می خواهم در کنار تنها فرزندم باشم...
شاعرانه سخن می گوید وبغل بغل شعر ،از میان واژه هایش راه می گشایند ودر لابه لای جملاتش شکفته می شوند.لب که می گشاید،شیرینی سخنانش تا عمق جان نفوذ می کند و حسی آشنا ما را بهم پیوند می دهد.در اولین دیدار آنچنان صفا و صمیمیتی در گفتارش موج می زند که گویی سالها یکدیگر را می شناسیم...
گاه وبی گاه که مارا مهمان قطعه شعری از سروده های خویش می کند،طبع لطیفش حس مادرانه اش را برایمان هویداتر می سازد.او مادر یک شهید است.مادر شهید مجتبی ذکریا پور نائیینی که هم زیبا شعر می سراید و هم زیبا روایت می کند حکایت تنها فرزندش را که او را نیز شاعرانه به مسلخ عشق فرستاده است...

گفتگوی ساده و بی ریایش را با معرفی خود آغازمی کند و اینکه نامش طاهره شاه مرادی قمی است وپدرش یک روحانی اهل دلی بوده که هم اکنون سرایی در وادی السلام قم دارد...
پدرم ،شیخ علی قمی یک روحانی بود و خونوادمون هم بسیار مذهبی.خیلی کوچیک بودم که به صلاح دید پدرم با همسرم ازدواج کردم.13،14 سالم بود که مجتبی به دنیا اومد.البته مجتبی تنها بچه ام بود ومن به غیر از اون بچه دیگه ای نداشتم.مجتبی شب ولادت امام حسن بدنیا اومد واسمش رو گذاشتیم مجتبی. مجتبی شب شهادت امام حسن هم شهید شد.17سالش بود که تو جزیره مجنون تو عملیات بدر خمپاره خورد و رفت.مجتبی رو هیچ وقت بی وضو شیر ندادم.پدرم همیشه بهم می گفت رو به قبله بشین وبسم الله بگو و مجتبی رو شیر بده.پدرم خیلی به مجتبی علاقه داشت هر وقت منبر می رفت مجتبی رو هم با خودش می برد .می گفت می خوام وقتی اشکم در می یاد بمالم به صورت مجتبی .
تازه پا به سن13 سالگی گذاشته بود که جنگ شروع شد.آنقدر کو چک بود و کم سن وسال که کسی باورش نمی شد بتواند آنگونه بجنگد و سربازی کند.مادر گاهی به چثه کوچکش می نگریست و گاه به روح بزرگش فکر می کرد...
جنگ که شروع شد ،رفت از پایگاه بسیج یه دست لباس و پوتین گرفت آورد که تو کوچه وخیابون نگهبانی بده.هر دوش براش گشاد بودن.وقتی پوشیده بود همه مسخره اش می کردن.هر چقدر کوچیکشون کردم باز براش بزرگ بود.یه شب نگبان شب شده بود.تو محله هر کی می رفت و می یومد ازش می پرسیدن رمز شب؟من نمی دونستم رمز شب چیه.گفتم مجتبی من مامانم.گفت خانم فرقی نداره.رمز شب؟خواهرم دم گوشم گفت بگو.مرگ بر منافق.ولی گویا اشتباه بوده.گفت خانم این بار گذشت کردم.برو.بچه ام از این انقلابی های سر سخت بود .بعدشم که با هر مکافاتی بود خودش رو رسوند به عملیات آزادسازی خرمشهر.از ماشین پیاده اش می کردن دوباره می رفت سوار می شد. بعداز اون هم که تو عملیات رمضان شرکت کرد.تو همون عملیاتها بود که ذره ذره بزرگ شد و برای خودش مردی شد.بالاخره هم تو سال 63 شهید شد.اونم تو عملیاتی که رمزش یا زهرا بوده.و اکثر بچه هایی که تو این عملیات شهید شده بودن از سر وصورت وپهلوها وسینشون زخمی شده بودن.
بسیار زیبا قرآن می خواند. صوت قرآن خواندنش هنوز هم در ذهن مادر به یادگار مانده است وبا اینکه بسیار صبور است و آرام ،اما شب و روزش را با خاطرات 17 ساله مجتبی می گزراند ...
مجتبی با صوت خیلی قشنگی قرآن می خوند.هنوز هم صداش تو گوشمه. نهج البلاغه رو هم همیشه مطالعه می کرد.تو همون زمان طاغوت هم همیشه تو هیئتها و دسته ها بود.خیلیم بچه دلسوزی بود.بعد از انقلاب که نفت کم بود ما می رفتیم برا گرفتن نفت صف می ایستادیم .بعضی وقتها 2 شبانه روز تو صف بودیم.یه بار منو باباش تو صف ایستاده بودیم.وقتی نوبت من شد و من نفت رو گرفتم دبه رو آوردمش گذاشتمش زیر یه طاقی تا برم اون یکی رو هم بگیرم.وقتی برگشتم دیدم خالیه.دیدم دست مجتبی یه دبه کوچیکه.گفت مامان یه کم دیگه بدی کار چند نفر دیگه راه می افته.گفتم مامان جان ما 2 شبه که تو صفیم. ما خودمون لازم داریم.ولی اون با همون سن بچه گیش دلش می سوخت برا بقیه.
دوست وهمرزم قدیمی مجتبی آنقدر شیفته اخلاق ورفتار به هنگام او بوده،که سالها بعد در حالی که خود صاحب اسم ورسمی شده بود به دنبال مادر مجتبی می گردد تا بر دامان مادری بوسه زند که چنین مردی را پرورش داده است...
آقای مرتضی تمدن گویا با پسرم تو جبهه همرزم بوده.چند وقت پیش اومد خونه ما.گفته بود بعد از این همه سال می خوام مادر مجتبی رو ببینم.دیگه اومد ما رو دید و کلی از مجتبی تعریف کرد.گفت اینقدر این پسر خوب بود که دوست داشتم مادرش رو ببینم.کلی هم برام خاطره تعریف کرد و از نحوه شهادتش گفت.اون موقع ها مجتبی به من نمی گفت که تو جبهه چی کار می کنه.هر وقت ازش می پرسیدم که تو اون جا چی کار می کنی مامان جان؟ می گفت آب میدم. کفشهای رزمنده ها رو تمیز می کنم.ولی گویا آرپی جی زن گردان شهادت بوده.همیشه هم که مجروح بود.یه بار هم دست و صورتش به بدترین وضعی سوخته بود.حتی شیمیایی هم شده بود .با اینکه مجتبی ماسک داشته ولی ماسک خودش رو میده به دوستش و خودش حوله رو می پیچه دور صورتش.

عکس حجله اش را مجتبی خود قبل ار سفر بهشتیش انداخته وبه مادر سفارش می کند که آن را در حجله شهادتش قرار دهند.او نیز چون بسیاری از شهیدان ،می دانست که این سفر،سفر آخر است و این دیدارها ،دیدارهای وداعند...
آخرین بار با خودم اومدیم راه آهن.یه پیراهن سفید تنش بود همین که الان تو عکس تنشه.با هم رفتیم عکاسی و عکس انداخت و برگشت بهم گفت مامان این برا حجله ام خوبه.الان که دارم با قطار می رم،برگشتنم با هواپیما است.ما رو می زارن تو یه قوطی و برمون می گردونن.عمودی می ریم و افقی بر می گردیم.قرار بود روز اول فروردین خونه باشه که همون روز هم خبر شهادتش رو آوردن.من چون خواب شهادتشو دیده بودم می دونستم که شهید می شه .همون شب که شهید شده بوداحساس کردم که تیر خورد به قلبم.خیلی قلبم سوخت از خواب که بیدار شدم به پدرش گفتم مجتبی شهید شده.با ماشین سپاه اومدن دم خونمون . روز اول عید بود دیگه .اومده بودم از خونه بیرون که وسیله های هفت سین بخرم .من برگشتم بهشون گفتم مجتبی زکریا پور شهید شده.گفتن نه خانم کی می گه.گفتم همه می دونن.گفتن اره ولی مادرش نفهمه.وقتی رفتیم بهشت زهرا برا دفنش رفتم داخله یه مغازه ای گفتم اقا یه کم نقل می خوام.گفتن مبارکه عروسه یا داماد.آقایی که منو رسونده بود بهشت زهرا گفت پسرش شهید شده.مغازه دارم شروع کرد به گریه کردن .نقل رو بردم وریختم رو سر مجتبی.
مجتبی را که آوردند خود به پیشواز پسرش رفت و با دستان خود او را در منزل همیشگیش جای داد. آنقدر نرم و لطیف با او سخن می گفت گویی که در آن لحظات سخت وداع نیز در حال شعر سرودن است...
مجتبی صورت قشنگش ترکش خورده بود.دستش هم قطع بود.خیلی درب و داغون بود .با همون لباس جبهه اش لای یه پلاستیک گذاشته بودنش. آوردنش که خاکش کنن،گفتم چرا اینجوری می ذاریدش ؟!این تنها ثمره یه عمر جوونی و زندگیه منه.برید کنار خودم بزارمش توی قبر.خودم رفتم تو قبر. رو بهش گفتم ببین مجتبی جان منم اومدم تو قبر.نترسی ها.منم اینجام مامانم.خونه خاکیت مبارک .قربونت برم پسرم.بسم الله گفتم و گزاشتمش روی خاک ولی قبرش کوچیک بود.گفتم قبر بچه ام تنگه.دوباره آوردنش بیرون و قبرش رو بزرگتر کردن.وقتی صورتش رو گذاشتم روی خاک احسا س کردم که داره می خنده.گفتم ببینید بچه ام چه جوری داره لبخند می زنه.من هرجا مصاحبه می کنم می گم مظلوم شهید مجتبی زکریا.مجتبی مظلوم شهید شد چون یکی یدونه ونازپرورده بود.اونقدر این جمله رو گفتم که سر کوچمون زدن مظلوم شهید مجتبی زکریا پور.
همیشه خواب تنها فرزندش را می بیند.مجتبی هنوز هم با اوست . با اینکه همسرش را هم از دست داده وتنها است ولی هنوز هم با مجتبی زندگی می کند.با او سخن می گوید.درد ودل می کند و مشکلاتش را با کمک مجتبی حل می کند...
مجتبی یه چیز بی روح تو خونه ما نیست.مجتبی یه کسی هست که تو خونه من باهاش صحبت می کنم.هر وقت من گرفتاریی داشته باشم بهش می گم مامان اینجوریه اونجوریه.مجتبی زنده است تو خونه ما.یه بار هم خدا شاهده با همون لباسی بسیجی که تنش بود من تو خونه دیدمش.یه مینای سخنگو دارم تو خونه بهش یاد دادم بگه:لا له ها،لاله ها نشکفته پر پر شد/مجتبی نیامد جبهه شهید شد/داشتم باهاش این بیت رو تمرین می کردم که دیدم یه هویی مجتبی با همون لباسی که دفن شده بود وایستاده جلوم.خیلی وقتها هم خوابشو می بیینم.یه بار ماه رمضون بود و من اومده بودم بهشت زهرا.هوا خیلی گرم بودو من هم کم سر مزارش نشستم.به پسر برادرم گفتم که منو ببر خونه.تو خونه همینجور که نشسته بودم خوابم برد.دیدم مجتبی انگار داره درو می کوبه.گفتم چیه مامان گفت مامان منو مسخره کردی تا من می یام تو رو ببینم بلند می شی می ری.از خواب که پریدم به علی اکبر که تازه داشت موتور رو می اورد خونه گفتم نیار عمه.منو برگردون بهشت زهرا.رفتم دوباره نشستم کنار مزارش.گفتم مجتبی جان منو ببخش .راه دوره منم که روزه بودم.شاید من مامان خوبی نباشم .لیاقت تو رو نداشته باشم عزیزم.قربون پسرم برم.یه بارم تو خواب دیدم اونقدر خوشگل شده.تازه از جبهه اومده بود همونجور خاکی بود.گفتم مجتبی چقدر قشنگ شدی مگه تو از دنیا نرفتی؟گفت مامان من جام اونقدر خوبه.دیدی گفتم جنگ تموم می شه.دیدی گفتم صدام به سزای اعمالش می رسه.

با اینکه پدر مجتبی فرزندان دیگری نیز داشته است،اما مجتبی تنها فرزند مادرش بوده که آن را هم در طبق اخلاص گذاشته وتقدیم آستان دوست کرده است.آنقدر آرام ومطمئن سخن می گوید که دهانمان به تحسینش گشوده می شود وکلاممان قاصر می شود از بیان آنهمه بزرگی و آرامشش...
با اینکه 1 دونه بچه داشتم و خیلی هم دوستش داشتم ولی وقتی دیدم مملکتم در خطره فرستادمش جبهه.خودمم پشت جبهه خدمت می کردم.تو مسجد جواد تهران هر کاری که لازم بود برای رزمنده ها انجام می دادم. من الانم اگه مملکتمون تو خطر باشه خودم نمی تونم اسلحه دست بگیرم ولی کفشهای رزمنده ها رو که می تونم تمیز کنم لباساشونو بشورم. آخرین بار که داشت می رفت بهم سفارش کرد مامان من شهید می شم.مبادا سرو صدا کنی و آبروی منو ببریا.منم سعی کردم اروم باشم.مجتبی خودش خیلی خیلی بچه با حیایی بود.اصلا چیزی نمی گفت که دلم چرکین باشه.هر چی می گفتم نه نمی گفت.فقط می گفت چشم.خیلی هم تو خونه بهم کمک می کرد.
از آرزوهایش که سخن به میان می آید،آهی به ژرفای تمام دلتنگی هایش می کشد و سالها دوری و دلتنگی از مجتبی را فقط در یک جمله برایمان معنی می کند."می خواهم برای همیشه در کنار مجتبی باشم"...
بچه ها رو که از جبهه می آوردن.من روزها وشبها می اومدم می نشستم اینجا و نمی ذاشتم کسی رو کنار مجتبی دفن کنن.4 ماه شبانه روزی کنار مزار مجتبی بودم.من خواهش و تمنا می کنم اگر هر مسئولی که صحبتهای منو می خونه این دلخوشی رو از من نگیره که می خوام کنار تنها بچه ام دفن بشم.من دلگرمیم فقط همینه.اگه نزارن، من به عنوان یه مادر شهید راضی نیستم ازشون.بالاخره هیچ کاری هم که نکرده باشم که یه کم شیر که به این بچه دادم که.مجتبی ردیف 117 قطعه 27 هستش که من ردیف 118 رو نزاشتم کسی رو توش دفن کنن و الان هم خالی هستش.آقایون مسئول هر کسی که مسئوله وصدای منو می شنوه بزارید من کنار پسرم دفن بشم .کمکم کنین که من کنار یه دونه بچه ام آروم بگیرم.

تنها آرزویش را که با تمام وجود فریاد می کند ،از کتابش می گوید واز شعر هایی که در 3 بخش قرار است به چاپ برسند.شعر هایی که بر آمده از احساس مادرانه اش است وبیشتر در قالب عاشورایی وبرای شهیدان سروده شده اند...
کتابم هنوز به چاپ نرسیده ولی در 3 بخشه واسمش ورق پاره های زندگی یک مادر هستش .دارم تکمیلش می کنم.بیشتر در مورد شهدا و عاشوراو کربلا هستش دیشب یه چند خطی هم گفتم که هنوز تموم نشده.از بین شعر هایی که در مورد شهدا گفتم دوست دارم یکیشونو براتون بخونم
خوشا آنانکه با عزت زگیتی/بساط خویش برچیدند و رفتند
زکالاهای این آشفته بازار/محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنانکه پا در وادی حق/نهادندو نلغزیدند و رفتند
خوشا آنانکه بار دوستی را /کشیدند و نلغزیدند و رفتند
شهیدان نامه های امام رضایند/پرستو های مهاجر در بهارند
چه خوش با بال خونین پرواز کردند/سرود عاشقی اغاز کردند
در انتها هم دوست دارم یه شعری رو که در مورد ولایت گفتم براتون بخونم
ما از تبار مادر سینه خسته ایم/ما از تبار فاطمه پهلو شکسته ایم
مارانبی قبیله سلمان خطاب کرد/روی غرور وغیرتمان هم حساب کرد
از ما بترس ما از طایفه پر اراده ایم/چون کوه پشته سید علی حفظه الله ایستاده ایم...
گاه وبی گاه که مارا مهمان قطعه شعری از سروده های خویش می کند،طبع لطیفش حس مادرانه اش را برایمان هویداتر می سازد.او مادر یک شهید است.مادر شهید مجتبی ذکریا پور نائیینی که هم زیبا شعر می سراید و هم زیبا روایت می کند حکایت تنها فرزندش را که او را نیز شاعرانه به مسلخ عشق فرستاده است...
مادر شهید مجتبی زکریا پور

پدرم ،شیخ علی قمی یک روحانی بود و خونوادمون هم بسیار مذهبی.خیلی کوچیک بودم که به صلاح دید پدرم با همسرم ازدواج کردم.13،14 سالم بود که مجتبی به دنیا اومد.البته مجتبی تنها بچه ام بود ومن به غیر از اون بچه دیگه ای نداشتم.مجتبی شب ولادت امام حسن بدنیا اومد واسمش رو گذاشتیم مجتبی. مجتبی شب شهادت امام حسن هم شهید شد.17سالش بود که تو جزیره مجنون تو عملیات بدر خمپاره خورد و رفت.مجتبی رو هیچ وقت بی وضو شیر ندادم.پدرم همیشه بهم می گفت رو به قبله بشین وبسم الله بگو و مجتبی رو شیر بده.پدرم خیلی به مجتبی علاقه داشت هر وقت منبر می رفت مجتبی رو هم با خودش می برد .می گفت می خوام وقتی اشکم در می یاد بمالم به صورت مجتبی .
تازه پا به سن13 سالگی گذاشته بود که جنگ شروع شد.آنقدر کو چک بود و کم سن وسال که کسی باورش نمی شد بتواند آنگونه بجنگد و سربازی کند.مادر گاهی به چثه کوچکش می نگریست و گاه به روح بزرگش فکر می کرد...
جنگ که شروع شد ،رفت از پایگاه بسیج یه دست لباس و پوتین گرفت آورد که تو کوچه وخیابون نگهبانی بده.هر دوش براش گشاد بودن.وقتی پوشیده بود همه مسخره اش می کردن.هر چقدر کوچیکشون کردم باز براش بزرگ بود.یه شب نگبان شب شده بود.تو محله هر کی می رفت و می یومد ازش می پرسیدن رمز شب؟من نمی دونستم رمز شب چیه.گفتم مجتبی من مامانم.گفت خانم فرقی نداره.رمز شب؟خواهرم دم گوشم گفت بگو.مرگ بر منافق.ولی گویا اشتباه بوده.گفت خانم این بار گذشت کردم.برو.بچه ام از این انقلابی های سر سخت بود .بعدشم که با هر مکافاتی بود خودش رو رسوند به عملیات آزادسازی خرمشهر.از ماشین پیاده اش می کردن دوباره می رفت سوار می شد. بعداز اون هم که تو عملیات رمضان شرکت کرد.تو همون عملیاتها بود که ذره ذره بزرگ شد و برای خودش مردی شد.بالاخره هم تو سال 63 شهید شد.اونم تو عملیاتی که رمزش یا زهرا بوده.و اکثر بچه هایی که تو این عملیات شهید شده بودن از سر وصورت وپهلوها وسینشون زخمی شده بودن.
بسیار زیبا قرآن می خواند. صوت قرآن خواندنش هنوز هم در ذهن مادر به یادگار مانده است وبا اینکه بسیار صبور است و آرام ،اما شب و روزش را با خاطرات 17 ساله مجتبی می گزراند ...
مجتبی با صوت خیلی قشنگی قرآن می خوند.هنوز هم صداش تو گوشمه. نهج البلاغه رو هم همیشه مطالعه می کرد.تو همون زمان طاغوت هم همیشه تو هیئتها و دسته ها بود.خیلیم بچه دلسوزی بود.بعد از انقلاب که نفت کم بود ما می رفتیم برا گرفتن نفت صف می ایستادیم .بعضی وقتها 2 شبانه روز تو صف بودیم.یه بار منو باباش تو صف ایستاده بودیم.وقتی نوبت من شد و من نفت رو گرفتم دبه رو آوردمش گذاشتمش زیر یه طاقی تا برم اون یکی رو هم بگیرم.وقتی برگشتم دیدم خالیه.دیدم دست مجتبی یه دبه کوچیکه.گفت مامان یه کم دیگه بدی کار چند نفر دیگه راه می افته.گفتم مامان جان ما 2 شبه که تو صفیم. ما خودمون لازم داریم.ولی اون با همون سن بچه گیش دلش می سوخت برا بقیه.
دوست وهمرزم قدیمی مجتبی آنقدر شیفته اخلاق ورفتار به هنگام او بوده،که سالها بعد در حالی که خود صاحب اسم ورسمی شده بود به دنبال مادر مجتبی می گردد تا بر دامان مادری بوسه زند که چنین مردی را پرورش داده است...
آقای مرتضی تمدن گویا با پسرم تو جبهه همرزم بوده.چند وقت پیش اومد خونه ما.گفته بود بعد از این همه سال می خوام مادر مجتبی رو ببینم.دیگه اومد ما رو دید و کلی از مجتبی تعریف کرد.گفت اینقدر این پسر خوب بود که دوست داشتم مادرش رو ببینم.کلی هم برام خاطره تعریف کرد و از نحوه شهادتش گفت.اون موقع ها مجتبی به من نمی گفت که تو جبهه چی کار می کنه.هر وقت ازش می پرسیدم که تو اون جا چی کار می کنی مامان جان؟ می گفت آب میدم. کفشهای رزمنده ها رو تمیز می کنم.ولی گویا آرپی جی زن گردان شهادت بوده.همیشه هم که مجروح بود.یه بار هم دست و صورتش به بدترین وضعی سوخته بود.حتی شیمیایی هم شده بود .با اینکه مجتبی ماسک داشته ولی ماسک خودش رو میده به دوستش و خودش حوله رو می پیچه دور صورتش.
شهید مجتبی ذکریاپور

آخرین بار با خودم اومدیم راه آهن.یه پیراهن سفید تنش بود همین که الان تو عکس تنشه.با هم رفتیم عکاسی و عکس انداخت و برگشت بهم گفت مامان این برا حجله ام خوبه.الان که دارم با قطار می رم،برگشتنم با هواپیما است.ما رو می زارن تو یه قوطی و برمون می گردونن.عمودی می ریم و افقی بر می گردیم.قرار بود روز اول فروردین خونه باشه که همون روز هم خبر شهادتش رو آوردن.من چون خواب شهادتشو دیده بودم می دونستم که شهید می شه .همون شب که شهید شده بوداحساس کردم که تیر خورد به قلبم.خیلی قلبم سوخت از خواب که بیدار شدم به پدرش گفتم مجتبی شهید شده.با ماشین سپاه اومدن دم خونمون . روز اول عید بود دیگه .اومده بودم از خونه بیرون که وسیله های هفت سین بخرم .من برگشتم بهشون گفتم مجتبی زکریا پور شهید شده.گفتن نه خانم کی می گه.گفتم همه می دونن.گفتن اره ولی مادرش نفهمه.وقتی رفتیم بهشت زهرا برا دفنش رفتم داخله یه مغازه ای گفتم اقا یه کم نقل می خوام.گفتن مبارکه عروسه یا داماد.آقایی که منو رسونده بود بهشت زهرا گفت پسرش شهید شده.مغازه دارم شروع کرد به گریه کردن .نقل رو بردم وریختم رو سر مجتبی.
مجتبی را که آوردند خود به پیشواز پسرش رفت و با دستان خود او را در منزل همیشگیش جای داد. آنقدر نرم و لطیف با او سخن می گفت گویی که در آن لحظات سخت وداع نیز در حال شعر سرودن است...
مجتبی صورت قشنگش ترکش خورده بود.دستش هم قطع بود.خیلی درب و داغون بود .با همون لباس جبهه اش لای یه پلاستیک گذاشته بودنش. آوردنش که خاکش کنن،گفتم چرا اینجوری می ذاریدش ؟!این تنها ثمره یه عمر جوونی و زندگیه منه.برید کنار خودم بزارمش توی قبر.خودم رفتم تو قبر. رو بهش گفتم ببین مجتبی جان منم اومدم تو قبر.نترسی ها.منم اینجام مامانم.خونه خاکیت مبارک .قربونت برم پسرم.بسم الله گفتم و گزاشتمش روی خاک ولی قبرش کوچیک بود.گفتم قبر بچه ام تنگه.دوباره آوردنش بیرون و قبرش رو بزرگتر کردن.وقتی صورتش رو گذاشتم روی خاک احسا س کردم که داره می خنده.گفتم ببینید بچه ام چه جوری داره لبخند می زنه.من هرجا مصاحبه می کنم می گم مظلوم شهید مجتبی زکریا.مجتبی مظلوم شهید شد چون یکی یدونه ونازپرورده بود.اونقدر این جمله رو گفتم که سر کوچمون زدن مظلوم شهید مجتبی زکریا پور.
همیشه خواب تنها فرزندش را می بیند.مجتبی هنوز هم با اوست . با اینکه همسرش را هم از دست داده وتنها است ولی هنوز هم با مجتبی زندگی می کند.با او سخن می گوید.درد ودل می کند و مشکلاتش را با کمک مجتبی حل می کند...
مجتبی یه چیز بی روح تو خونه ما نیست.مجتبی یه کسی هست که تو خونه من باهاش صحبت می کنم.هر وقت من گرفتاریی داشته باشم بهش می گم مامان اینجوریه اونجوریه.مجتبی زنده است تو خونه ما.یه بار هم خدا شاهده با همون لباسی بسیجی که تنش بود من تو خونه دیدمش.یه مینای سخنگو دارم تو خونه بهش یاد دادم بگه:لا له ها،لاله ها نشکفته پر پر شد/مجتبی نیامد جبهه شهید شد/داشتم باهاش این بیت رو تمرین می کردم که دیدم یه هویی مجتبی با همون لباسی که دفن شده بود وایستاده جلوم.خیلی وقتها هم خوابشو می بیینم.یه بار ماه رمضون بود و من اومده بودم بهشت زهرا.هوا خیلی گرم بودو من هم کم سر مزارش نشستم.به پسر برادرم گفتم که منو ببر خونه.تو خونه همینجور که نشسته بودم خوابم برد.دیدم مجتبی انگار داره درو می کوبه.گفتم چیه مامان گفت مامان منو مسخره کردی تا من می یام تو رو ببینم بلند می شی می ری.از خواب که پریدم به علی اکبر که تازه داشت موتور رو می اورد خونه گفتم نیار عمه.منو برگردون بهشت زهرا.رفتم دوباره نشستم کنار مزارش.گفتم مجتبی جان منو ببخش .راه دوره منم که روزه بودم.شاید من مامان خوبی نباشم .لیاقت تو رو نداشته باشم عزیزم.قربون پسرم برم.یه بارم تو خواب دیدم اونقدر خوشگل شده.تازه از جبهه اومده بود همونجور خاکی بود.گفتم مجتبی چقدر قشنگ شدی مگه تو از دنیا نرفتی؟گفت مامان من جام اونقدر خوبه.دیدی گفتم جنگ تموم می شه.دیدی گفتم صدام به سزای اعمالش می رسه.
جانماز و قران به جا مانده از شهید مجتبی زکریا پور

با اینکه پدر مجتبی فرزندان دیگری نیز داشته است،اما مجتبی تنها فرزند مادرش بوده که آن را هم در طبق اخلاص گذاشته وتقدیم آستان دوست کرده است.آنقدر آرام ومطمئن سخن می گوید که دهانمان به تحسینش گشوده می شود وکلاممان قاصر می شود از بیان آنهمه بزرگی و آرامشش...
با اینکه 1 دونه بچه داشتم و خیلی هم دوستش داشتم ولی وقتی دیدم مملکتم در خطره فرستادمش جبهه.خودمم پشت جبهه خدمت می کردم.تو مسجد جواد تهران هر کاری که لازم بود برای رزمنده ها انجام می دادم. من الانم اگه مملکتمون تو خطر باشه خودم نمی تونم اسلحه دست بگیرم ولی کفشهای رزمنده ها رو که می تونم تمیز کنم لباساشونو بشورم. آخرین بار که داشت می رفت بهم سفارش کرد مامان من شهید می شم.مبادا سرو صدا کنی و آبروی منو ببریا.منم سعی کردم اروم باشم.مجتبی خودش خیلی خیلی بچه با حیایی بود.اصلا چیزی نمی گفت که دلم چرکین باشه.هر چی می گفتم نه نمی گفت.فقط می گفت چشم.خیلی هم تو خونه بهم کمک می کرد.
از آرزوهایش که سخن به میان می آید،آهی به ژرفای تمام دلتنگی هایش می کشد و سالها دوری و دلتنگی از مجتبی را فقط در یک جمله برایمان معنی می کند."می خواهم برای همیشه در کنار مجتبی باشم"...
بچه ها رو که از جبهه می آوردن.من روزها وشبها می اومدم می نشستم اینجا و نمی ذاشتم کسی رو کنار مجتبی دفن کنن.4 ماه شبانه روزی کنار مزار مجتبی بودم.من خواهش و تمنا می کنم اگر هر مسئولی که صحبتهای منو می خونه این دلخوشی رو از من نگیره که می خوام کنار تنها بچه ام دفن بشم.من دلگرمیم فقط همینه.اگه نزارن، من به عنوان یه مادر شهید راضی نیستم ازشون.بالاخره هیچ کاری هم که نکرده باشم که یه کم شیر که به این بچه دادم که.مجتبی ردیف 117 قطعه 27 هستش که من ردیف 118 رو نزاشتم کسی رو توش دفن کنن و الان هم خالی هستش.آقایون مسئول هر کسی که مسئوله وصدای منو می شنوه بزارید من کنار پسرم دفن بشم .کمکم کنین که من کنار یه دونه بچه ام آروم بگیرم.
مزار شهید مجتبی زکریا پور

کتابم هنوز به چاپ نرسیده ولی در 3 بخشه واسمش ورق پاره های زندگی یک مادر هستش .دارم تکمیلش می کنم.بیشتر در مورد شهدا و عاشوراو کربلا هستش دیشب یه چند خطی هم گفتم که هنوز تموم نشده.از بین شعر هایی که در مورد شهدا گفتم دوست دارم یکیشونو براتون بخونم
خوشا آنانکه با عزت زگیتی/بساط خویش برچیدند و رفتند
زکالاهای این آشفته بازار/محبت را پسندیدند و رفتند
خوشا آنانکه پا در وادی حق/نهادندو نلغزیدند و رفتند
خوشا آنانکه بار دوستی را /کشیدند و نلغزیدند و رفتند
شهیدان نامه های امام رضایند/پرستو های مهاجر در بهارند
چه خوش با بال خونین پرواز کردند/سرود عاشقی اغاز کردند
در انتها هم دوست دارم یه شعری رو که در مورد ولایت گفتم براتون بخونم
ما از تبار مادر سینه خسته ایم/ما از تبار فاطمه پهلو شکسته ایم
مارانبی قبیله سلمان خطاب کرد/روی غرور وغیرتمان هم حساب کرد
از ما بترس ما از طایفه پر اراده ایم/چون کوه پشته سید علی حفظه الله ایستاده ایم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:38 توسط زائرشهدا
|
زیارت نامه شهدا