به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران ،بارقه های برآمده از آفتاب آدینه،نوید طلوع خورشید است و نشان آغازگری زمزمه های منتظران عاشقی که به امید سر آمدن یک انتظار سخت وطاقت فرسا جمعه ها را یابن الحسن یابن الحسن گویان به نجوا نشسته اند...

امروز صبح آدینه ای دیگراست.گلزار شهدا و در کناره یکی از خیابانهای اصلی این بهشت کوچک زمینی.نزدیک جدول خیابان ،همهمه ای بر پا گشته است.چشمانمان می چرخد به سمت آن اجتماع کوچک وقفل می شود بر روی تصویری که محوریتش مادر شهیدی است قد خمیده که گرداگردش را مردمانی از جنس تمنا و توسل حلقه زده اند و پروانه وار به دور این منبع نور می گردند و با دستان  نیازی که به سمتش نشانه رفته اند،تکه ای نان وپنیر تبرکی طلب می کنند...

چه زیبا صحنه ای است این صحنه های توکل وتوسل وتبرک.توکل به او،توسل به شهید در راه او و تبرک به هر آنچه که منتسب است به شهید در راه او... تا گرهی گشوده شود ،روزنی به نور باز گردد یا چراغی روشن سازد مسیر تاریک یک تنگنا را.اینجا چه صادقانه همه آن راه های چاره گشا در انتهای یک مسیر ،فقط وفقط به " او " ختم می شوند که سر منشاء خیر است و روشنایی است ونور وچه زیبا در این میان مادر شهیدان محمود ومسعود شیر محمدی هر صبح جمعه چشم براه مهمانان صبحگاهی مراسم دعای ندبه گلزار شهدا است تا واسطه رسانیدن فیض وبرکت این مهربان خدا باشد...
 
مادرشهیدان محمود ومسعود شیر محمدی



در کنار جدول خیابان قطعه 26 ،درست مقابل سالن دعای ندبه گلزار شهدا،در میان حجم انبوهی از سنگ مزارها و آیینه ها و قاب عکسها ،مادر شهیدان شیر محمدی بر روی زیلوی پهن شده کف خیابان نشسته است و میهمانان مراسم دعای ندبه را به خوان ومائده ای صبح گاهی میزبانی می کند.مردمان به دور او حلقه زده اندو او به همراه عده ای  عاشق که در میانشان چند مادر شهید دیگر نیز به چشم می خورد به زائران شهدا صبحانه می دهد.نانی و تکه ای  پنیری ویک لیوان چای داغ،تبرکی این مادر 2 شهید است که به گفته خود 30 سال است به عشق امام زمان وشهدای گمنام هر صبح جمعه مردمان زائر رامیهمان صبحانه اش می کند...

نوای دلبرانه دعای ندبه از بلندگوهای سالن مراسم گوشمان را نوازش می دهد و دلمان را با خود به میان جمع عاشقی می کشاند که تنگ یکدیگر نشسته اند و چشمانشان به تمنای دیدن روی یار،عاشقانه اشک می ریزند و قلبهایشان تعجیل در ظهورش را صادقانه فریاد می زنند...

دلمان در میان آن جمع عاشق و بی قرار جا می ماند وجسممان به سمت آن اجتماع کوچک کنار خیابان گام بر می دارد.گویا آخرین لحظات میزبانی است و مردمان متبرک شده به تدریج پراکنده می شوند وما را با مادری که کهولت سن و داغ فرزندان برومندش گرد فراموشی  بر خاطرات دور ونزدیکش نشانده اند را تنها می گزارند.مادر با گوشهایی که دیگر به سختی نجوایی را می شنوند و پاهایی که به سختی او را به کنار مزار فرزندانش می رسانند ما را همراهی کرده و در این میان عروس مهربان خانواده شیر محمدی میزبان حضورمان و چشم وگوش وزبان مادر می شود تا راوی حکایت  پسران شهید او باشد...

مادر شهیدان شیر محمدی و صبحانه ای تبرکی



مادر شهیدان محمود ومسعود شیر محمدی متولد سال 1320 است ونامش بتول فراهانی است.با آنکه گرد پیری بر صورتش نشسته است اما دلی با صفا و صمیمی به وسعت  تمام دریا ها دارد.داغ فرزند وکهولت سن خاطرات را از ذهنش پاک کرده ،اما  صبحانه های  30 ساله صبح های جمعه را هیچ گاه فراموش نکرده است...

فقط عشقش در طول هفته همینه که جمعه برسه وبیاد اینجا.کارهای خودش رو به تنهایی نمی تونه انجام بده ولی خیر کارهای نیکو کاری هستش .به فقیر ها کمک می کنه ،دسته نیازمندها رو می گیره .سیسمونی بچه درست می کنه و...همیشه به یاد شهدا است،یعنی این کار هیچ وقت فراموشش نمی شه.یه سالی عروسی یکی از پسر هاش بود برای اینکه با کار صبحانه دادن تداخل پیدا نکنه،پنج شنبه برگزار شد.ما با هم از جشن اومدیم خونه حاج خانم وهمه شروع کردیم به فراهم کردن وسایل صبحانه فردا.جمعه ها صبح ساعت 4 از خواب بیدار می شه و شروع می کنه به آماده کردن وسیله ها.در طول هفته فقط عشقش اینه که بیاد صبح اینجا صبحونه بده و دعای ندبه بخونه.

او مادر هفت فرزنداست.4 پسر و 3 دختر.که 2 پسرش را یکی در سال 62 ودیگری را در سال 69 به خدا سپرده است.در گفتگوی کوتاهی که مادر توانست با ما سخن بگوید فقط نام پسرانش را بر زبان آورد و خواسته فرزند شهیدش...

من مادر 2 شهیدم .محمود 21 سالش بود که شهید شد تو والفجر 4 .مسعود هم 19 سالش بود که تو تهران در حین ماموریت شهید شدو خیلی هم خوش اخلاق بود.محمودآخرین بار یک هفته قبل از شهادتش زنگ زد وگفت کجایی وبامن صحبت کرد.رفت و دیگه نیومد.بهم گفت پیش مادرم زهرا توقیامت جلو تونو می گیرم اگه خون ما پایمال بشه و بی بند وباری باشه.ولی الان که همه جا بی بند وباریه...بچه هام تو انقلاب خیلی خدمت کردن و بعد شهید شدن.برای محمود از سپاه اومدن به باباش خبر دادن چون تازه سربازیش تموم شده بود و لباس سپاه پوشیده بود.من هر صبح جمعه برای امام زمان وشهدای گمنام می یام اینجا نه فقط برای شهیدای خودم.

مادر در حالی که گاهی لبخند می زند و زیر لب به آرامی  با پسرانش نجوا می کند،گاهی هم بغضی گلویش را می فشارد و در مقابل  جواب سوالهایمان تنها قطره اشکی از گوشه چشمانش جاری می شود.عروس خانواده محمدی پا پیش می گزارد و سوالهایمان را تا حد امکان بی پاسخ نمی گزارد...

مادر الان 30 ساله که هر هفته صبحونه می ده وحتی یک بار هم ترک نکرده.اونم به نام شهدای گمنام نه بنام شهدای خودش.خیلی ها اومدن اینجا و حاجت گرفتن.هر کسی در وسع خودش به این مراسم کمک می کنه تا حاجت بگیره .هزینه صبحونه تقریبا هفته ای 200 هزار تومن می شه که اکثرا افرادی که یا حاجت گرفتن ویا حاجتی دارن تقبل می کنن.خیلی ها هم خواب می بیینن که بیان اینجا و کمکی کنن برای شهدای گمنام و حاجت بگیرن.

محمود فرمانده گردان تخریب قرارگاه حمزه سید الشهدا بوده ودر مهر سال 62 در جبهه مریوان پس از آنکه تمام نیروهایش به شهادت می رسند ،ترکشی مهمان سرش می شود و او را به خدا می رساند.مسعود اما درشهریور سال 69 در تهران ودر حالی که لباس سپاهی بر تن کرده بود دراتفاقی حین ماموریت کاریش خود را به برادر می رساند...

مادر هنوز تیکه پارچه ای رو که محمود براش از مریوان آورده بود رو داره وتمام اعلامیه های اون موقع رو مثله جواهری با ارزش نگهداری می کنه.مادر خاطره ای از محمود رو به همه ما تعریف کرده و اون هم اینه که یه بار گویا یکی از همسایه ها تو خونشون ترانه گوش می داده اون هم باصدای بلند.محمود برای اینکه صداش رو نشنوه خودش رو از طبقه دوم پرت می کنه تو حیاط و فرار می کنه. پسر من بعد از شهادت محمود به دنیا اومد و ما هم اسمش رو گذاشتیم رو پسر من و حالا هم پسر من محمود شیر محمدی هستش. وقتی خونواده محمدی اومدن برای خواستگاری منزل ما.من برای ازدواج با همسرم راضی نمی شدم ولی محمود یه روز اومد به خواب مادرم که شما باید این نامه رو امضا کنید و کلی هم اصرار کرده بود که بعدش با شنیدن این خواب من راضی شدم.ولی مسعود رو من بودم که شهید شد.همیشه وقتی می خواست از پله ها بیاد بالا و اعلام کنه که نامحرمی نباشه.با صدای بلند شعر گفتا غم تو را دارم رو می خوند.مادر بعد از شهادت مسعود دیگه بدنش سست شد و گوشهاش هم کم کم سنگین شدن.و برای اینکه زیاد خاطرات محمود و مسعود اذیتش نکنن سعی کرد که خاطرات رو از یادش ببره ولی هیچ وقت شهدا رو دستگیری از مردم رو و صبحونه های صبح جمعه رو فراموش نکرده در واقع عشق مادر فقط امام زمانه و شهدا...

مزار شهیدان شیر محمدی در قطعه 26



گفتگویمان که با خانواده شیر محمدی تمام می شود،هنوز طنین فرازهای آخر دعای ندبه از بلند گو ها به گوش می رسد. دلمان را گره می زنیم به زلف پریشان دعاهای اوج گرفته مردمانی که "العجل یا مولا" را با تمامی وجود فریاد می کنند وچه زیبا آسمانها می شنوند صدای عاشقانه" یا مهدی" شان را...

استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز است