... «رنگینه محمدی اصیل» بانوی گیلانغربی است که در دوران زندگی پرفراز و نشیبش خاطراتی فراوانی از روزهای سخت اما سرشار از حماسه دفاع مقدس دارد؛ روزهایی که از ترس جنگنده‌های عراقی به غارها و کوه‌ها پناه بردند و امروز شکرگزار امنیتی هستند که به برکت خون هزاران شهید گلگون کفن و رهبری مقتدایمان در کشورمان حکم‌فرماست.

صورتش گندم‌گون، با خطوطی مهربان و دوست‌داشتنی است؛ با صبوری و در حالی که از دل آهی می‌کشد، می‌گوید: هواپیماهای جنگی عراق ساعت 5 صبح در آغاز حمله‌شان به گیلانغرب، تمام شهر را بمباران کرد؛ بسیاری از خانه‌ها ویران شد، افراد زیادی شهید شدند و زن و کودکان با پای برهنه به سوی کوه‌های «انارک» گریختند.

* به دخترم گفتم «اگر تا بالای کوه بیایی به تو انار می‌دهم»

هیچ چیزی همراه خود نبرده بودیم و فقط دنبال پناهگاهی می‌گشتیم تا از بمباران‌های صدام در امان باشیم؛ من هم با 5 فرزندم که مهین دختر 6 ساله‌ام بزرگتر از همه بود، به بالای کوه می‌رفتم؛ نمی‌توانستم مهین را در آغوش بگیرم و برای اینکه با من همراهی کند به او گفتم «اگر تا بالای کوه بیایی، به تو انار می‌دهم» او هم باور کرد و به اشتیاق اینکه به او انار بدهم از روی خارها و سنگ‌های تیز عبور ‌کرد.

هر چند لحظه یکبار به پشت سر و به آسمان بالای شهر نگاه می‌کردیم و می‌دیدیم که هواپیماهای عراقی همچنان منطقه را بمباران می‌کنند؛ مردم بدون اینکه بدانند چه بلایی سرشان آمده با تلخ‌کامی می‌خواستند از آن هیاهو خود را نجات دهند؛ به سختی خودمان را تا بالای کوه رساندیم، آوارگی برایمان غیرباور بود، همسرم با سایر مردان، زنان و کودکان را تا بالای کوه همراهی کردند تا در جای امنی پناه بگیریم و سپس خودشان برای تهیه آذوقه به داخل شهر رفتند. مردان شب‌ها برای آوردن غذا به شهر می‌رفتند.

در خاطرم هست تا چند روز چیزی برای خوردن نداشتیم؛ همسرم برای آوردن آب به داخل شهر رفت؛ با ظرف آب تا نیمه‌های کوه رسیده بود که هواپیماهای عراق منطقه را بمباران کردند، ظرف آب از دستش افتاد و به زمین ریخت؛ او دوباره برای آوردن آب اقدام کرد بار دوم همین اتفاق افتاد؛ تا سه بار این موضوع تکرار شد و ما هم از بالای کوه نظاره‌گر بودیم؛ دیگر تشنگی برایمان مهم نبود و فقط می‌خواستم پدر فرزندانم به سلامت به بالای کوه برسد، اما او مأیوس نشد؛ برای چهارمین بار رفت و آب را تا نیمه‌‌های کوه آورد؛ این بارهم به خاطر بمباران ظرف آب از دستش افتاد اما به سختی آن را نگه داشت و توانست نیمی از آب را برایمان بیاورد.

* دختر گرسنه‌ام را با برگ انجیر کوهی سیر کردم

چند روز با همان آب زندگی را گذراندیم؛ مردان از داخل شهر آرد و آب می‌آوردند و روی سنگ نان درست می‌کردیم؛ گاهی اوقات هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم و فرزندانمان دیگر تحمل گرسنگی را نداشتند.
یکبار «مهین» از شدت گرسنگی خیلی گریه کرد یکی از همسایگانمان یک تکه نان به اندازه کف دست را در لای آستین خود برای پسرش نگه داشته بود، او با دیدن بی‌تابی دخترم، نان را از آستین‌اش درآورد و نصف آن را به دخترم داد. مهین خیلی گرسنه بود و فقط گریه می‌کرد. مجبور شدم برگ درخت انجیر کوهی را با لباسم تمیز کنم و به او بدهم.

* زخم‌های دخترم را با روسری پانسمان کردم

نگهداری از فرزندانم در کوه خیلی سخت بود؛ یکبار که حواسم به «مهین» نبود، با صدای مهیب انفجار از بالای کوه به پایین پرتاب شد. سر و پیشانی‌اش به دلیل برخورد به صخره‌های تیز به سختی مجروح شده بود و امکانات بهداشتی هم نبود به ناچار روسری‌ام را از سر درآوردم و با برگ‌های کوهی زخم عمیق سرش را بستم. آثار آن زخم‌ها هنوز هم روی سرش پیدا است.

* مادر شهیدی که 80 روز نظاره‌گر پیکر فرزندش روی تپه‌ها بود

اقوام و دوستان ما هم سختی‌های زیادی کشیدند؛ به یاد دارم شهید بسیجی «نعمت شیرزادی» در سومار می‌جنگید؛ او پس از شنیدن خبر بازپس گیری مهران، به آنجا رفت و به شهادت رسید و پیکرش تا 80 روز روی تپه‌های مهران باقی بود و مهران در اشغال عراق.

خانواده شهید شیرزادی با دوربین، پیکر عزیزشان را می‌دیدند و مادر در فراق و مظلومیت فرزند اشک می‌ریخت اما نمی‌توانستند کاری کنند؛ تا اینکه خانواده شهید طی نامه و درخواستی از مقامات کشوری درخواست می‌کنند تا پیکر شهید شیرزادی را به خانواده تحویل بدهند؛ پیکر این شهید جوان به عقب بازگردانده می‌شود اما مادر شهید از شدت ناراحتی و فشارهای روحی که آن زمان متحمل می‌شود، همیشه در صحبت‌هایی که حتی ارتباطی به فرزند شهیدش ندارد نام «نعمت» را می‌آورد.

* آرزو می‌کردیم با یک تکه نان خشک در خانه خودمان زندگی کنیم

از یادم نمی‌رود که آن روزها زندگی در خانه خودمان حتی با یک تکه نان خشک برای ما آرزو شده بود؛ حدود 8 روز در کوه‌های «انارک» زندگی را گذراندیم و در طول هشت سال دفاع مقدس آواره کوه‌ها بودیم. پس از جنگ تحمیلی با مشکلات اقتصادی زیادی مواجه شدیم اما به نان خشک هم راضی هستیم و از خدا می‌خواهم امنیت و نظام جمهوری اسلامی را از ما نگیرد؛ همین که در شهرهایمان امنیت داریم انگار تمام دنیا برای ما است.