اگر ممكن است نسبت خود را با شهيد بگوئيد. همچنين زندگينامه مختصري از ايشان بفرمائيد.
من مادر شهيد مصطفي جان نثار هستم. مصطفي جان نثار يك بسيجي بود. بچه خوبي بود. نمي‌دانم در وصف ايشان چه بگويم. شايد اينها تافته هاي جدابافته بودند. آنها گلهاي سرسبد بودند. بنده هنوز هم از اين بسيجيها تشكر مي‌كنم، كه اين طور خالصانه زحمت مي‌كشند. اينگونه ياد شهدا را زنده نگه مي‌دارند. اگر اينها نبودند، اين شهدا به فراموشي سپرده مي‌شدند. تنها زائران اين شهدا مادران و پدرانشان هستند. اگر شما بسيجيها نيز زحمت نكشيد اينها واقعا به فراموشي سپرده مي‌شوند.
ايشان خالص و مخلص براي خدا بودند. ايشان شبها در خيابانها مشغول گشت زني بودند و نماز صبح را در مسجد مي‌خواندند. از مسجد به خانه مي‌آمدند و صبحانه كه مي‌خوردند به دبيرستان مي‌رفتند.
زمانيكه ايشان مي‌خواستند به جبهه بروند، خيلي گريه مي‌كردند. من به ايشان مي‌گفتم: مادر شما امتحاناتت را بده، بعد به جبهه برو. ميگفتند: نه مادر جنگ تمام مي‌شود، همه كارهاي ما مي‌ماند. مي‌گفتم: مادر تو هنوز كوچك هستي.
ايشان مي‌گفتند: نه مادر من از علي اصغر امام حسين(ع) هم كوچكترم. بگذار بروم و دين خدا را ياري كنم. هر چه به ايشان مي‌گفتم: شما امتحانت را بده بعد برو جبهه ايشان ديگر صبر نكردند. اينقدر گريه مي‌كردند. اشك بر روي محاسنشان مي‌ريخت، بنده محاسن ايشان را پاك مي‌كردم، مي‌گفتم: مادر اينقدر گريه نكن، حالا مي‌روي. مي‌گفت: نه مادر دير مي‌شود. ديگر سر از پا نمي‌شناخت. جمعه‌ها آموزش غواصي و چتربازي و ... مي‌ديدند.
ايشان ديگر سر از پا نمي‌شناختند. تا اينكه خودم، ايشان را براي ثبت نام در جبهه به پادگان مالك اشتر بردم و از آنجا راهي جبهه شدند، كه آن آخرين ديدار بنده با ايشان بود. دو تلگراف و چند نامه براي من فرستادند. وصيت نامه ايشان هم كه در ساكشان بود پس از ايشان به دستمان رسيد، كه در آن نوشته بود: شهادت مرتبه‌اي نيست، كه هر كسي لايق آن باشد. اين وصيت نامه را از آن باب مي‌نگارم كه احتمال شهادت برايم بعيد مي‌باشد، ولي آرزو بر جوانان عيب نيست. اين تكه را بسيار زيبا نوشته بود. زماني كه ايشان شهيد شدند،يكي از اقوام بر روي ديوار منزل ما نوشته بود:
از بس كه تو گل عذار بودي بهتر زگل بهار بودي
رفتي به جهاد و جان سپردي الحق كه تو جان نثار بودي
از ويژگي‌هاي اخلاقي ايشان براي ما بفرمائيد.
ايشان بسيار مهربان بودند. البته فكر مي‌كنم هر قدر مادران شهدا از بچه هايشان بگويند، باز هم كم است. اينها بندگان برگزيده خدا بودند.
ايشان از پدرشان بسيار پول مي‌گرفتند. بعد از شهادتشان متوجه شديم كه بچه‌هاي شهدا را به پارك مي‌بردند. براي آنها اسباب‌بازي مي‌خريدند. يخ مي‌خريدند و در منبع‌هاي آب جلوي منزل شهدا مي‌انداختند و از اين نوع كارها مي‌كردند.
ايشان به خواهرشان مي‌گفتند: اصلا من تزئينات و مراسم‌هاي زياد و تجملات را دوست ندارم. هيچ كاري براي من نكنيد. هر چه مي‌توانيد، ساده... به همين علت ما سنگ قبر ايشان را تعويض نكرديم. ايشان سادگي را خيلي دوست داشت و بسيار بچه ساده‌اي بود. يك روز ايشان براي رسيدن از دبيرستان به منزل مقداري دير كرده بودند، بنده با چادر نماز رفتم جلوي درب منزل. ايشان از سر كوچه كه پيچيدند با دست به من اشاره مي‌كردند كه برو داخل منزل برو داخل منزل. بعد كه ايشان آمدند منزل به من گفتند: مادر شما كه جلوي درب منزل بوديد، بنده مردم و زنده شدم، آخر شما بايد با چادر نماز بيائيد جلوي درب؟
اينقدر ايشان مؤمن و متدين بودند. ايشان مي‌رفتند در اتاق پشتي نماز مي‌خواندند. مي‌گفتم: مادر چرا در آنجا نماز مي‌خواني؟ مي‌گفتند: مادر نماز ما كه نماز نيست، روي موكت مي‌ايستيم و يك نماز الكلنگي مي‌خوانيم. بنده يك بار رفتم و ديدم ايشان اينقدر سجده طولاني بجا مي‌آورند، تا اينكه تنشان تكان مي‌خورد. گفتم: مادر شما كه اينقدر زيبا نماز مي‌خواني، چرا مي‌روي آن پشت روي موكت نماز مي‌خواني؟ زانوهايت درد مي‌گيرد؟ مي‌گفتند: نه مادر نمازهاي ما قابل نيست كه بيائيم روي فرش.
خدا ان شاء الله روحشان را شاد كند.
بعد ايشان در وصيتنامه شان نوشته بودند، كه قدر امام را بدانيد، قدر امام را بدانيد، قدر امام را بدانيد. مثل مردم كوفه نباشيد. خون شهدا را پايمال نكنيد. خيلي براي امام تأكيد مي‌كردند. خودشان هم هر چه امام مي‌گفتند گوش مي‌كردند. وقتي كه امام از دنيا رفتند، بنده همان شب خواب ايشان را ديدم، نمي‌دانستم امام از دنيا رفته است. در خواب ديدم ايشان لباس مشكي بر تن كردند. ايشان داشتند در حاشيه خيابان سيم‌كشي مي‌كردند. از دور براي ايشان دست تكان دادم، ايشان هم براي من دست تكان دادند. بعد كه از خواب بيدار شدم، شنيدم كه امام از دنيا رفته اند. فهميدم كه ايشان داشتند زمينه سازي تشييع جنازه امام را فراهم مي‌كردند.
ايشان آيا به ديدار امام رفته بودند؟
بله با همان بسيج رفته بودند. يك بار هم گويا جماران و يك بار هم به مدرسه رفاه رفته بودند.
خاطره‌اي از ديدارشان با امام براي شما گفته‌اند؟
ايشان زماني‌ كه از مدرسه رفاه آمده بودند، مي‌گفتند: مادر نمي‌دانيد امام چه ابهتي دارند. اگر امام زمان بيايند ايشان چگونه هستند. وقتي كه به امام نگاه مي‌كرديم، بدنمان مي‌لرزيد. ايشان(امام) يك ابهت خاصي دارند.
اگر ممكن است از آخرين ديدارهاي خود با ايشان و آخرين خاطره‌هاي ايشان براي ما بگوئيد.
ايشان نارسايي قلبي داشتند. دكتر گفته بود، سر و صداي زياد براي ايشان مضر است. ايشان شب‌هاي جمعه‌ هيئت دعاي كميل مي‌گرفتند، و خودشان نوحه خوان بودند و روضه حضرت زهرا(س) را بسيار مي‌خواندند. يك شب با ميكروفوني كه دستشان بود به سرشان زدند، گفتم: مادر اين كار رو نكن حالت بد مي‌شود، مي‌گفت: نه مادر من خودم را به حضرت زهرا(س) سپردم.
بنده باور نمي‌كردم كه ايشان را به علت بيماريشان، به جبهه اعزام كنند. ايشان را معاينه كردند. بعد ايشان از پله‌ها به سمت پائين دويدند و به من گفتند: مادر كارم درست شد، كارم را به حضرت زهرا(س) سپردم و درست شد. ديگر ايشان آمدند جلوي اتوبوس و جلوي پاي آنها گوسفند كشتند. من مقداري آجيل مشكل گشا براي ايشان گرفتم كه با دوستانشان بخورند. بعد به من گفتند: براي چي گرفتيد، مادر؟ گفتم: آجيل مشكل گشاست مادر، تخمه كه ندارد، ببريد و با دوستانتان در قطار بخوريد.
بعد وقتي ايشان براي خداحافظي من را در آغوش گرفتند، اينقدر طول دادند. معلوم بود كه اين ديدار آخر ماست و من ديگر ايشان را نمي‌بينم. ديگر گفتم: خدايا به خودت سپردمش.
خبر شهادت ايشان را چگونه به شما دادند؟
ما در جايي مهمان بوديم. خبر شهادت ايشان را به آنجا آوردند، اما به ما نگفتند. بعد ما به خانه پدر شوهرم آمديم و ديديم همه با لباس مشكي مي‌آيند داخل منزل. در دلم مي‌گفتم كه چه شده؟ بعد برادرم آمدند و گفتند: اتفاق خاصي نيفتاده مصطفي را آوردند. گفتم: پس كجاست؟ گفتند: زخمي شده و بيمارستان است. گفتم: من را مي‌بريد پيش ايشان تا ببينمشان. گفتند: فردا. بعد كه ديديم همه با پيراهن مشكي مي‌آيند، گفتم: داداش تو را به خدا راستش را بگو. گفتند: چيزي نشده. تو قول بده كه مثل عمه‌ات زينب صبور باشي. خانواده ما خانواده شهادت است. امام حسين(ع) كه جد ما بوده‌اند، شهيد شده است. حالا اسلام خون مي‌خواهد. اين خونهاي پاك بايد ريخته شود، تا اسلام پايدار بماند. تو هم مثل عمه‌ات زينب بايد صبر داشته باشي، تا دشمن شاد نشويم، گريه و زاري نكن. تو خودت ايشان را به پادگان بردي. خلاصه خيلي لحظه دردناكي بود. جگر مي‌سوخت و لب خندان. خيلي سخت بود خيلي. چون در اقوام بسياري عناصر ضد انقلاب داشتيم، من بايد جلوي آنها خودداري مي‌كردم.
پس از شهادت ايشان آيا حضورشان را در زندگي احساس مي‌كنيد؟
خيلي... خيلي... چند بار صدايم مي‌كند. مخصوصا زماني كه در خانه قبلي بوديم. ايشان اتاقي در كنار پشت بام داشتند و روي درب آن نوشته بودند: بي عشق خميني نتوان عاشق مهدي شد. ايشان از آن بالا چند بار من را صدا مي‌زد، من هر بار كه مي‌دويدم بالا، مي‌ديدم كه هيچكس نيست. ايشان هميشه با من بودند. خيلي صدايم مي‌كردند. اصلا وجودشان را حس مي‌كردم. الآن هم هرخواسته‌اي كه دارم به ايشان مي‌گويم و ايشان سريعا اجابت مي‌كنند.
خوابي از شهيد، خود شما يا نزديكانتان ديده‌ايد؟
خودم خيلي خوابش رو مي‌ديدم. ولي زماني كه امام از دنيا رفتند، دفعه آخري بود كه خواب ايشان را مي‌ديدم.

اگر حضور ذهن داريد، يكي از آن خوابها را تعريف كنيد.
يك شب ديدم كه در شهر قم در حرم هستيم. در سن 10ـ12 سالگي ايشان و پايشان درد مي‌كرد. بعد بنده از ايشان پرسيدم: كه چرا پايت درد مي‌كند؟ كه هراسان از خواب بيدار شدم. نصف شب بود شروع كردم به گريه كردن و گفتم: خدايا من فرزندم را اينگونه به تو تقديم نكردم؟ چرا پايش درد مي‌كند. چرا اينطوري شده و بي امان گريه مي‌كردم. حتي براي نماز شب از خواب بيدار نشدم. حالم بسيار بد بود. گفتم خدايا نمي‌خواهم نماز شب بخوانم، مي‌خوابم. دوباره خوابيدم، زمانيكه بيدار شدم ديدم كه نيم ساعت است كه خوابيده‌ام. خوابيدم و خواب ديدم كه در خانه پدرم كه زيرزمين بزرگ داشتند، سفره اي پهن است و مراسمي براي مصطفي گرفته‌اند. ايشان خيلي چلوكباب دوست داشتند. ديدم در سفره چلوكباب و خربزه است. ايشان را ديدم كه با كت و شلوار سرمه‌اي و گيسوان شانه كرده مثل دامادها آنجا بودند. گفتم: مادر بيا و يك چيزي بخور، مي‌خواهي بروي. اين همان چلوكبابي است كه دوست داري. گفت: نه مادر ما خورديم. گفتم: بيا خربزه بخور. گفت: اين را هم خوردم اما براي ما اينطوري نيست. گفتم چطوري است؟ گفت: مثل تيله‌هاي مشهد، داخلش قرمز است و خيلي شيرين است.
گفتم: مادر چرا اينقدر از شما درخواست مي‌كنم به خوابم نمي‌آيي؟ گفت: مادر ما هميشه در جبهه‌ها هستيم. نمي‌توانم بيايم و پس از مدتي گفت: ديگر بايد بروم، دير شده است و آمد در حياط و همينطور صاف رفت بالا، اينقدر رفت تا در آسمان از چشمم ناپديد شد. بعد كه بيدار شدم ديدم نزديك اذان است و در نيم ساعتي كه خوابيده بودم‌، اين خواب را ديدم كه بلافاصله تا به خدا گفتم: چرا اين بچه اينطوريه، اين خواب را ديدم. خيلي سبك شدم و برخواستم و سجده شكر به‌جاي آوردم.
اگر شهيدتان الآن زنده بودند، دغدغه ايشان چه بود؟ در چه زمينه‌هايي فعاليت مي‌كردند؟
گر ايشان به عقيده همان زمان خود بودند، به يتيم‌نوازي و انجام كارهاي خانواده‌هاي مستضعفين مي‌پرداختند و در كارهاي مسجد و فعاليتهاي بسيج شركت مي‌كردند و الآن مثل خود شماها بودند.
انتظار شما از بسيجيان الآن چيست؟
راه شهدا را ادامه بدهند و كارهايي از اين قبيل را انجام دهند تا شهدا به فراموشي سپرده نشوند.
ان شاء الله بحق ابا عبد الله الحسين اين شهدا دستتان را بگيرند و عاقبت به خير شويد.