در کنار مزار دو شهیدش و به هنگام برگزاری دعای ندبه از صدها نفر با چای داغ و صبحانه پذیرایی می کند و از زمان شهادت فرزندانش حتی یک جمعه هم این برنامه را تعطیل نکرده است.

این مادر گرانقدر همچون صدها و هزاران مادر شهید، در راه ایثارگری و حفظ ارزش های انقلاب اسلامی اینگونه راه شهیدانش را ادامه می دهد .

گزارش تصویری در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

رضا تنها پسرم بود...

آیا این جمله حضرت آقا را در وصف مادران شهدا تاکنون شنیده اید؟!همان جمله که  می گویند:"امروز در هیچ جای دنیا زنانی که مثل این مادران شهدای ما باشند ،نیست.در جامعه ما،مادرانی با این خصوصیات که از پدرها بهتر وقوی تر وآگاهانه تر ایستادند،در این میدان بسیار داریم.این همان تربیت اسلامی است،این همان دامان پاک ومطهر ونورانی فاطمه زهرا(س) است..."می دانستیم که  باید برای دیدن و بوئیدن چنین مادرانی شب جمعه ای را مهمان قطعات شهدای بهشت زهرا باشیم.همانجا که میعادگاه مادران اقتدا کننده به حضرت زینب (س) است...

گامهایمان را به وسعت دلهای مشتاقمان سرعت  بخشیدیم تا وارد قطعه 27 شدیم.اینبار می خواستیم هم صحبت با مادری شویم که شنیده بودیم تنها پسرش ،12 سال پیش در حین تفحص شهدا ،خود را به قافله ای از نور رسانیده است .در میانه یک روز گرم تابستان،مادر را در کنار مزار فرزندش نیافتیم.می دانستیم  که اگر بخواهیم خود را شریک لحظه های تنهاییش کنیم ،می توانیم اورا در اتاقک کوچک فلزی زرد رنگی در کنار سالن دعای ندبه  که نزدیک مزار فرزندش در قطعه 27 است بیابیم.آرام که وارد حریم خلوتش شدیم،به گرمی از ما استقبال کرد.روایتمان روایت شهید علیرضا شهبازی بود.همان او که در مهر سال 55  پا به عرصه گیتی گذاشت ودر 26 آذر سال 80 در عیش شهادت ،طیش وصال  را به طرب گرفت  وپرواز کرد...

 

ادامه نوشته