به مناسبت اربعین حاجی بخشی ...
صدای خش دار و گرفته حاجی بخشی وقتی میومد بی اختیار همه از سنگرهاشون بیرون میومدند مثل بچه های کوچیک که از دور تا صدای پدر رو میشنوند دوره اش میکنند..بچه های حاجی بخشی یعنی رزمنده ها هم همینطور بودند...معمولا صبح های عملیات رزمندگان تهرونی چه لشکربیست وهفتی وچه لشکر دهی منتظر پدری بودند که از راه برسه وبراشون قاقا لی لی بیاره..پدر این بچه هاهم همیشه سروقت میرسید...پدرها معمولااز راه میرسند خسته اند باید بچه ها اول خستگی باباها رو دربیارن ..اما این پدر هیچوقت خسته نبود وخیلی هم وقت شناس بود وسروقت میرسید..پدر همه رزمنده ها وشهدا ..حاجی بخشی صبح عملیات والفجر2 در منطقه حاج عمران سروقت با لندرور سبزش اومد هنوز تویوتا لندکروز نداشت اومد و منبع گلابش رو دوشش بود و صدای پرطنینش تو ارتفاعات کدو و 2519 میپچید..ماشاالله..حزب الله. همه سنگراشون رو رها میکردند ودورش حلقه میزدند..وفرمانده های محورهاهم مانعش نمیشدند..حاجی بخشی که میومد خستگی ها میرفت...حاجی والفجر4 به موقع رسید وقتی پشت دشت شیلر کارها گره خورده بود ودشمن از هرسو زمین آسمون رو به هم میریخت سروکله حاجی پیدا شد.انگار همه عالم رو به شهید حاج همت دادی..اگه صدتا قبضه توپ وتانک اونو پشتیبانی میکرد اینقده خوشحال نمیشد که با دیدن حاج بخشی خوشحال شد..حاجی خیبر هم رسید..بدر هم رسید وقتی که بچه ها از دجله عبور میکردند بادگیرسبزتنش بود ومنبع گلابش رو دوشش..گردانهای لشگر 27 تو شرق دجله سخت درگیر بودند ودشمن هم مدام فشار میاورد .از آتش پشتیبانی خبری نبود اما نیروی پشتیبان رسید ..حاج بخشی با لندرورش وو..ماشاالله...آرپی جی زن..تانکو بزن...حاجی عقب نرفت مگه با تابوت سردارشهید بدر حاج عباس کریمی فرمانده لشگرحضرت رسول ا...حاجی والفجر8 هم بود و هم رسید..شب عملیات ام الرصاص تو قرارگاه لشگر سیدالشهداء(ع) درکنارعرایض محاسن سفیدش رو روی دست گرفته بود وبه پهنه صورت اشک میریخت ومیگفت یا زهراء(س) بچه های من رفتن اونا رو یاری کن...صبح هم زودتر ازهمه خودش رو به منطقه درگیری رسوند...حاجی صبح عملیات فاو هم خودش رو رسوند رزمنده های لشگر27 که تو جاده فاو البهار درگیربودند زیر آتش پرحجم دشمن صدای حاجی بخشی وعموحسن امیری رو شنیدند که باز فریاد میزد..آرپی جی زن تانکو بزن....اونجا بود که عباسش شهید شد وبا اصرار زیاد فرماندهان قرارشد عقب برگرده...حاجی ازقایق که پیاده شد بچه های گردان حضرت قمربنی هاشم علیه السلام تازه رسیده بودن...این بچه ها تو مسیر هواپیماهای دشمن گردانشون رو بمبارون کرده بود وبعضی از دوستان وفرماندهانشون شهید شده بودند وهمه زانو غم بغل کرده بودند.یکی به حاجی حکایت این بچه ها رو رسوند وحاجی بلند گوش رو روشن کرد وبا ماشین اومد وسط اینها...ماشاالله ..حزب الله...بسیجی ها .حزب الله..رزمنده ها حزب الله...واز ماشین پیاده شد ویه بغل پر از یام یام ...بچه ها همه دورش رو گرفتند وحاجی هم اونا رو دلداری داد و اونجا خودش گفت من الان عباس پسرم رو شکلات پیچ کردم فرستادم عقب وعین خیالم نیست.آدمی که با خدا معامله کنه که غصه نداره...حاجی اونقده ازخودش شکلک درآورد که صدای خنده بچه ها بلند شد ...که کجا میرید کربلا ..باکی میرید..روح الله.. منم ببرید...جا نداریم...وجات میذاریم...حاجی صبح کربلای 5 هنوز آفتاب نزده اومد..البته اینبار نه با لندرور سبزه..بلکه اینبار با لندکروز نقره ای اومد..اونموقع تازه مسیر تردد ماشین ها بازشده بود ...تا بچه های رزمنده حاجی رو دیدند ریختند دورش...یک لحظه شاید یک گردان دور ماشین حاجی بودند وحاجی قاقا لی لی به اونا میداد وگاهی هم با دوربین فیلمبرداری که داشت از این همه شور وشوق فیلم میگرفت...این شور وشوق زیاد طول نکشید ودشمن شروع کرد به آتیش ریختن ودوسه تا خمپاره 120 اطراف اسکله لشکر سیدالشهداء(ع) زمین خورد وخود حاجی بابلند گو صدازد بچه ها به سنگرها برید وهمه رزمنده ها هم از او حرف شنوی داشتند.....حاجی بعدش رفت سمت مسیر ماشین رو که به داخل منطقه درگیری شلمچه میرفت وانتهاش به کانال ماهی ومنطقه پنج ضلعی ختم می شد .....حاجی بخشی همه جا بود هرکجا که نیاز بود یک پدر باشه بود ..فرماندهان رو نصیحت میکرد که با بچه های من مهربون باشید...حاجی مهران بود..ماووت بود ..حلبچه وبیاره بود...حاجی مرصاد اومد وهمه جا روحیه بود برای بچه هاش...حاجی فقط توجبهه نبود پشت جبهه هم وقتی قرار بود فرهنگ جبهه به داخل شهرها انتقال پیدا کنه حاجی بخشی صف اول بود..هرجا نیاز به خون وجون داشت تو جبهه حاجی حاضر بود وهرجا نیاز به آبرو داشت درپشت جبهه بازهم سروکله حاجی پیدا میشد.حاجی بعداز جبهه هم تو همه عملیات ها بود..انگارنه انگار سنی ازش گذشته..سیمینوف به گردن روی ماشین می ایستاد ومشتش رو گره میکرد وفریاد میزد ما هنوز زنده ایم وتا زنده ایم رزمنده ایم..هرجا میدید دشمن داره نفوذ میکنه خودشو میرسوند یک روز میدون ولیعصر.عملیات امر به معروف ونهی از منکر..یک روز مقابل مجلس وهشدار!!! که ما داریم شما رو می پاییم وروزها وروزهای دیگه..حتی دنبال کشاورزی هم که رفت...اونجاهم جبهه تولید رو داشت ومواظبت میکرد یک عده سودجو زندگی مردم را چپاول نکنند...حاجی بخشی همه جا بود وخیلی جا ها هم نبود ..حاجی تو مسابقه سبقت گرفتن تو دنیا جمع کردن نبود..حاجی تو بازار دین فروشی وجبهه فروشی نبود..حاجی اندوخته جبهه وجنگش رو به بازارحراجی سیاسی کاری نبرد..ووووووو حاجی تا آخرش کنار امامش بود و نگاهش تو نگاه مولاش بود..ودریک کلام حاجی خودش رو نفروخت چون خداش گفته بود ان الله اشتری من المومنین انفسهم واموالهم بان لهم الجنه...
راوی :جعفرطهماسبی
زیارت نامه شهدا