عمليات كربلاي چهار را در خوزستان انجام داديم. اما با عدم الفتح مواجه شديم در حالي كه قريب به شش ماه براي آن كار كرده بوديم؛ آماده سازي، طراحي، شناسايي، هر چه تصور كنيد در آن عمليات پيش بيني هاي لازم صورت گرفته بود. جمعيت كثيري هم در منطقه حضور داشتند. فقط در يك اعزام سپاهيان حضرت محمد رسول الله(ص) 100 هزار نفر به جبهه آمده بودند. به عبارت ديگر در اين اعزام 100 هزار نفر بسيجي، جبهه ها را تقويت كرده بودند. به همين جهت ما در جبهه كمبود نيرو نداشتيم اما به هر جهت با عدم الفتح در آن عمليات مواجه شديم. علاوه بر اين 3 تا 4 ماه هم رزمندگان به مرخصي نرفته بودند و قريب به 20 شبانه روز هم آنها در قرنطينه عمليات قرار داشتند. قرنطينه يعني اينكه تمامي نامه ها، ارتباطات تلفني از هر دو طرف رزمندگان و خانواده ها با يكديگر قطع مي شد و اين هم به علت حفظ اسرار عمليات بود. به هر جهت بعد از شكست ما در كربلاي چهار جلسه اي با حضور جانشين فرمانده معظم كل قوا برگزار شد. همه فرماندهان قرارگاه ها و لشكرها در قرارگاه مركزي خاتم الانبياء(ص) جمع بودند و راجع به شكست در عمليات كربلاي چهار بحث مي كردند. بعد از اتمام مباحثي مرتبط با عمليات كربلاي چهار و با توجه به اينكه حضرت امام خميني(ره) فرموده بودند: رزمندگان عمليات جديدي را انجام دهند، فرماندهان با در نظر گرفتن اين پيام و وجود كثرت رزمندگان در منطقه در حال مشورت براي اجراي عمليات جديدي در منطقه بودند و براي اين منظور هم مناطق متعددي را مورد ارزيابي قرار مي دادند از جمله منطقه شلمچه. به هر تقدير، در آن جلسه سردار شهيد خرازي جلوي من در سمت راست و سردار حسن شفيع زاده فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه هم در سمت چپ نشسته بودند كه به ناگهان يكي از اين دو شهيد بزرگوار بلند فرياد كشيد: كي مي گويد در شلمچه نمي شود جنگيد؟ كي مي گويد نمي شود از همه موانع كار گذاشته شده توسط ارتش عراق در منطقه عبور كرد؟!
موانع آن روز كه بين ما و دشمن قرار داشت، به وسعت 3 تا 10 كيلومتر باتلاق، آب گرفتگي، ميدان مين، سيم خاردار، موانع مصنوعي و طبيعي متعددي را شامل مي شد كه با هدف بازدارندگي نيروهاي ما در رسيدن به دژ شلمچه پيش بيني شده بود. علاوه بر اين در صورتي كه از موانع مورد اشاره و دو رديف خطوط به هم پيوسته كمين عراقي ها عبور مي كرديم، تازه مي رسيديم به دژ اصلي شلمچه كه جلوي آن 250 متر سيم خاردار حلقوي به هم پيوسته وجود داشت. پشت دژ نيز سه رديف موانع هلالي يا نوني شكل با ارتفاع پنج الي شش متر تعبيه شده بود تا از دژ شلمچه محافظت كند. بعد از آن هم كانال هاي يازده پل و زوجي، اروند صغير و كبير، نخلستان، شهرك «دوعيجي» پشت سر هم قرار داشتند. با اين وجود آن شهيد بزرگوار فرياد برآورد «چه كسي مي گويد نمي شود از شلمچه عبور كرد؟ مگر غير از اين است كه ما براي سختي در جنگ ساخته شده ايم حال امام چيزي از ما خواسته باشد و بگوييم نمي توانيم هيهات!»
با اين سخن همه فرماندهان حاضر كه تا آن لحظه هنوز تصميمي نگرفته بودند، همگي اعلام آمادگي كردند. در چنين اوضاع و احوالي بود كه فرماندهان تصميم گرفتند عمليات كربلاي پنج را دوهفته بعد از عمليات كربلاي چهار انجام دهند يعني كربلاي چهار كه در چهارم دي 1365 انجام شد، دو هفته بعد از آن در تاريخ 19 دي 1365 زمان انجام عمليات كربلاي پنج تعيين شد. در اين فاصله زماني بسيار كم كار شناسايي ها به مقصد رسيد و بر پايه همين اطلاعات رزمندگان اسلام توانستند از دژ مستحكم عراقي ها در شلمچه كه به اذعان خودشان و همه مستكبران گيتي كه از آن به عنوان دژ نفوذ ناپذير ياد مي كردند، عبور كنند. البته موفقيت در اين عمليات فقط مرهون عنايت الهي بود. زيرا عمليات قبلي علي رغم همه تدابير اتخاذ شده و كار اطلاعاتي كه چندين ماه صورت گرفته بود با شكست مواجه شد و اين عمليات كه از طرح تا اجراي آن بيشتر از دو هفته زمان نبرد با موفقيت توأم شد.
حال ممكن است در اين جا اين سوال مطرح شود كه آيا آمادگي فرماندهان و گروه هاي اطلاعات و عمليات براي انجام عمليات كافي بود. در پاسخ بايد گفت كه حتماً كافي نبود اما اينكه چرا انجام شد، دليلش احساس تكليفي بود كه فرماندهان كردند. در واقع اينها حقايق دفاع مقدس است. در اين ميان وضعيت رزمندگان هم مثال زدني است. بچه هايي كه در عمليات كربلاي چهار شكست خوردند و مي خواهند در اين عمليات ايفاي نقش كنند. آنهايي كه چهار ماه است به مرخصي نرفته اند و 20 روز است كه در قرنطينه هستند، چه مي گويند؟ براي روشن شدن اين موضوع وضعيت يك لشكر را مثال مي زنم.
آن روز من در لشكر حضرت سيد الشهدا (ع) خادم رزمندگان بودم. نيمه هاي شب وارد اردوگاه كوثر واقع در كيلومتر 10 جاده اهواز : سوسنگرد شدم؛ جايي كه بيش از 10 هزار رزمنده در آنجا حضور داشتند. به هر جهت وقتي وارد اردوگاه شدم فرماندهان گردان ها و گروهان ها را احضار كردم و با آنها پيرامون برگزاري عمليات كربلاي پنج جلسه گذاشتم. بعد از اتمام جلسه قرار بود فردا صبح كه مصادف با سالروز ولادت حضرت زينب(س) بود، در صبحگاه با عموم رزمندگان اتمام حجت كنم.
نيمه هاي شب جلسه ما با فرماندهان گردان ها و گروهان ها و واحد تعاون لشكر حضرت سيدالشهدا(ع) به اتمام رسيد و آنها رفتند تا مقدمات لازم براي ايجاد آمادگي را در بين رزمندگان فراهم كنند. در همان زمان ميهمان عزيزي به نام حجت الاسلام «متقي كاشاني» امام جمعه گچساران از توابع كهكيلويه و بويراحمد وارد اردوگاه شدند كه در مواجهه به وي عرض كردم اگر مقدور است فردا در ميدان صبحگاه قدري براي رزمندگان صحبت كنيد كه پذيرفتند.
بدين ترتيب بعد از اتمام نماز صبح به محوطه اردوگاه آمدم. آن موقع هوا هنوز «گرگ و ميش» بود. هواي اردوگاه نيز طبق معمول با مه غليظي همراه بود. از سوي ديگر سوز سرماي خشكي هم در زمستان آنجا حاكم بود. اين سرماي خشك به قدري شديد بود كه پوست دست و لب رزمندگان ترك زده بود. در چنين شرايطي به محوطه اردوگاه آمدم كه از دور صداي رجزخواني رزمندگان را مي شنيدم ولي هنوز به واسطه وجود مه غليظ نيرويي را مشاهده نمي كردم. اين وضعيت ادامه داشت تا اينكه هوا روشن شد و من كه به اتفاق حاج آقا در ميدان صبحگاه ايستاده بودم، صداي رجزخواني و شعارهاي رزمندگان را با روزهاي قبل متفاوت احساس كردم. آنجا از همه پرسيديم كه چه اتفاقي افتاده است؟ در همين حال و هوا ديديم اولين گردان در حال وارد شدن به ميدان صبحگاه است. ما در ميان گردان هاي لشكر دو گردان غواص و آبي خاكي داشتيم. يكي گردان حضرت زينب(س) و ديگري گردان حضرت علي اكبر(ع) بود. اولين گردان كه وارد ميدان صبحگاه شد، گردان غواص كه حضرت زينب(س) نام داشت، بود. وقتي آنها را ديدم متوجه شدم حال و هواي اين بچه ها با تمام روزهاي دفاع مقدس فرق كرده است. خيلي از آنها كفن به تن دارند، پوتين و جوراب ها را از پا درآورده اند و پوتين ها را به گردن آويخته اند. يك طومار بزرگ هم پيش رو دارند كه مضامين مختلفي بر آن نوشته شده از جمله اينكه «اماما، ما اهل كوفه نيستيم كه شما را تنها بگذاريم.»
خدايا! ديشب چه اتفاقي در اين اردوگاه روي داده كه همه رزمندگان حاضر در اردوگاه كوثر با چنين وضعيتي دارند وارد زمين سرد اصلي اردوگاه كوثر مي شوند حتي پيمان نامه خود را هم با امام امضا كرده اند. (بعد از عمليات، اين پيمان نامه را خدمت امام بردم و به حضرتش تقديم كردم و وقت ملاقاتي هم براي رزمندگان جهت ديدار با ايشان گرفتم.) بدين شكل صبحگاه برگزار شد و پس از قرائت قرآن و صحبت هاي حاج آقا متقي نوبت به سخنراني رسيد و گفتم: «عزيزان، علت شكست ما در كربلاي چهار چه بود؟» بعد از تشريح دلايل شكست عمليات كربلاي چهار ادامه دادم: «برادران، امام از ما خواسته اند تا عمليات ديگري انجام دهيم. اما كي و كجا، چه زمان و مكاني، به لحاظ دارا بودن طبقه بندي قابل بيان در اينجا نيست.» مجدد عرض كردم: «برادران، جبهه ما، جبهه عشق است. جبهه ما جبهه داوطلبي است؛ يعني آمدن، ماندن و رفتن داوطلبي است. زيرا ما با عشق به خدا پا به اين ميدان گذاشته ايم. از اين رو هر كسي آمادگي ماندن ندارد مي تواند از صف ما جدا شود و همين امروز بدون مشكلي به تهران مراجعت كند.»
بعد از اين صحبت ها براي اينكه مبادا رزمنده اي به خاطر رودروايستي با من حيا كند و نتواند برود، سمت نگاهم را به سوي ديگري دوختم تا چشم هاي من و رزمندگان با يكديگر تلاقي نكند. پس از مدتي وقتي به صفوف منظم رزمندگان نگاه كردم، ديدم حتي يك نفر هم براي برگشتن داوطلب نشده است. اين باعث شد تا براي سلامتي رهبر شريف انقلاب و فرمانده معظم كل قوا و اينكه سايه ايشان بر سر ما مستدام باشد و ما هم به تكليف مان در دفاع مقدس اداي دين كنيم، هر كس تعدادي صلوات نذر كند به نحوي كه جمع بندي آنها به نشانه اقدام و اقتدار حضرت امام خميني (ره) در تشكيل ارتش 20 ميليوني دريادلان بسيجي به عدد 20 ميليون برسد. آن روز اين تعداد صلوات بين بچه ها تقسيم شد. حتي از همديگر عاريه مي گرفتند تا در ذكر صلوات جهت سلامتي و طول عمر امام سهم بيشتري نسبت به ديگري داشته باشند...


 عبورازدروازه قرآن مقابل مسجدجامع خرمشهر-شب عمليات كربلاي 4-ل10س