فریاد یک بغض خاموش ...
هر بار که از کنار مزارهای شهدای گمنام قطعه 29 رد میشدیم مادر رنجور و تنهایی را می دیدیم که خیراتی روی صندلی گذاشته و خودش هم دست روی دست گذاشته و کناری ایستاده و رهگذران را دعوت به ضیافت بی ریای پسرش می کند. یک روز که از همان محل همیشگی رد میشدیم دیدیم مادر قد خمیده و پیر با سه بطری به سمت شیر آب می رود، قدمهایش کند و لرزان بود، خواستیم کمکش کنیم و برایش آب بیاوریم، کنار شیر آب نشستم و بطری ها را یکی پس از دیگری زیر شیر آب گرفتم تا پر شوند، لحظه ای از دنیای ماده منقطع شدم و به عالم خیال رهیدم "چه صبر و چه استقامتی، با چه سختی و مصیبتی فرزند بزرگ کنی و حالا بقدری تنها باشی که حتی همان پسرت که با خون دل بزرگش کردی و برای شستن مزارش آمده ای با دنیای تو آنچنان فاصله دارد که حتی نمی شود برایت یک بطری آب بیاورد، راستی وقتی دلت برایش تنگ می شود چکار می کنی ..."
دستم خیس شد و از دنیای خود بیرون آمدم، شیر آب را بستم و بلند شدم، دو بطری دیگر نبود ...! دلم آنی فرو ریخت "وای خدایا اینها امانت بود ..." سرم را با بی تابی چرخاندم و دیدم پیر زن دو بطری را با دستان لرزان خود گرفته و به پیش می رود، لحظه ای به عقب برگشت و لبخندی زد که هیچگاه از صفحه ذهنم پاک نخواهد شد ...!
لبخند با محبتش به قدری دل و روح ما را تسخیر کرده بود که هر بار به عشق دیدنش و لبخندهای زیبایش از آنجا رد می شدیم و جست و جویش می کردیم ...، حکمت هایی در جهان جاری و ساری است که خیلی از ما انسانها از درکش عاجزیم، و شاید راز دلبری آن لبخند با مسما در این بغض تلخ نهفته است و شیرینی بغض پنهان شده در پشت این لبخند ما را تسخیر کرد ...!
این بار که از همان محل دائم رد می شدیم مادر را دوباره دیدیم، جرعت کردیم و او را مادر خطاب کردیم و پرده شرم را دریدیم و با مادر از راز دلدادگی خود گفتیم، چشمان خیس مادر در چهره ما قفل شد و با دستان لرزان خود دستان ما را گرفت و کشان کشان برد سر مزار پسر شهیدش، سلامی کرد و نشست و اشاره کرد بنشینیم، دستان ما را روی سنگ مزار گذاشت و قدری خیره شد، انگار دستان ما را به دستان پسرش سپرده باشد و بعد از کمی مکث گفت: اتفاقا من هم کسی را ندارم و از اینکه شما را مثل پسرم فرزند خود بدانم خیلی خوشحال می شوم ...!
قدری پای صحبت هایش نشستیم، ولی انگار زمان متوقف می شد آن زمانی که مادر از گفتن ناتوان می شد و دست روی سینه می گذاشت و به یک آه اکتفا می کرد، پیر زن دیگر توان گریه هم نداشت، می گفت: پدرشان از کودکی به رحمت خدا رفت و من این دو پسر را با یتیمی و نداری بزرگ کردم، قدری که بزرگ شدند دلم خوش بود که عصای دست پیریم می شوند، ولی اینان انگار برای ماندان نیامده بودند و هول رفتن داشتند ...
برادر بزرگ به حمد خدا سالم برگشت ولی برادر کوچک از قفس پر کشید و رفت ...! حالا من تنهای تنها مانده ام ...! کارم انتظار پنج شنبه را کشیدن است تا بیایم و کمی با پسرم صحبت کنم تا قدری آرام بگیرم، من خیلی تنها مانده ام و عزیزم را در اوج جوانیش از دست دادم، می آیم و به پسرم می گویم رفتی و راحت شدی مادر، این منم که باید هر باری که مسیرم به مترو می خورد باید دختران بی حجابی را ببینم که موهای خود را از یک طرف به طرف دیگر صورتشان می ریزند و ...!
صدای نفس های کندش نگرانمان کرد، تکیه داد، دستش را روی قلبش گذاشت و فشار داد و نه اشکی، نه فغانی و نه ...! فقط گفت: آخ ...

شادی روح مطهر شهدا صلوات
زیارت نامه شهدا