بدون شرح

منبع :افسران جنگ نرم
شاید تنها واژه «ایثار» بتواند تفسیرگر رشادت دلاورمردانی باشد که سالهای سال میان امروز و دیروز هروله عشق می کنند . چشمان نافذ و ابری و لبهای خشکیده و متبسم آنها گویای رنجی نهفته از سالهای جنگ است که به خاطر آن روح بلندشان در آن فضای ملکوتی گاه متوقف می شود و گاه فریادشان در میان خانه ها و آسایشگاهها و خیابانها برای بیداری ما از غفلتها به گوش می رسد آیا خبری از آنهایی که به خاطر آرامش ما آسایش خویش را فدا کردند، داریم...
گزارش تصویری در ادامه مطلب...
هر شب نفس هايش را مي شمريم
گفت وگو با همسر سرتيپ جانباز ابراهيم مهران راد
نويسنده: صنوبرمحمدي
ساعت 11 صبح وعده ديدار ما با خانواده جانباز اميرسرتيپ ابراهيم مهران راد است.
چند دقيقه اي زودتر از موعد به مجتمع كوهستان مي رسم. چند لحظه اي را در لابي ساختمان خود را معطل مي كنم تا سر وقت تعيين شده به ديدار آنان بروم. همين كه مي خواهم انگشتم را به روي زنگ بگذارم، نوشته اي توجهم را جلب مي كند. «لطفا زنگ نزنيد، در بزنيد». اطاعت امر مي كنم و چند تقه اي به در مي كوبم. صداي گرم و آشنايي از پشت در به گوش مي رسد. خودم را معرفي مي كنم. چند لحظه بعد همسر آقاي مهران راد با رويي بسيار گشاده و چهره اي صميمي و خندان در را به رويم مي گشايد. بعد از تعارفات اوليه وارد مي شوم. اولين چيزي كه توجهم را به خود جلب مي كند چيدمان منزل است كه به قدري هنرمندانه و استادانه و با سليقه طراحي و چيده شده است كه بيان از ذوق و سليقه يك زن ايراني دارد. قرآن و ادعيه اي نيز به طور نيمه باز در روي ميز حكايت از آن دارد كه خواننده اي مشغول تلاوت آن بوده است. آقاي مهران راد نيز در اتاق ديگري مشغول استراحت است.
گپ و گفتي دوستانه با خانم شيرين جافر همسر سرتيپ جانباز ابراهيم مهران راد داشتيم. او درباره نحوه آشنايي خود و جانبازي همسرش مي گويد: ما درسال 1348 در شيراز زندگي مي كرديم و ازطرفي چون نسبتي هم با خانواده آقاي مهران راد داشتيم درسال 1349 با هم ازدواج كرديم كه ثمره اين ازدواج سه دختر است كه دو دخترمان ازدواج كرده اند و دختر ديگرمان مهتاب كه با ما زندگي مي كند. ما در شيراز مستقر شديم. ايشان آن زمان پزشك يار ارتش بودند كه به خواست من به دانشكده افسري رفتند دوره مقدماتي را ديدند و پس از طي دوره مقدماتي به كرمانشاه منتقل شدند. در آنجا بودند كه قصرشيرين به اشغال نيروهاي عراقي درآمد. لازم به ذكر است كه ايشان از شاگردان شهيدان والامقامي چون شهيد آبشناسان هستند. آن زمان ما در تهران مستقر بوديم. او به ما مي گفت جنگ زمان زيادي طول نمي كشد و من شما را با خود به كرمانشاه مي برم ولي ايشان تا پايان جنگ ماندند.
نحوه مجروحيت
از خانم جافر در خصوص نحوه مجروحيت همسر مي پرسم، با بغضي در گلو كه آرام آرام به گريه مبدل مي شود برايم مي گويد كه ايشان درسرپل ذهاب وقتي در بيمارستان صحرايي ارتش خدمت مي كردند زماني كه از بهداري بيرون مي آيند تا به سمت پادگان بروند ناگهان اشيايي را درآسمان مي بينند كه درحال فرودآمدن هستند. به يكي از افسران مي گويند كه اين بمب خوشه اي است. زماني كه بمب هاي خوشه اي ريخته مي شود، ايشان را پرتاب مي كند كه وي را به بيمارستان صحرايي مي برند و بعد با هلي كوپتر به كرمانشاه و از آنجا به بيمارستان 502 ارتش تهران منتقل مي كنند.
مجروحيت دوم
هنوز بهبودي برايشان كاملاحاصل نشده بود كه ايشان به خاطر احساس مسئوليتي كه داشتند دوباره به منطقه بازمي گردند. آن زمان ايشان از لشكر81 زرهي به لشكر 58 ذوالفقار منتقل شدند. با مشاهده اين كه خمپاره اي شكم يك دختر9 ساله را دريده بود، جسم بي جان او را در بغل مي گيرد تا به مادرش تحويل دهد دراين فاصله موج انفجاري ايشان را پرتاب مي كند كه با سر به پشت مي افتند و اين برخورد باعث خونريزي از مخچه سمت راست شده تمام حركاتش را از دست مي دهد و پزشكان گفتند تمام سلولهاي مغزش بر اثر سكته هاي ريزريز مغزي در حال مرگ است. و اين امر، در روح و روان او نيز اثر مي گذارد و مدتي نيز در بيمارستان اعصاب و روان بيمارستان 501 ارتش بستري مي شود.
علت نوشته روي در را از ايشان جويا مي شوم: مي گويد: ابراهيم با هر صداي بلندي هراسان مي شود ومي لرزد و اعصاب و روان او به هم مي ريزد.
در طول مصاحبه همسر آقاي مهران راد براي مراعات حال هرچه بيشتر همسر، به آهستگي صحبت مي كند. با هم به اتاق آقاي مهران راد مي رويم.
به راستي صبوري و استواري اين زن ستودني است. هرچند در طول مصاحبه گاه با بغض و اشك وگريه و هق هق همراه است اما وقتي به اتفاق هم وارد اتاق همسرش مي شويم، عطر ملايمي فضاي اتاق را احاطه كرده، عكس هاي جناب مهران راد را با اونيفورم نظامي در بالاي سر او نصب كرده است كه خود حكايت از مردي قدرتمند و بزرگ دارد كه حالاديگر آن شكوه و عظمت و صلابت در جسمي به مراتب كوچكتر خود را نشان مي دهد. تصاويري از آقاي نقويان، فرزاد جمشيدي و... كه به ديدار وي آمده بودند، را در بالاي تخت نصب كرده است، با خنده و خوشرويي، بزاق دهان همسر را كه به صورت كف هاي سفيدي دور تا دور دهانش را گرفته با دستمال پاك مي كند، موهاي او را كه مرتب است، بازهم با دست صفايي مي دهد و با او شوخي مي كند، برايش شيرين زباني مي كند. گويي انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش بود براي تنهايي همسر و بي زباني اش اشك ريخته است. مي گويد حالااو ديگر مانند طفلي است كه بايد او را رسيدگي و تر و خشك كرد.
خانم جافر برايم با اشك و آه تعريف مي كند كه وقتي نوه چهارساله ام به اينجا مي آيد به من مي گويد: من كه چهارسال دارم زبان باز كردم ولي باباجان هنوز زبان بازنكرده. آقاي مهران راد به آرامي روي تخت دراز كشيده، آهسته به درون اتاق قدم مي گذارم، گويي متوجه حضور غريبه اي ناآشنا شده باشد، چشم مي گرداند. سلام مي كنم. جوابي نمي گيرم. نگاهش مي كنم، خانم جافر به كمكم مي آيد و به او مي گويد كه خبرنگار است و از روزنامه كيهان به ديدار ما آمده است. نگاهش مي كنم. با اين كه سرو وضع بسيار تميز و مرتبي دارد، دهانش كف آلود است و فقط نفس مي كشد. پتويي روي بدن او را پوشانده. خانم جافر پتو را به كناري مي زند. سرنگي را مي بينم كه درون شكم او جاي خوش كرده است. خانم جافر برايم مي گويد كه دخترم مهتاب محتويات غذا را وقتي كه آماده شد به او نشان مي دهد، به آشپزخانه مي آورد تا من آن را «ميكس» كنم و به صورت مايعي رقيق شده آن را به وسيله سرنگي كه در بدن او قرارگرفته وارد معده اش مي كنم و بعد با گازاستريل اطراف آن را تميز مي كنم. او از اين طريق ارتزاق مي كند.
آقاي مهران راد گويي دوست ندارد كسي او را دراين حال ببيند- اين را زماني كه عكاس روزنامه به اتاق مي آيد تا عكس بگيرد، مي فهمم- فلاش دوربين كه به او نزديك مي شود تا از زواياي مختلف عكس گرفته مي شود، چهره درهم مي كشد، و دست روي صورتش مي گذارد، و صدايي شبيه به ناله هايي كوتاه.... از خانم جافر مي خواهم كه به اتاق ديگري برويم تا ايشان راحت باشند.
از خصوصيات اخلاقي همسر مي پرسم خانم جافر مي گويد: درست است كه ارتش داراي مقررات و نظام مندي خاصي است كه اين رفتار در زندگي خصوصي آنها نيز تاثير مي گذارد، اما ايشان مرد بسيار بزرگي هستند و حس مسئوليت پذيري بسيار زيادي داشتند و اعتقادشان بر اين بود كه چون ما فرزند پسري نداريم من دو سال بيشتر به نظام خدمت مي كنم.
همسرجانباز بودن چه حسي دارد اين سوالي است كه به ذهنم خطور مي كند و بي اختيار به زبانم مي آيد. او برايم مي گويد كه اين براي من افتخار بزرگي است كه مراقبت و مواظبت از يك جانباز را داشته باشم. من هر روز صبح كه به اتاق مهران راد وارد مي شوم به او مي گويم سلام، صبح به خير، خوشحالم از اين كه روز شد و تو در كنار ما هستي. به بچه ها هميشه يادآور مي شوم كه پدر ستون خانواده است. احترام ما به خاطر اوست. اين مرزداران چون فانوسي دورتادور سرزمين ايران ما مي درخشند و سوسوي اين فانوس آنقدر زياد است كه دشمن جرات نمي كند به سرزمين ما نگاه كند. خانم جافر علاوه بر اين كه همسر يك جانباز است، خواهرشهيد وخواهر جانباز نيز هست كه هركدام حكايتي بس شنيدني دارد اما مجالي براي آن نيست. به همين بسنده مي كنم كه او برايم نقل مي كند كه يكي از برادرانش جانباز 75 درصد است كه پاهايش را در جبهه سومار جاي گذاشته است و تركش درجاي جاي بدنش آشيانه كرده است. او به نقل از برادر تعريف مي كند «از رقص تركش ها در بدنم لذت مي برم.» با وجودي كه بسيار مشتاق ديدار با مهتاب دختر خانواده هستم اما او حضور ندارد. از مادر مي خواهم كه از مهتاب برايم بگويد و ارتباطش را با پدر.
او مي گويد دخترم مهتاب با وجودي كه خود شاغل است ولي در نگهداري از پدر كوتاهي نمي كند. او دختر بسيار حساسي است و وابستگي خاصي به پدر دارد. هر روز او را در آغوش مي كشد، مي بويد، مي بوسد، نوازش مي كند، برايش اشك مي ريزد... لحظاتي در سكوت به فكر فرو مي رود، گويي در ذهن به دنبال خاطره اي مي گردد. برايم نقل مي كند مهتاب چندي پيش براي او ويلچري خريداري كرده و به منزل آورده بود. وقتي به خانه آورد به مدت بسيار طولاني مي گريست و مي گفت كاش پدر مي توانست رانندگي كند آنوقت برايش ماشيني تهيه مي كرديم اما حالابايد با ويلچر حركت كند... و دوباره اشك مجالش نمي دهد. برايم مي گويد كه مهتاب هر شب نفس هاي پدر را شمارش مي كند كه هر شب كمتر و كمتر مي شود...
او از وفاي ياران و هم قطاران اميرسرتيپ مهران راد مي گويد و تشكر ويژه اي از امير نهاوندي دارد. زماني كه يكي از دخترانشان در شرف آغاز زندگي مشتركشان بود از اميرنهاوندي خواستند كه به جاي پدر كه «كلامي» ندارد، براي دخترش پدري كند.
خانم جافر در پايان صحبت هايش هفته دفاع مقدس را به امراي ارتش به خصوص امير خرم طوسي، اميرعابدي، سرهنگ لشگري و.... و ديگر نظاميان تبريك مي گويد و اظهارمي دارد وقتي حضور ياران وفادار را در كنار خودمان حس مي كنيم به درايت مقام معظم رهبري پي مي بريم كه با انتخاب اصلح اين نيروها، بسان مرغ شاهيني كه بالهاي قوي و بزرگي دارند اين نظام را در اوج اقتدار و سربلندي قرار داده اند.