گفتوگوی با مادر همافر شهید «مجید پیمبری»
وی افزود: به خاطر علاقهای که به نیروی هوایی و لباس فرمشان داشتم، از مجید خواستم در این نیرو خدمت کند، که مجید هم قبول کرد. فرزندم بعد از پایان دو سال، قرار بود برای ادامه تحصیل به آمریکا برود که مبارزات علیه رژیم شاه اوج میگیرد.
شاهانی بیان داشت: مجید در کودکی علاقه عجیبی به من داشت و در دوران فراغت از تحصیل به سیمپیچی و جوشکاری میپرداخت و با درآمد خود برای من یک ساعت خرید و همیشه میگفت "دوست دارم تو در بین دیگران سرفراز باشی".
*مجید میگفت امام نباید تنها بماند
وی تصریح کرد: مجید بسیار خوش اخلاق و بخشنده بود بطوری که همیشه میگفت لباسی که من دارم فقط برای خودم نیست؛ او در شب عروسی دوستانش، پیراهن و لباسش را به آنها میداد و حتی یک ماشین آرایشگری خریده بود که موهای همکلاسیهای خودش را که پول نداشتند اصلاح کند. او هنگامی که از پادگان میآمد همیشه میپرسید "مامان راهپیمایی رفتهای یا نه؟" و میگفت "امام نباید تنها بماند". او علاقه عجیبی به امام داشت.
این مادر شهید گفت: مجید لباسهای نظامیاش را مخفی میکرد و با لباس شخصی در راهپیماییها علیه شاه شرکت میکرد، بارها به او میگفتم "چرا راهپیمایی میکنی؟ تو که نان دولت را میخوری"، میگفت "نباید پشت امام خالی بماند".
وی در باره فعالیتهای سیاسی شهید پیمبری افزود: در آن زمان نوار سخنرانیهای امام را به خانه میآورد و اعلامیههای ایشان را پخش میکرد و مقداری از آنها را به من میداد تا در میان خانمها در مسجد پخش کنم. یکی از همسایگان ما که از نیروهای ساواک بود، از این فعالیتهای مجید آگاه شده بود و یکبار شنیدم که گفته بود "من سر مجید را روی سینهاش میگذارم".
شاهانی اضافه کرد: خود من هم در راهپیماییها و مبارزه با شاه در آن زمان شرکت داشتم و ابزار مبارزه من نمک و کابل بود؛ نمک را در چشم نیروهای شاه میپاشیدم.
وی با بیان اینکه فرزندم در اثر برخورد گلوله به سرش به شهادت رسید، گفت: مجید یک روز پیش از شهادتش درجه همافر 3اش را دریافت کرده بود و قرار بود برای گذراندن برخی دورههای تخصصی به آمریکا برود. شب 21 بهمن تا صبح با تسبیح استخاره میگرفتم تا ببینم چه بر سر مجدی آمده و هر بار برای شهادتش نیت میکردم خوب میآمد. صبح با پای پیاده به سمت پادگان میرفتم که نزدیک میدان انقلاب یک آقایی که چهره موقری داشت به من گفت "از این خیابان نرو؛ بیا از این کوچهها برویم"، من تعجب کردم که این آقا کیست، در مسیر که راه میرفتیم صدای "اللهاکبر" اذان ظهر که بلند شد آن آقا به من گفت "شهادت پسرت مبارک" و دیگر او را ندیدم.
مجید من در درگیریهای خیابانی 21 بهمن با تیر مستقیم گاردیها به شهادت رسیده بود و پیکرش را به بیمارستان بوعلی برده بودند که از آنجا به بیمارستان نیروی هوایی انتقال دادند تا مخفیانه او را دفن کنند، چرا که رژیم شاه نمیخواست مردم بفهمند چه تعدادی کشته شدهاند.
*هنوز هم مجید را میبینم و او از همه چیز آگاه است
مادر شهید پیمبری ادامه داد: همینطور هم شده بود و مجید مرا با همان لباسی که به تن داشت به خاک سپرده بودند؛ وقتی متوجه شدم درخواست کردیم که نبش قبر شود؛ چون آرام و قرار نداشتم و میخواستم فرزندم را ببینم؛ اما وقتی با حضرت امام مشورت کردیم ایشان اجازه ندادند. یک روز در بهشت زهرا بر سر مزار فرزندم او را قسمش دادم که "مجید اگر اینجا هستی به من بگو مادر". شب در عالم خواب با همان لباس همافری به خوابم آمد و گفت "مامان چرا اینجا نشستهای؟" به او گفتم "مگر شهید نشدهای؛ من قبرت را با گلاب شستهام"؛ گفت "من آن گوشه هستم و آقای طالقانی میهمان دارد و من باید برای آنها چایی ببرم".
وی با بیان اینکه بعد از 30 سال هنوز هم با مجید ارتباطم را حفظ کردهام و هر بار برای او کاری انجام میدهم، در عالم رویا او را میبینم، گفت: پنجشنبه او را احساس میکنم که در خانه است و او را به هر جای خانه که نگاه میکنم میبینم؛ یکبار یکی از دوستان مجید که جانباز است، برای ما زولبیا بامیه آورده بود. من یک بشقاب از آن را به نیت مجید توی بخچال گذاشتم تا به فقرا بدهم اما فراموش کردم. شب مجید به خوابم آمد و گفت "مامان زولبیا بامیه که بهمن برای من آورده چرا به من ندادی؟"
شاهانی خاطرنشان کرد: یک تکه از لباس فرم نیروی هوایی مجید هنوز هم بعد از 33 سال بوی عطر میدهد و حتی از صدا و سیما هم که آمدهاند آن را دیدند. در بهشتزهرا (س) نیز این بوی عطر همراه من است و هر وقت که بر سر مزار فرزندم میروم، از فاصله چند متری این بوی خوب را حس میکنم.
مادر شهید پیمبری با اشاره به دیدارش با امام خمینی (ره) افزود: بعد از پیروزی انقلاب به قم رفتم تا به دیدن حضرت امام بروم، هنگام ظهر بود و امام وضو گرفته بودند، به امام گفتند دو خانم آمدهاند، یکی از آنها دو کیلو طلا آورده و آن یکی مادر شهید است. ایشان فرمودند فقط مادر شهید را بفرستید داخل، من هم رفتم و دست مبارک ایشان را از روی عبایشان بوسیدم و ایشان به من فرمودند "به شما تسلیت نمیگویم بلکه باید تبریک گفت" و من هم به امام عرض کردم "من سه تا فرزند دیگر هم که دارم را فدای اسلام و قرآن میکنم".
وی خاطرنشان کرد: بعد از شهادت مجید، هر روز به بهشتزهرا میرفتیم، یک روز خانمی را بر سر مزار مجید دیدم که از من پرسید "این چه کسی است؟" گفتم اینجا مزار فرزندم است، او گفت "من این شهید را با پوتین و لباس دفن کردهام"، گفتم "آیا با تو نسبتی داشت؟" گفت نه، دیدم پدر و مادرش نیستند و کسی از آشنایانش نیستند، من هم دفنش کردم و پنجشنبهها به زیارتش میآیم".
*قرار و مدارهایمان را روی تیر چراغ برق مینوشتیم
در ادامه این گفتوگو سعید پیمبری برادر شهید مجید پیمبری نیز اظهار داشت: من 6 سال از برادرم کوچکتر هستم. مجید در آن شبی که عکس تجدید بیعت همافران با امام خمینی را میبیند، همراه چند نفر دیگر در پادگان با صدای بلند صلوات میفرستد که آنها را در حیاط پادگان بدون لباس تنبیه میکنند.
وی ادامه داد: آنها وارد اسلحه خانه میشوند ولی اسلحهها گلوله نداشته است. روز 21 بهمن قرار بود من مجید را فراری بدهم تا او به یکی از شهرستانها برود چون به آنها دستور داده شده بود به طرف مردم تیراندازی شود و مجید نمیخواست این کار را انجام دهد. من قرارهایم را با مجید بر روی تیر چراغ برق روبروی پادگان مینوشتیم. اما دیگر نفهمیدیم که مجید چگونه به شهادت میرسد؛ اینطور که متوجه شدیم در درگیری با نیروهای گارد و در اثر شلیک گلوله به سرش به شهادت رسیده است.
پیمبری گفت: بعد از شهادت مجید عوامل شاه حتی به حجله عزای او هم رحم نکردند و آن را به رگبار بستند.
گفتوگو از محمد تاجیک
زیارت نامه شهدا