یاران روحالله/ شهید «ناصر پیربداغی»
ناصر در کودکی پسر جنب و جوش بود؛ تحصیلات ابتداییاش را در دبستان حافظ گذراند و پس از گذراندن دوران دبستان، 3 سال راهنمایی را در کنار همان دبستان به پایان رساند و در این مدت تحصیل از نمرات نسبتا خوبی برخوردار بود، و معلمهایش نیز از دست او به خاطر اخلاق خویش راضی بودند.
ناصر پس از گذراندن دوران راهنمایی با دنیای جدیدی آشنا شد، با دوستان زیادی خو گرفت و به تحصیلات خود در دبیرستان گلشن راز واقع در خیابان تهراننو پرداخت؛ دوستانش، وی را به عنوان شاگرد خوبی از نظر اخلاقی قبول داشتند و او نشان داده بود که میتواند برای دوستان و بخصوص برای خانواده عنصری پاک دل و با متانت و خوشرو و صبور باشد و مشکلات زندگی خود و دیگران اعم از دوستان و خانواده را حل میکرد.
در سال 56 و 57 که مردم از جنایات رژیم بیش از پیش آشنا میشدند، ناصر هم در سال 57 آشنایی بیشتری به ماهیت پلید رژیم پیدا کرد، به طوری که در شبهای ماه مبارک رمضان (سال 57) با پدر به سخنرانی حجتالاسلام غفاری در خیابان انقلاب میرفت.
ناصر به مرور خوش اخلاقتر و مهربانتر از قبل میشد و بیشتر مرا که بردار کوچکتر وی بودم، نصیحت میکرد و همیشه از مسائل زندگی که در آینده برایم پیش میآمد صحبت میکرد؛ تمام افراد فامیل و خانواده از دست ناصر راضی بودند و او را از همه بیشتر دوست داشتند و این به خاطر اخلاق خوش او بود.
همه از کوچک و بزرگ دوستش داشتند، مخصوصاً من که او را ستونی برای حل مشکلات خانواده میدانستم که به اتفاق این ستون حل مشکلات تا اندازهای به عقب میرفت و از حل آن تا اندازهای چندان زیاد عاجز میشدم.
ناصر و من و پسر عمویم، شب قبل از 17 شهریور که آن روز افتخار ملت سلحشور ایران است، باهم پشتبام خوابیدیم؛ ساعت 7 صبح بیدار شدم، نگاهی به ناصر انداختم انگار دیگر او را نخواهم دید. بعد از چند لحظه از پشتبام پایین آمدم و همراه پدرم به ملاقات یکی از دوستان رفتیم؛ از این طرف نیز ناصر و پسرعمویم بدون آنکه صبحانه بخوردند به خیابان رفتند.
در کوچه پایین منزلمان، شوهر خواهرم ناصر را میبیند و به او میگوید «بیا برویم به زیارت حضرت عبدالعظیم» اما ناصر میگوید «نمیآیم شما بروید؛ میخواهم به خیابان بروم و اگر شد سهمی در این انقلاب داشته باشم» ناصر به راه خود ادامه داد و با چند تن از دوستان دیگر خود، با کسانی که از طرف میدان شهدا با در دست داشتن مقواهایی که آمیخته به خون شهیدان میدان شهدا (ژاله) بود به راهپیمایی و تظاهرات پرداخت و چوبی در دست خود گرفته بود و میگفت «برادر ارتشی، چرا برادرکشی؟»؛ تا اینکه به اواخر خیابان زریران رسیدند و دژخیمان شاهنشاهی جلوی آنها به صف نشسته بودند و هر لحظه آماده شلیک به روی این جانبازان و فداکاران انقلاب و ملت بودند.
فرمانده آن گردان فرمان ایست به تظاهرکنندگان و دستور پراکنده شدن داد اما چه باک که این از جان گذشتگان بیدی نبودند که با این بادها بلرزند و از راه بزرگ خود پشیمان شوند و به عقب برگردند، پس به راه خود ادامه دادند، از آن طرف نیز دستور شلیک به روی این مردمان داده شد؛ همه به این طرف و آن طرف میدویدند و عدهای نیز بر روی زمین در خون خود میغلتیدند و شعار میدادند.
اللهاکبر، اللهاکبر، لاالهالاالله، عدهای نیز که منزلشان اطراف آن خیابان بود، در را باز کرده و مردم را به خانه خود میآوردند تا گلولهای به آنها اصابت نکند؛ در همین حال ناصر با حول دادن پسرعمویش به داخل خانه جان او را نجات بخشید اما خود نتوانست به خانه برود، پس بر روی زمین دراز کشید و وقتی که تیراندازی قطع شد در حالی که میخواست به پناهگاهی برود، مورد اصابت گلوله دژخیمان قرار گرفت و به روی زمین افتاد.
دوستانش او را به بیمارستان 17شهریور رساندند و بلافاصله پدر را از این موضوع با خبر کردند؛ پدرم با عجله به بیمارستان رفت و ناصر را روی تخت عمل دید؛ پدرم با دیدن پیکر خونین ناصر، بلند فریاد زد، ناصر که هنوز به هوش بود، صورت خود به طرف صدای پدر برگرداند و در حالی که نگاهش به پدرم بود، چشم از این دنیا بست و به درجه رفیع شهادت نائل شد.
در آن زمان، ناصر در سال سوم دبیرستان در رشته تجربی تحصیل میکرد؛ میتوان تصور کرد آن لحظه را برای پدرم و ناصر که چه لحظه باشکوهی بود و چقدر افتخارآفرین بود برای یک پدر جوان از دست داده و یک پسر که تازه آخرت را به دست آورده و احساس خوشحالی میکند.
زیارت نامه شهدا