بار دومي بود كه مهمانش مي‌شديم. حسابي شرمنده‌مان كرد، با همان لبخند هميشگي. همه چيز، حتي سكوت مهيا شده بود ما را تا روزهاي به يادماندني ايثار و شهادت همراهي كند و ما انتظار مي‌كشيديم تا شور و حماسه در كلام «رمضان علي‌خاني» جاري شود.

***

ارديبهشت 63 يكي از موفقيت‌آميزترين عمليات‌هاي پاكسازي سپاه در منطقه غرب كشور رقم خورد. اين بار نگاه گروهك‌ها، آذربايجان غربي را نشانه رفته بود و چند روستا را در حوالي تكاب، عرصه قساوت خويش قرار داده بودند. گردان‌هاي بسياري براي مهار آنها وارد عمل شده بودند؛ اما هر بار در كمين گروهك‌ها گرفتار مي‌شدند. درخشش گردان ضربت حضرت رسول(ص) سپاه كامياران در جريان عمليات‌هاي پاكسازي، باعث شده بود آوازه دلاوري آنها تمامي مناطق غربي كشور را فرا گيرد. هر جا راهي به سوي موفقيت نبود، خبر از گردان ضربت مي‌گرفتند. اين بار هم بايد گردان ضربت علمداري مي‌كرد.

***

آن روز در سپاه كامياران با بچه‌هاي گردان بوديم و خاطرات دلاوري‌هاي دوستان شهيدمان را مرور مي‌كرديم. بسياري از بچه‌هاي گردان، در جريان پاكسازي‌ها به شهادت رسيده بودند. خيلي‌شان جلو چشم‌مان پرپر زدند و ما نتوانستيم كاري بكنيم. ما هميشه در آماده‌باش كامل و منتظر بوديم تا براي پاكسازي مناطق آلوده به گروهك‌ها اعزام شويم. تجربه فراواني كه در جريان پاكسازي‌ها به دست آورده بوديم، باعث شده بود حتي بيرون از كردستان، هر جا گروهك‌ها جولان مي‌دادند، ما را فرا بخوانند. آن روز هم خبر رسيد كه گروهك‌ها در تكاب مستقر شده‌اند. تلاش بچه‌هاي تكاب براي مهار آنها، راه به جايي نبرده بود.

نزديكي‌هاي غروب به سپاه تكاب رسيديم و تا ساعت دو نصف شب، همان جا استراحت كرديم. فرمانده گردان، آقاي «ناصر فلاح» ساعت دو نيمه‌شب، بيدار باش داد و دستور حركت به سمت روستاهاي آلوده به گروهك‌ها را صادر كرد. به سرعت وسايل و تجهيزات مان را برداشتيم و سوار ماشين‌ها شديم. رسيديم به جايي كه ماشين‌ها ديگر نمي‌توانستند جلوتر بروند. پياده به راهمان ادامه داديم. موقعيت خاص جغرافيايي منطقه، به ما اجازه نمي‌داد به راحتي پيشروي كنيم؛ كوه‌هاي به هم پيوسته پوشيده از سنگلاخ، حركتمان را سخت كرده بود. ارديبهشت‌ماه بود، اما هنوز روي نوك قله‌ها برف نشسته بود. سرما آزارمان مي‌داد. بارش باران هم مسير عبور ما را پر گل‌ولاي كرده بود. دليل انتخاب اين موقع از شب اين بود كه اگر ديرتر حركت مي‌كرديم، گروهك‌ها زودتر از ما به قله مي‌رسيدند و ديگر دسترس به آن امكان‌پذير نبود؛ همان مصيبتي كه گردان‌هاي ديگر بارها دچارش شده بودند و هر بار، پس از ساعت‌ها درگيري، مجبور به عقب‌نشيني مي‌شدند.

اولين باري بود كه به اين منطقه مي‌آمديم و با منطقه آشنا نبوديم. سرانجام با سرسختي نزديك روستاها رسيديم. گروهك‌ها آنجا بودند. آنها كه اغلب كومله بودند، شب را در روستاها استراحت مي‌كردند و نزديكي‌هاي صبح به محل استقرار خود كه بالاي قله‌ها بود، راه مي‌افتادند. اطلاعات دقيق از نحوه جابه‌جايي و عمليات گروهك‌ها و زمان دقيق پيشروي آنها به ما كمك بسياري كرد. سه گروهان بوديم. نيروهاي ساير گردان‌ها و سپاه تكاب هم حاضر بودند كه وظيفه پشتيباني از ما بر عهده آنان بود. عمل‌كننده اصلي ما بوديم. جانشين فرمانده گردان، «علي سليمي» همراه ما بود. قرار شد دو گروهان در اطراف روستاها كمين كنند و يك گروهان به سمت قله پيشروي كند. دو گروهان به سمت موقعيت‌شان رفتند و گروهان ما مأمور حركت به سمت قله شد. صعب‌العبور بودن كوه جلو حركتمان را مي‌گرفت. بايد خودمان را بالاي قله مي‌رسانديم. به هر زحمتي بود مسير را طي كرديم و حدود ساعت چهار صبح به قله رسيديم. هوا تاريك بود. سريع در اطراف قله موضع گرفتيم. من با شهيد «علي اميري» بودم. در پناه سنگي، سنگر گرفته بوديم و چشممان دل تاريكي را جستجو مي‌كرد، ديدم يك سياهي از ميان تاريكي به سمت ما مي‌آيد. علي جلوتر از من بود. سياهي به ما نزديك‌تر مي‌شد. علي جلو رفت و اسلحه‌اش را روي سينه او قرار داد. لباس كردي مخصوصي پوشيده بود. پارچه سفيد بلندي دور آستين لباس بود كه معمولاً دور مچ مي‌پيچيدند. يك برنو كوتاه هم روي شانه‌اش حمايل كرده بود. از نيروهاي كومله بود. همين كه نوك اسلحه را روي سينه‌اش حس كرد، بلافاصله دست‌هايش را بالا برد. پارچه‌ها باز شد. او دستانش را در آسمان چرخاند. پارچه‌ها مثل پرچم سفيد در آسمان چرخيد. كومله‌ها متوجه كمين شدند؛ علامتشان همين بود. او را سريع تحويل يكي از بچه‌ها داديم و در پشت سنگ‌ها سنگر گرفتيم.

كومله‌ها كه پانزده نفر مي‌شدند، قله را به رگبار بستند. بچه‌هايي كه اطراف قله سنگر گرفته بودند به كمك ما آمدند و كومله‌ها را زير آتش سنگين خودمان گرفتيم. ما بر آنها مسلط بوديم و به راحتي مي‌توانستيم آنها را بزنيم. فرياد «الله‌اكبر» بچه‌ها همه جا را پر كرد. ما فقط به طرفي كه تير شليك مي‌شد تيراندازي مي‌كرديم. نمي‌دانستيم به هدف مي‌زنيم يا نه. پس از ساعتي، تيراندازي از طرف كومله‌ها قطع شد. ما هم تيراندازي را قطع كرديم. هنوز هوا تاريك بود. نمي‌توانستيم جلوتر برويم. ممكن بود كومله‌ها كمين كرده باشند. آفتاب، آرام‌آرام از سپيده‌دم مي‌گذشت. با احتياط كامل به طرفي كه كومله‌ها تيراندازي مي‌كردند رفتيم. جلوتر كه رسيديم، غريو «الله‌اكبر» بچه‌ها دل كوه را شكافت و در همه جا منعكس شد. بدن بي‌جان تعداد زيادي از كومله‌ها به روي سنگ‌ها افتاده بود؛ تعداد كشته‌ها يازده نفر بود؛ در حالي كه هيچ يك از بچه‌هاي ما زخمي هم نشده بودند. باور نمي‌كرديم. ‌چرا كه در جريان عمليات‌هاي پاكسازي‌اي كه قبلاً داشتيم حداقل چند نفر زخمي و شهيد مي‌داديم. اسيري كه گرفته بوديم. گفته بود آنها پانزده نفر بودند. معلوم شد تنها سه نفرشان توانسته بودند فرار كنند.

صبح با اسيري كه گرفته بوديم صحبت كرديم. معمولاً در جنگ‌هاي چريكي اگر اسيري را شبانه بگيرند، او را مي‌كشند. اما ما او را زنده گذاشته بوديم. گروهك‌ها اگر بچه‌هاي بسيجي و سپاهي را به اسارت مي‌گرفتند، پوست سرشان را مي‌كندند؛ چشم‌هايشان را از حدقه درمي‌آوردند؛ گوششان را مي‌بريدند و گاهي سرشان را از تن جدا مي‌كردند، اما در مقابل، ما وقتي اسير مي‌گرفتيم در نهايت احترام با او برخورد مي‌كرديم. حتي كنسرو سهميه خودمان را براي اسير باز كرديم؛ جيره خشك خودمان را هم به او داديم. مي‌گفت باور نمي‌كند ما پاسدار باشيم. از محبت و انسانيت ما متعجب بود. مي‌گفت: «به ما گفته بودند اگر پاسدارها شما را بگيرند‌، قطعه‌قطعه مي‌كنند.»

بقيه بچه‌هاي گردان اطراف روستاها كمين كرده بودند. صبح كه شد، دموكرات‌ها مثل هميشه تجهيزات خود را برداشتند تا به سمت موضع اصلي خود در بالاي كوه حركت كنند. به فكرشان خطور نمي‌كرد كه بچه‌هاي سپاه براي آنها كمين گذاشته باشند. كومله‌ها خانه‌ها را ترك كردند و به راه افتادند. هنوز چند قدمي از خانه‌ها دور نشده بودند كه از پشت تپه‌ها، جايي كه بچه‌هاي گردان كمين كرده بودند، غريو تكبير، لرزه بر اندامشان انداخت. صدايي مي‌گفت: «تكان نخوريد! شما در محاصره‌ايد.» كومله‌ها هاج و واج همديگر را نگاه مي‌كردند. برايشان باوركردني نبود كه از بچه‌هاي سپاهي و بسيجي رودست بخورند. معمولاً آنها كمين مي‌زدند، اما اين بار، بچه‌ها با اسلحه‌هايي كه سينه كومله‌ها را نشانه رفته بود، قدرت خود را به آنها نشان دادند. كومله‌ها ابتدا سعي كردند با تيراندازي بتوانند راهي براي فرار پيدا كنند، اما بچه‌ها به آنها امان ندادند. چند نفرشان به زمين افتادند. بقيه هم اسلحه‌ها را زمين گذاشتند و تسليم شدند. ايرج همداني يكي از كساني بود كه در اين درگيري كشته شد. او قبل از انقلاب ساواكي بود و بعد از انقلاب به كومله‌ها پيوست. وظيفة اصلي او تهيه و كار گذاشتن مواد منفجره در مسير كاروان‌هاي سپاه بود. تخريبچي ماهري بود. چند نفر ديگر از سركردگان كومله‌ها نيز در جريان اين درگيري كشته شدند. ايرج كرمي، فرمانده گروهان دموكرات‌ها بود. آن روز صبح مثل هميشه از كمين گاه خود بيرون زد و به طرف كوه راه افتاد. بچه‌هاي كمين به او ايست دادند. فكر كرده بود بچه‌هاي خودشانند كه با او شوخي مي‌كند. گفته بود: «بابا، شما هم اين سر صبحي شوخي‌تان گرفته برويد پي كارتان.» و همين كه اين حرف را زد متوجه بچه‌ها شد، بچه‌ها هم قبل از هر تحركي از سوي او به طرفش تيراندازي كردند و او را به هلاكت رساندند.

ما بر فراز قله مأمور شديم اطراف كوه را پاكسازي كنيم. به دسته‌هاي كوچك تقسيم شديم و اطراف را جستجو كرديم، اما اثري از گروهك‌ها نبود. آنها فرار كرده بودند. تا عصر بر فراز قله بوديم. وقتي مطمئن شديم كسي از كومله‌ها باقي نمانده، پايين آمديم و براي استراحت، وارد روستا شديم. بقيه بچه‌هاي گردان هم داخل روستا شده بودند. خسته شده بوديم. فكر مي‌كرديم گروهك‌ها فرار كرده‌اند و ديگر حتي خيال نزديكي به روستا را در سر نمي‌پرورانند، چه رسد به اينكه براي انتقام بيايند. گروهك‌ها هم با همين تصور كه ما ديگر از يافتن آنها نااميد شده‌ايم و با خيال راحت در روستا استراحت مي‌كنيم، آمده بودند تا از فرصت استفاده كرده، ضربه مهلكي بر ما وارد آوردند. باقي‌مانده گروهك‌ها كه فرار كرده بودند به نزديكي روستا آمده بودند تا در آن اطراف كمين كنند و صبح، وقتي ما از روستا خارج مي‌شويم، از ما انتقام بگيرند. ما اما مي‌خواستيم شب را استراحت كنيم و روز بعد، منطقه را به طور كامل پاكسازي كنيم و برگرديم.

چند نفر از بچه‌ها در اطراف روستا نگهباني مي‌دادند. اطراف روستا با درخت‌هاي بلند پوشيده شده بود. يكي از بچه‌ها از ميان درختان صدايي را مي‌شنود. خوب كه دقيق مي‌شود، مي‌بيند عده‌اي با لباس‌هاي كردي در حال نزديك شدن به روستا هستند. خبر سريع به فرمانده گردان مي‌رسد. آقاي فلاح دستور داد بچه‌ها جمع شوند. بيرون روستا سنگر گرفتيم. «محمد عبدلي» تيربارچي بود. او جلو روستا رفت و نزديك درخت‌ها كمين كرد. گروهك‌ها هر لحظه نزديك‌تر مي‌شدند؛ بي‌خبر از اينكه چند لحظه بعد در كمين بچه‌ها گرفتار مي‌شوند. همين كه در تيررس قرار گرفتند، عبدلي آنها را به رگبار گرفت و توانست شش نفرشان را در ميان درختان از پاي درآورد. بقيه گروهك‌ها پا به فرار گذاشتند. بچه‌ها با فريادهاي «الله‌اكبر» شادي خودشان را ابراز مي‌كردند. به اين ترتيب، توانسته بوديم در جريان يك روز درگيري، هفده نفر كشته، دوازده اسير و چهارده نفر زخمي از گروهك‌ها بگيريم؛ چيزي كه باورش برايمان خيلي سخت بود. چرا كه آن حجم بالاي تلفات از يك گروه چريكي كار تقريباً غير ممكني بود، اما به لطف پروردگار، بچه‌ها توانسته بودند چنين تلفات سنگيني از آنها بگيرند. شايد بتوان گفت كه علت اصلي پيروزي در اين عمليات، در وهله نخست توكل به خدا، داشتن اطلاعات دقيق، تاكتيك دقيق و ورود به موقع در محل درگيري بود. پس از پايان عمليات، وقتي وارد شهر تكاب شديم، مردم جشن گرفته بودند. مردم با چراغاني كردن و پخش شيريني استقبال گرمي از ما كردند. آن روز در تكاب، خورد و خوراك و پوشيدني براي ما رايگان شده بود. مردم سنگ تمام گذاشتند. در مسير حركت به سمت كامياران هم در روستاهاي مجاور جاده، مردم با كشتن گاو و گوسفند، شادي‌شان را ابراز مي‌كردند. مردم در كامياران هم به گرمي از ما استقبال كردند و با قرباني كردن گاو و گوسفند از ما پذيرايي كردند