راضیم به رضای خدا...
مادر شهید سید جلال الدین شرق آزادی سالها است که روزهای به آسمان پر کشیدن فرزندش را با میهمانان به جشن می نشیند و به امیدشفاعت فرزند روزگار می گزراند.فرزندی که مداح و ذاکر اهل بیت بود و همیشه آرزو داشت چون مادرش زهرا (س)گمنام بماندوچنانچه روزی مشیتی الهی او را وادار به بازگشت کرد ، قطعه 24 پذیرای جسم خاکیش باشد ...
مادر شهید سید جلال الدین شرق آزادی

سید جمال سال 44 به دنیا اومد.تو سال 57 که 13 سالش بود، قیام کرد.همون موقع ها ،به خاطر فعالیتهای انقلابیش تو پادگان جی مجروح هم شد.بعد از اون هم 2 بار توسط منافقین ترور شد.از وقتی هم که جنگ شروع شد،جبهه بود و زخمی تا اینکه تو جزیره مجنون سال 62 تو عملیات خیبر به شهادت رسید و بعد از 15 سال تو مهر سال 76 پیکرش رسید به دستم.19 سالش بود که شهید شد.من 2 تا پسر و 4 تا دختر دارم و لی این گل سر سبد بچه های من بود.از نظر ایمان،نجابت،مخلصیت تک بود بین بچه هام.همه بچه های من خوبن ولی اینو خدا گلچین کرد و من امانتش رو با جان دل تقدیم خودش کردم
پدرش روحانی بود وباطبع پرورش یافته یک خانواده مذهبی.همیشه در رویاهای دخترانه اش خود را مادر یکی از سربازان امام زمان می دانست و برای آنکه روزی به آرزویش دست یابد سالها دعا کرده بود ودقت...
خونوادمون مذهبی بود و پدرم هم روحانی.خیلی تو حلال و حرام دقت کردم. مخصوصا تو لقمه هایی که می خوردم.دوست داشتم همیشه بچه ام سرباز صاحب الزمان باشه و خوب همینطور هم شد و البته خیلی رو این مسئله دقت کردم.بالاخره هم سید جمال یه بچه خالص بی ریا ی بی تکبر بود.اون موقع هم که ابتدائی بود،تمام حدیثها رو از بر بود.با اینکه بچه بود و به سن تکلیف نرسیده بود،نمازش ترک نمی شد و روزه اش رو تمام و کمال می گرفت.کلاس چهارم ابتدایی بود که با معلمش در مورد نهج البلاغه بحث می کرد و نهج البلاغه رو یه روز برد مدرسه تا اون مطلبی رو که فکر می کرد معلم اشتباه می گه رو بهش نشون بده.آقای معلمش گفت من تسلیم شدم شما راست می گی.بزرگتر که شد دبیرستانی بود.من یه روز یه فرشی براش خریدم که بندازه تو اتاقش دوستاش که می یان و احیانا مجلسی چیزی باشه تو اتاقش،اتاقش خالی نباشه.گفت مامان اینو جمع کن.من موندنی نیستم،من شهید می شم.اینقدر که این بچه بینشش بالا بود.
سید جمال آنقدر مجروح وزخمی شده بود که دیگر اجازه اعزام به او داده نمی شد.آنقدر آمد ورفت،آنقدر اصرار کرد که بالاخره خدا او را چون جدش حسین گلو بریده و چاک چاک پذیرفت و چون مادرش زهرا(س)،15 سال گمنام ماند و جسمش میهمان خاکهای جزیره مجنون گشت...
تو اعزام آخرش آنقدر زخمی بود که هیچ کجا برای فرستادنش به جبهه راضی نمی شدن.می گفتن نمی بریمت چون دست وپا گیری.دکتر معالجش اجازه نمی داد که بره.ولی اونقدر رفت و برگشت که بالاخره از ورامین برگه اعزام گرفت.ما هیچ وقت نشد یه دل سیر با ایشون سر سفره جمع شده باشیم یا منطقه بود ویا زخمی و تو بیمارستانها.آخرین بار که وصیت اش رو بهم گفت،بهش گفتم پسر عزیزم تا به حال بهت نگفتم که منطقه نرو.خوب پدرت منطقه است،تو هم مجروحی بدنت ترکش داره.خوب شو بعد برو.گفت مامان دارم می رم دین از گردن شما بردارم.دعا کن برام برم شهید شم ومثله مادرم زهرا هم قبرم معلوم نباشه.اگرهم یه زمان آوردن قطعه 24 دفنم کنید.گفتم باشه دیگه چه آرزویی داری.گفت دوست دارم برام گریه نکنی و برام به جای عزاداری جشن بگیری که دشمن شاد نشه.اگر دلت گرفت برا مادرم زهرا گریه کن وتا برات شهادتم یقین نشده وصیت نامه ام رو باز نکن.پسرم مداح وذاکر اهل بیت بود و سالها برای امام حسین روضه خوند .دوستاش می گن توی منطقه یه گلوله اومد ودرست خورد به حنجره اش و گلوش بریده شد.درست از جایی که همیشه برا امام حسین روضه می خوند.چون کفش طبی پاش بود وقتی داشت جون می داد پاهاش رو می کوبید رو زمین و صدا می دادودوستاش فهمیدن که سیده و لی اتیش اونقدر سنگین بود که نتونستین بیارینش عقب.
شهید سید جلال شرق آزادی

مادر به تمام وصیت فرزندش عمل کرد و همه سالهای نبودن سید جمال را به جای عزاداری ،جشن گرفت.مادر می دانست که شهادت،سعادت بزرگی است که خداوند ارزانی فرزندش کرده و او راضی است فقط به رضای خداوند...
بعد شهادتش هرچی گفت عمل کردم.15 سال براش جشن گرفتم لباس قرمز می پوشیدم .می گفتم اگه زنده است برای سلامتیش و اگه شهید شده که خوب به آرزوش رسیده.سال 76 هم که جسدش اومد بازم جشن گرفتم و دوست وآشنا ها رو دعوت کردم که تا حالا این مراسمات تو سالروز رجعتش ادامه داره.سال 62 که شهید شد،یه روز یه کی از دوستاش با خونواده اش اومدن خونه ما وبعد از کلی مقدمه چینی بالاخره فهمیدم که پسرم شهید شده.فردا صبحش رفتم پزشکی قانونی و جاهای دیگه ولی گفتن شهید شما مفقودالجسد هستش.من قبول کردم وبه وصیتشم عمل کردم و حتی براش مجلس عزا هم نگرفتم .براش جشن عروسی برگزار کردم.سال 76 که جسدش رو آوردن،روز تشییع شهدا من حالم خوب نبود ونتونسته بودم برم.خواهرم اومد خونمون وگفت اگه الان سید جمال رو بیارن چه کار می کنی .گفتم هیچی امانت خدا بوده و اونو ازم گرفته و هر چی صلاحش بوده .ولی چون تخریب چی لشگر 10 سید الشهدا بود فکر نمی کردم بیارنش .فکر می کردم پودر شده و چیزی نمونده ازش.گفت نه اگه حالا بیارن چی.گفتم خدا رو شکر می کنم.به من گفتن و صبح رفتیم معراج که دیدم لباسی که بافته بودم تنشه که با خونش به تنش خشک شده. و یه زانو بند داشت که چون پاش زخمی بود به پاش بود و یه لنگه دیگه اش رو داده بود به من که پام درد می کرد.و از رو همونها شناختمش
مزار شهید سید جلال شرق آزادی قطعه 24/ردیف 22/شماره 45

چند تکه استخوان ویک پلاک تنها نشانی سید جمال برای دل صبور و مهربان مادر بود.دلی که هر وقت به یاد فرزند می افتاد به آرامی با خود نجوا می کرد که راضیم به رضای خدا و امانتش را به سوی او پس فرستادم .او رهرو مکتب زینب (س)بود و ادامه دهنده راهش...
برای من فقط چند تکه استخوان آورده بودن.کاسه سرش رو گرفتم ومالیدم به چشمام.واقعا بوی عطر می داد.وقتی هم که داشتنش دفنش می کردن 2 ساعت نشستم وبغلش کردم و کلی باهاش درد ودل کردم.گفتم این چند ساله واقعا پیش حضرت زهرا بودی،اونها ازت محافظت می کردن نه؟!الان اومدی پیش من.اون شب واقعا آروم شدم.آرامش پیدا کردم.از وقتی هم که آوردنش دیگه خوب یه جایگاهی داشتم دیگه.می یام کنار مزارش می شینم.ولی قبلا می اومدم تمام مزار ها رو زیارت می کردم.پاهام تاول می زد.می رفتم شب حرم امام ولی بعد دوباره دلم نمی اومد برم خونه.دوباره می اومدم گلزار شهدا.مزارش رو همونطور که گفته بود تو قطعه 24 براش نگه داشته بودم.می اومدم اینجا می نشستم و می گفتم یعنی می شه یه روز اینجا باشه. اخرش هم نصیب خودش شد.اون موقع ها که هنوز پیکرش پیدا نشده بود هیچ وقت نمی گفتم خدا بسه بزار برگرده چون رضام به رضای خدا بود.چون هیچ چیز رو از دست ندادم.خداوند این گوهر رو به من داد و من دودستی تقدیم خودش کردم.وقتی دیدمش فقط خدا رو شکر کردم که خداوند منو اینجور به امتحان کشید تو این چند سال .که فقط ببینه من چقدر طاقت دارم .من صبرم زیاده.هر چقدر هم که صبر کنم که به حضرت زینب که نمی رسم.بهش می گم که فقط منو شفاعت کن ومنو زود ببر پیش خودت.تو یه قسمت از وصیت نامه اش یه نوحه ای هست که اوج ارادت پسرم رو به امام حسین می رسونه که ما هم روی سنگ مزارش حک کردیم.فکر کنم بارها وبارها هم اینو تو جبهه برای دوستاش با صدای خودش مداحی کرده باشه
ای عاقلا ای عاقلا،بیان بیرون از خونه.منوتماشا بکنید به من می گن دیوونه.از بچگی تا به حالا یه دوست خوبی داشتم.جوانیمو زندگیمو پای دوستم گذاشتم.نام مقدسش دل می لرزونه به قرآن،من چی بگم دیوونه هاش ،بهش می گن حسین جان....
زیارت نامه شهدا