دیپلم که گرفت خانواده اش مقدمات ادامه تحصیل در آمریکا رو براش فراهم کردن .اما او با این چیزها آروم نمیشد.عزمش رو جزم کرده بود برای دفاع از انقلاب .جزء اولین داوطلبان حضور دربسیج بود .18 بهار ازعمرش گذشته بود که جنگ شروع شد او هم مثل دیگرجوون های این مملکت عزم جبهه کرد .او تمامی امکانات تمتع از دنیا براش فراهم بود و سنگرهای جبهه رو ترجیح داد به ناز ونعمت زندگی در شمرون(شمیران). خدا نعمت رو به اوتمام کرده بود .هوش واستعداد بالا،هیکل درشت و موزون و قدرت بدنی بالا و.....اضافه بر این ها چهره زیبا ودوست داشتنی..او همه این نعمتها رو برای صاحب نعمت خرج کرد.او والیبالیست حرفه ای بود..وقتی رو تور بلند میشد با اون هیکل زیبا همه رو به حیرت وا میداشت.اما همه این دلبستگی ها رو گذاشت و دل به دوست سپرد..سردارشهید عبدالحمید شاه حسینی جانشین گردان قمربنی هاشم علیه السلام لشگرده سیدالشهداء علیه السلام با خدا معامله کرد وخدا مرشدی مثل سردارشهید احمد ساربان نژاد رو جلو راهش قرار داد که دراین راه ، بلد راه حمید باشه و انصافا شهید حمید شاگرد خوبی برای این استاد بود. عملیات های فتح المبین و بیت المقدس توان مندی حمید را به همه نشان داد .بعد ازعملیات بیت المقدس درمعیت شهید احمدساربان نژاد با قوای محمد رسول الله (ص) برای دفع تجاوز رژیم صهیونیستی به لبنان رفت و بعد از برگشت و تاسیس تیپ حضرت سیدالشهداءعلیه السلام در آبان ماه سال61 به جمع رزمندگان این تیپ پیوست ودر کنار شهید احمدساربان نژاد فرمانده قهرمان گردان قمربنی هاشم (ع)قوت قلب او درماموریت ها بود. هرجا حمید بود پاتوق بود برای رزمندگان قدیمی ، تاحدی که گردان قمربنی هاشم علیه السلام دیگه نیروهاش همه مسوول دسته ومسوول گروهان بودند. شاید در مقاطعی چند فرمانده گردان بالقوه درکنا شهید احمد ساربان نژاد آماده ماموریت بودند. ومیتوان به جرات گفت خیلی از رزمندهای قدیمی لشگرسیدالشهداءعلیه السلام خود روزگاری رزمنده گردان قمربنی هاشم (ع) بودند. حمید درکنار احمدساربان نژاد عملیاتهای والفجر مقدماتی ، والفجر یک ،دو ، چهار و خیبر را تجربه کرد و حماسه حضور او دراین میدان های کارزار خود فرصتی را میطلبد ، تا اینکه در عملیات خیبر شهید احمد ساربان نژاد شاگردهاشو تنها گذاشت و به دیدار حق شتافت. و این داغ برای شهید حاج کاظم نجفی رستگار فرمانده تیپ سیدالشهداء علیه السلام و سایر فرماندهان و رزمندگان داغ بزرگی بود و بقول شهید حمید کمر بچه های گردان قمربنی هاشم (ع) رو شکست .شهید حمید بعد از شهید احمد خیلی تلاش میکرد که جای او خالی نمونه و دراین کارخیلی موفق بود..عملیات عاشورای 3 درمردادماه 64 درمنطقه فکه انجام شد این بار حمید در کنار شهید رضاعبدی نام گردان قمربنی هاشم علیه السلام را دوباره بر زبانها انداخت .حمید بدون نام گردانش معنا نداشت .به جرات میتوان گفت حمید قمر گردان بنی هاشم علیه السلام بود. حمید هم علم رزم را به دوش داشت و هم پرچمدار هیئت قمربنی هاشم (ع) بود... هیئت هایی که شهید حمید درحسینیه گردان قمربنی هاشم برگزار میکرد اسمی بود .شهید حمید نوحه خونی مثل شهید جواد رسولی درگردان قمربنی هاشم (ع) داشت !!!!! جلسه ای که نوحه خونش جواد رسولی باشه و میوندارش شهید عبدالحمید شاه حسینی باشه باید هم این عظمت رو داشته باشه. اوج اردات حمید درروضه های ایام فاطمیه بود..رزمندگان لشگرسیدالشهداء (ع) عزاداری های ایام فاطمیه قبل از عملیات ام الرصاص در مقر ام النوشه رو فراموش نمیکنند چون عاشقی مثل مداح شهید مصطفی ملکی ، دلاور شهرری هم به جمعشون اضافه شده بود.

قبل از عملیات والفجر8 مقرمون در ام النوشه بود ما کار غواصی میکردیم از تخریب مامورشده بودیم گروهان والعادیات که یکی از گروهان های گردان قمربنی هاشم علیه السلام بود. گروهان ما ازخود گردان زیاد فاصله داشت .رفتم سری به گردان بزنم .چون چادرهای گردان ها نزدیک هم بود تشخیص اینکه کدوم چادرها برای گردان قمربنی هاشم (ع) است مشکل بود. رفتم نزدیک یکی از چادرها و سووال کردم گردان قمر اینجاست.که دیدم از داخل چادر یکی صدا زد ما اینجا گردان قمر نداریم اینجا مقر گردان قمربنی هاشم علیه السلام است .من تعجب کردم .وقتی اومد بیرون دیدم شهید عبدالحمید شاه حسینی ست. با تحکم به من گفت این آخرین بارت باشه .اینجا گردان قمربنی هاشم علیه السلام است. شهید شاه حسینی هروقت ما رو میدید با خنده میگفت برادرهای فتیله بالا!!!! منظورش فتیله معنویت وعرفان بود.میگفت حاج عبدالله(شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده مهندسی رزمی وتخریب ل 10س (ع) که درعملیات والفجر8 به شهادت رسید) به شما نون نمیده بخورید و همه عابد وزاهد هستید..حمید خیلی حال ما رو میگرفت اما با این اوصاف خیلی بهش علاقه داشتیم.شهید حمید به ماها سفارش میکرد قدر حاج عبدالله رو بدونید .میگفت او سرور ما بچه رزمنده های شمرونه.از معرفت ، تقوا، سواد و دلاوری. خیلی مواظبش باشید یکدفعه نپره...قبل از عملیات ام الرصاص میتونستی تشخیص بدی که حمید هم آماده رفتنه وقتی حرف ازشهادت میشد .میگفت ما بادمجون بمیم مار رو چه به شهادت و بعد برای اینکه فضا و بحث رو عوض کنه ..میگفت "شهدای شمرون افضل من شهدای تهرون ". فیلمبردارهای لشگر اومدند از گردان قمربنی هاشم (ع) فیلم بگیرند .حمید فرار میکرد و اونها رو هم سر کار میگذاشت. روز 19 بهمن 64 بود که رزمندگان گردان قمربنی هاشم علیه السلام رو از ام النوشه آوردند دربیمارستان طالقانی خرمشهر مستقر کردند و ماموریت ها تشریح شد و بچه ها فهمیدند عملیات کجاست . روز 20 بهمن 64 غواص ها رفتند پای کار برای اینکه شب 21 با حمله به جزیره ام الرصاص خط دشمن رو بشکنند وسایر رزمنده ها هم دربیمارستان طالقانی خرمشهر آماده برای دستور ادامه کار. برادر نصرالله سعیدی فرمانده گردان قمربنی هاشم تعریف میکرد:

خط که توسط غواصها شکسته شد دستور رسید نیروهایی که سوارقایقها هستند حرکت بکنند با توجه به برنامه مانور عملیات گردان قرارشد گروهان اول رو شهید شاه حسینی هدایت کنه. وخودم گروهان دوم رو جلو ببرم. معبری که شهید شاه حسینی نیروهاش رو از اون عبورداد مستقیماً روبروی پلی بود که متصل می شد به جزیره ام البابی ، شهید حمید سریع وارد کانال خط اول جزیره ام الرصاص شد و سریع کار پاکسازی سنگرها رو انجام داد وسریع خودش رو به پل ام البابی رساند و نیروهاش رو مستقر کرد . از یک طرف تاریکی هوا و از طرف دیگه باران شدید که زمین رو لغزنده کرده بود سرعت وتحرک رو از ماگرفته بود ما با تاخیر رسیدیم . وقتی الحاق برقرارشد شهید حمید شاه حسینی را پیدا کردم دیدم تمام بدنش خیسه واز شدت سرما میلرزه و پرسیدم چه خبر؟ ایشون گفت زمانی که به پل رسیدم خواستم از رو پل رد بشم و وارد جزیره ام البابی شوم و آنجا را شناسایی کنم روی پل گلوله خورد و پل کج شد بارون هم می آمد سبب لغزندگی پل شده بود و لیز خوردم و توی آب افتادم ...... با شهید حمید نیروها رو سازماندهی کردیم وبه مقر گردان مستقر در جزیره ام الرصاص حمله کردیم ومقر گردان فتح شد. توی اون گیرو دارشهید حاج عبدالله نوریان رو دیدیم که با بچه های تخریب سریع دست به کارشدند وبا انفجار خرج گود برای رزمنده ها جان پناه درست میکنند. بچه های گردان رو در سنگرها پخش کردیم شهید حمید روفرستادم سمت سرپل جزیره ام البابی وبا او درتماس بودم . شهید شاه حسینی سرپل مستقربود وتمام عراقیها می دانستند که فقط از آنجا می توانند فرارکنند و می آمدند به سمت پل و توسط حمید اسیر میشدند وبه عقب فرستاده میشدند . دشمن خیلی سعی کرد سرپل را بگیره و بتونه خودش راپشتیبانی کند اما حمید شاه حسینی و یارانش اجازه نفس کشیدن به دشمن رو ندادن .

روز 21 بهمن 64 در جزیره ام الرصاص همه جا نام حمید سر زبونها بود مجروح ها که عقب میومدند از درگیری تن به تن علمدار رشید و بلند قامت گردان قمربنی هاشم علیه السلام با دشمن خاطره ها گفتند

روز 22بهمن عملیات اصلی درفاو انجام شد و به خاطر فریب دشمن غواصهای سایر یگانها توانستند به راحتی وبا حداقل تلفات وارد فاو شوند وخبر به بچه هارسید ودشمن حسابی سردرگم شده بود دشمن خیال میکرد عملیات اصلی از جزیره ام الرصاص و هدف رسیدن به بصره است .به خاطر این تمام توان نیرو و پشتیبانی را بسیج کرد داخل جزیره ام الرصاص وفشار زیادی آورد وقراربراین شد بچه های سیدالشهداء(ع) جزیره رو ترک کنند. دشمن از همه طرف آتیش میریخت و همه دنبال تخلیه رزمندگان از جزیره بودند .شهید حمید آخرین فرماندهی بود که عقب اومد تا اونجا که تونست مجروحین وشهدا رو از منطقه تخلیه کرد و با گریه جزیره ام الرصاص روترک کرد.

نام گردان قمربنی هاشم علیه السلام و توانمندی فرمانده و نیروهاش موجب شد ماموریت تازه ای از سوی قرارگاه به لشگرسیدالشهداء(ع) واگذارشود و گردان اواخر بهمن ماه بود که از اردوگاه کوثر به سمت فاو حرکت کرد.قرار بود با اتوبوس به خسرو آباد و از آنجا با قایق وارد فاو شویم . اما خبررسید هواپیماهای دشمن پل روی رودخانه بهمن شیر رو منهدم کردند.نزدیک ظهر بود که رسیدیم به بهمن شیر وبچه ها از اتوبوس ها پیاده شدند وزیر نخل ها مستقرشدند تا ازشناسایی هواپیماهای دشمن که مدام درآسمان بودند درامان باشند.نماز خواندیم و گفتند کامیونها اونطرف رودخانه بهمن شیر منتظرند. در دسته های 10نفره حرکت کردیم ومسیر طولانی رو پیمودذیم تا از پل رد بشیم و بچه ها سوارکامیونهایی که باربند چوبی داشت شدند. سید مجید میرمحمدی میگفت:

وقتی می خواستیم سوارکامیون بشیم من رفتم جلوی کامیون نشستم بغل دست راننده ، همین طورکه داشتم می رفتم بالا شهید شاه حسینی به من گفت سید بیا پیش ما ، بیا عقب ...گفتم من حوصله اش را ندارم پشت کامیون بشینم می روم جلو بشینم گفت بیا اینجا ، نیایی ضرر می کنی گفتم نه ضرر نمی کنم ، جام خوبه ... رفتیم توی کامیون نشستیم وکامیون حرکت کرد 13 کامیون نیروها رو سوار کرده بود وبه سمت اروند کنار میرفتیم . تو جاده که می رفتیم یک موقع صدای پدافندها درآمد، صدای توپخانه و آتش و همه چیز منطقه شلوغ پلوغ شد. پدافندها شلیک میکردند .بچه ها هم پشت بار کامیون براخودشون شعر میخوندند و گاهی هم صدای قهقهشون میومد که یک دفعه صدا زدند هواپیما رو زدند . هواپیما راقشنگ دیدیم هواپیما آمد چرخید خورد زمین و منهدم شد . صدای الله اکبر بچه ها ازتوی کامیون ها بلند شد بچه ها تکبیر گفتند هنوز تکبیر بچه ها تمام نشده بود که یکی از هواپیماها شیرجه زد روی جاده و دیدم به سمت ستون کامیونهایی که ما سوار بودیم میاد . همزمان باصدای شیرجه اش صدای انفجار آمد و یکی از راکت هاش به فاصلۀ نزدیکی از جاده سمت چپ ما خورد زمین . طوری که صدای انفجار و آتیش انفجار قشنگ پیچید توی ماشین و در همین حین دیدم راننده یک داد کشید و افتاد روی فرمان ... ترکش آمده بود قشنگ ازسمت چپش گرفته بود و به قلبش اصابت کرد و دیدم سرش رو فرمون افتاد و در جا شهید شد . وبلافاصله کامیون از جاده منحرف شد و کنارجاده خاکریز بود رفت روی خاکریز به طوریکه چرخهاش به سمت بالا قرارگرفت و تهش به سمت پایین بود درست عین وقتیکه بار کمپرسی بالا میره . من دیدم سالمم و در جلو را باز کردم وپریدم بیرون و اومدم عقب کامیون رانگاه کردم . دیدم صدای و لوله وآه وناله دادوبیدادبچه ها بلند بود .. کامیون ما عقب بارش چوبی بود . دیدم اززیر در عین یک جوب دارد خون می ریزه.. بچه های بقیه کامیونها هم سریع خودشون رو رسوندند همه نگران بودند ..آخه ستونهای گردان قمربنی هاشم (ع) داخل بارکامیون بودند.با زحمت در بار کامیون رو باز کردیم. دیدیم بچه ها رو هم ریختند پایین ...تمام ترکش بمب وسط بار کامیون رو گرفته بود همه بچه ها بدنهاشون پرخون بود مجروح ها رو پیاده کردیم ... اما درکمال ناباوری دیدیم حمید از جا بلند نمیشه .همه به هم نگاه میکردیم .هیچکس نای رفتن سمت حمید رو نداشت.ترکش پهاوش روپاره کرده بود . حمیدی که تا چند لحظه قبل کمپوت روحیه همه بود بی جون افتاده بود..برادر راستگو و قاسمی اومدن وکمک کردن شهدا رو ازکامیون پایین آوردیم .به خودم اومدم که وقت سوارشدن حمید گفت سید بیا عقب پیش ما اگر نیایی ضرر میکنی ومن گوش نکردم که بگم برایتون همان بچه ها که باهم نشسته بودیم به من گفتند توهم بیا بالامن نرفتم وشاه حسینی گفت ضررمی کنی ومن گوش نکردم.6تا ار رفیقام عقب ماشین شهید شدند. شهید حمید بود سیدین خراسانی ، رضا زالی ، عرب و ابوطالبی درجا شهید شدند وشهید رضا عبدی هم سخت مجروح شد و دربیمارستان سینای تهرون شهید شد.

شهدا ومجروح ها رو فرستادیم عقب و کامیونهای بعدی که سالم بودند حرکت کردیم هواداشت تاریک میشد که رسیدیم اروند کنار... وکنار اسکله لشکر که داخل نهری بود که به نهر علقمه مشهور بود صدای حاج بخشی میومد.ظاهراً به گوششان رسانده بودند که بچه ها درطول راه مورد حمله هوایی قرارگرفته اند حاج بخشی باپخش کردن شکلات وشیرینی رو به بچه ها کرد وگفت : شماچراناراحتید ؟؟؟ من الان پسرم شوکلات پیچ به تهرون فرستادم ماآنجا فهمیدیم پسردومش شهید شده و باآن روحیه آمده تابه ما روحیه بده..

کنار اروند کنار مستقر شدیم .همه از حمید میگفتند . هرکسی یک گوشه زانوی غم بغل کرده بود خدا روشکر ایام فاطمیه بود وما بهانه برای گریه داشتیم .یکدفعه به یادم اومد که ترکش پهلوی حمید رو شکافت و چقدر باسعادت بود عاشق وسینه زن حضرت زهرا (س) علیها که درایام شهادت بی بی با پهلوی شکسته به دیدار مادر ما شتافت. اونجا به بچه ها گفتم ..برای علمدارگردان قمربنی هاشم (ع) کوچیک بود که با تیر کلاش ودوشکا و ترکش خمپاره شهید بشه. هواپیما فرستادن برای شهید کردن حمید...واینگونه بود عروج قمرگردان قمربنی هاشم علیه السلام که 23 بهار دردنیا میهمان بود و زندگی او درس چگونه زیستن برای ماست...شاید جوونهای شمرون که برای عزاداری وزیارت به امام زاده علی اکبر چیذر میرن .عکس حمید وسنگ قبر سیاه رنگش رو دیده باشند و حق دارن بدونن این دلاوری که اینجا آرمیده کیه...نوشتم تا حق اونها بر گردن ما ننمونه..اگه دنبال مزارش میگردید ...گلزارشهدای امام زاده علی اکبر چیذر وقتی به سمت در امام زاده میرید بعد از کیوسک نگهبانی دست راست .حمید وسط شهدا آرمیده..درفاطمیه امسال بیاد حمید باشیم...

راوی : جعفر طهماسبی