چهره معصومانه و کودکانه او بر روي تلويزيون نقش مي بندد، اوايل جنگ است، خرمشهر آزاد شده است. صحبتهايش اما به نوجوان نمي ماند. چون مردان الهي سخن مي گويد مثل «مردان خدا». مردان خدا را «مردان خدايي» مي شناسند. امام خميني (ره) هم آن شب او را از سيما، تماشا مي کند و دستور مي دهد تا اين نوجوان را به محضر او ببرند. هميشه آموزگاران، شاگردان خوب را بهتر تحويل مي گيرند!
آن نوجواني که امام را مجذوب خود کرده بود اولين بار فيلم او را در سال 1377 در اردوي راهيان نور ديديم. مبهوت مانديم از اين نوجوان. دور و برمان را که مي نگريستيم، بقيه هم حيرت زده مي گريستند. شايد بسياري اين فيلم را ديده باشند آن هم در عصري که فيلم ها به سرعت در رايانه و تلفن همراه و... بخش مي شود. بارها آن را ديده ايم، شنيده ايم و انديشيده ايم کيست اين نوجوان؟ سايت ها و وبلاگ ها، را جست وجو کرديم. جز همان فيلم و توضيحاتي پيرامون آن، چيز بيشتري نيافتيم. انتشارات هايي که کتب شهدا و خاطرات جنگ را چاپ مي کنند بررسي مي کرديم، زندگي نامه و خاطره اي و مطلبي از اين نوجوان مشاهده نکرديم! «کوچکترين ژنرال مين روب دنيا» لقبي است که در برخي وبلاگ ها به او داده بودند. اين «سردار کوچک» چرا اين گونه ناشناس است؟ در برخي وبلاگ ها او را «شهيد 14 ساله» ناميده بودند. در مراسم يادواره شهداي دانش آموز که در آبان سال 1384 با حضور رئيس جمهور و مسئولان بسيج دانش آموزي و فرماندهان بسيج و سپاه برگزار شده بود نيز اين نوجوان را «شهيدي که در سن 14 سالگي در دفاع از ميهن اسلامي به شهادت رسيده است» معرفي مي کنند!
سازمان عريض و طويلي که خود را متولي برگزاري يادواره اي براي شهداي دانش آموزي مي داند و اين نوجوان را به عنوان يکي از نمادهاي خود برمي گزيند نيز به خود زحمت پرس وجو درباره آن فيلم را نمي دهد!
تصميم بر آن شد تا پيرامون اين نوجوان گزارشي تهيه شود، اما تنها نشاني که از وي در دست داشتيم اين بود:
«مهرداد عزيزاللهي» اعزامي از اصفهان با همکاري بسيج اصفهان توانستيم با پدر و مادر «مهرداد»، سردار کوچک دفاع مقدس صحبت کنيم.
«خانم عذرا منتظري»، مادر شهيد مهرداد اولين جملاتي که بيان مي کند اين است: «اگر جوان ها نرفته بودند مملکت ما مثل عراق و فلسطين و افغانستان و هرزگوين مي شد. ما مديون خون شهدا هستيم.» اين مادر 6 پسر داشته که 4 نفر از آنها در جبهه ها حاضر بوده اند و مهرداد و مسعود به شهادت رسيده اند و محمد هم اکنون جانباز شيميايي مي باشد. پسر ديگر نيز جزء آزادگان بوده است.
مادر مهرداد با آهنگي بغض آلود مي گويد الآن طاقت نمي آورم فيلم را تماشا کنم. برخلاف آنچه برخي مي پندارند، مهرداد 6 سال در جبهه ها حضور داشته است و غير از مين روبي، در غواصي هم ماهر بوده است. آنها که سخنان مهرداد را شنيده و ديده اند تصديق مي کنند اين نوجوان همچون بسياري از رزمنده هاي دوران دفاع مقدس از سن خود سال ها جلوتر بوده است.
به گفته مادرش او نبوغ و استعداد بسياري داشته است . شهيد عزيزاللهي در بهترين هنرستان اصفهان در رشته برق تحصيل مي کرده است و در کنار حضور در جبهه از درس و بحث خود غافل نبوده است. مي پرسيم در تربيت مهرداد چه شيوه اي داشتيد که در آن سنين کم آن طور عادلانه و مردانه سخن مي گويد؟ مادرش مي گويد: «نمي دانم تقريبا هوش و ذکاوت او خدادادي بوده است.» محمود عزيزاللهي، پدر مهرداد جزو فرهنگيان بوده است.
او نيز در پاسخ به اين پرسش، نقش مادر و معلمينش را در اين رابطه مهم مي داند و مي گويد: مهرداد زياد سوال مي کرد و همه چيز را پيگيري مي نمود. هر سوالي هم که مي کرد در حد توان فهم خودمان جواب مي داديم و حقيقت را به او مي گفتيم. مثلا مي پرسيد خدا چيست؟ کجاست؟ و... ما هم جواب مي داديم خدا جسم نيست و نور خدا در تمام ذرات وجود دارد و مهرداد اين مسئله را به خوبي درک مي کرد.
خانم منتظري خاطره اي شنيدني از مهرداد در دوران اوايل انقلاب نقل مي کند: «در راه پيمايي ها بسيار شرکت مي کرد وقتي مجسمه شاه را از ميدان انقلاب پايين کشيدند از آنجا تا چهارراه تختي سر شاه را غلطانده بود. مهرداد متولد سال 1345 است. در اوايل انقلاب 10-12 سال داشت به ما گفت به چه کسي راي مي دهيد؟ گفتيم بني صدر! گفت چقدر اشتباه مي کنيد روزي خواهد آمد که بني صدر آرايش کرده و با چادر از مرز بيرون مي رود. خدا شاهد است انگار همين ديروز بود اين جمله را گفت. هميشه با بني صدر مخالف بود و با آن سن کم بصيرت زيادي داشت و ذهنش اندازه يک «سردار» باز بود.»
مقبره اي به نام مهرداد عزيزاللهي در گلزار شهداي اصفهان وجود دارد اما مادرش در اين باره نظر ديگري دارد. مهرداد در سال 1364 در عمليات کربلاي 4 در جزيره ام الرصاص در حال غواصي شهيد مي شود و تا 3 سال از پيکر او خبري به دست نمي آيد. بعد از اين مدت پيکري را که لباس غواصي به تن داشته و يک دست و پايش قطع بوده بدون هيچ پلاک و مشخصاتي براي خانواده عزيزاللهي مي آورند. مادرش مي گويد او مهرداد نبود من قبول نکردم و مي گفتم مهرداد مفقودالاثر است جريان خوابي که از مهرداد ديده است را تعريف مي کند. مهرداد در خواب به وي مي گويد «من در اين قبر نيستم.»
پدر مهرداد هم خواب ديگري ديده است و مي گويد: «من خوابش را ديدم از او پرسيدم تو مي آيي پيش ما و يا اينکه ما مي آييم پيش تو؟ جواب داد من ديگر نمي آيم، شما مي آييد پيش من. به خاطر همين من مي گويم مهرداد شهيد شده است.» مادرش از خاطرات مهرداد مي گفت: يک بار يک مين گوجه اي را خنثي کرده و در ساک گذاشته و به خانه آورده بود!! مهرداد روحيه شادي داشت و بچه نترس و شجاعي بود. او همچنين کاراته باز خوبي هم بود.
مهرداد در آن مصاحبه از پدر و مادرها مي خواهد احساساتي و وابسته نباشند و از پدر و مادر خود که زمينه آمدن او به جبهه را فراهم کرده اند تشکر مي کند اما جريان اعزام او به جبهه از زبان پدر و مادرش شنيدني است:
مادرش مي گويد: آمدند گفتند مهرداد مي خواهد به جبهه برود، من گفتم سنش کم است کاري از او بر نمي آيد بعد فهميدم او آموزش رزم شبانه هم ديده است! گفتم مسئله اي نيست و به جبهه رفت. پدرش ادامه مي دهد: به او مي گفتيم آنجا بايد مراقب باشي و هر خدمتي مي تواني انجام دهي و بارها خودم او را مي رساندم! بار آخر به او گفتم ديگر نمي خواهد بروي. مسعود شهيد شده است، محمد هم در جبهه است تو بمان، او به من گفت پدر اگر مي دانستي عراقي ها چه بلايي به سر هم وطن هاي ما مي آورند، اين را نمي گفتي. من بايد حتما بروم...»
مهرداد وصيت نامه اي نداشت اما از او دفترچه خاطراتي به جا مانده است که به گفته مادرش برخي برگه هاي آن را گروه هايي که براي مصاحبه آمده بودند بريده بودند.
از اين مادر شهيد راجع به مسعود شهيد ديگر اين خانواده هم پرسيديم: مسعود پسر ساکت و آرامي بود در رزم دفاع، ديسک کمر گرفت و از سربازي معاف شد و در سپاه استخدام شد. نامه اي از او به دست ما رسيد که فلان روز فلان ساعت شهيد مي شوم و 19 اسفند سال 60 شهيد شد. نوروز سال 61 به ما خبر دادند. در وصيت نامه اش نوشته بود همه کار من را خودتان انجام دهيد و من و پدرش او را شستيم و کفن کرديم و در قبر گذاشتيم!
اگر مهرداد بود الآن حرفش چه بود؟ مادر جواب مي دهد «ايراد به اين برنامه ها مي گرفت» مي گويم کدامين برنامه ها؟ صدايش با بغض درمي آميزد و کمي بلند مي شود: «اين برنامه ها براي اسلام نيست؛ بدحجابي، اعتياد، بي بندوباري، گراني و... اينها ما را عذاب مي دهد... اينها از نبود پسرانم بيشتر عذاب آور است. بارها شده خدا را شکر کردم که رفتند و نيستند اين برنامه ها را ببينند. اگر بودند مريض مي شدند. مملکت ما شيعه است نبايد اين برنامه ها باشد کلا رها کردند بعضي مسائل قبلا اين گونه نبود. به خانواده شهدا بي عزتي مي کنند علنا مي گويند مي خواستيد اجازه ندهيد بچه هايتان بروند...!»
پدر مهرداد هم مي گويد: «اينها خانواده شهدا را زجر مي دهد بعضي مطالب متاسفانه پيگيري نشد.»آري... در جامعه اي که مهرداد عزيزاللهي فراموش شوند و در پس پرده غفلت قرار گيرند اين گونه مسائل عجيب نيست. رها کردند، رها کرديم و...
مادر اين بار با عصبانيت بيشتري مي گويد: «چندي قبل در تلويزيون برنامه شيطان پرست ها را نشان مي داد. واقعا عذاب آور بود... در جمهوري اسلامي يک نفر شيطان پرست باشد، يک جوان اين طور شود؟ خيلي برنامه هاي مملکت به هم ريخته است...»
مسئولين فرهنگي، دست اندرکاران بسيج و... اگر توجه به شهدا داشتند و اين الگوهاي ناب را به جوانان معرفي مي کردند، بي شک اين گونه اين مادر شهيد بي تاب نمي شد و آه نمي کشيد... همه مشکلات از تهاجم فرهنگي نيست حجم بيشتري از آنها به خاطر تغافل فرهنگي ماست !
مهرداد عزيزاللهي در ميان شهدا بسيار است؛ چشم هاي ما بسته است...
نوجوان بود ولي زيرک و تيز
روح چون کوه، ولي جسمش ريز
ذهن مملو شده از فکر جهاد
آسمان جبهه مرکب هم باد
مادرش شيرزني زهرايي (س)
گل گلدان نه، گل صحرايي
داد در راه خدا ياد به او
«مهردادي» که خدا داد به او
راه سرخي که ولي اللهي است
نوجواني که «عزيزاللهي» است
«عاصيا» دادن جان آسان نيست
قيمت قرب خدا جز جان نيست
شعر از طلبه بسيجي
(محمود عصر جديد)
بسم الله الرحمن الرحيم رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي. با سلام بر امام زمان (عجل الله فرجه الشريف) و نائب بر حقش قلب تپنده مستضعفان جهان امام خميني (ره) و شهداي راه حق و حقيقت و مجروحين و معلولين. مهرداد عزيزاللهي هستم. اعزامي از اصفهان که 14 سالمه. انگيزه اي که باعث شد به جبهه بيام... واقعا اون برادرايي که قبلا جبهه بودند و مي آمدند براي ما تعريف مي کردند جبهه چه خاصيت هاي خوبي داره... که مثلا هر کسي بره ساخته ميشه از هر لحاظ و ديگه اون ناخالصي ها و اون گناهاش در اونجا... در جبهه معصيت نمي شد... من به جبهه اومدم شايد کمکي در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه.
¤ چند وقت است در جبهه هستي؟
الآن حدود 8-9 ماهه که در جبهه هستم. 3 ماه آن را در کردستان بودم.
¤ در کردستان چه کار مي کرديد؟
در کردستان جنبه تبليغاتي بوده که ما کار مي کرديم.
¤ در اين مدت که در گردان تخريب هستيد چه کارهايي انجام داده ايد؟
تو اين مدت البته ما هيچ کاري نکرديم. هر کاري که مي شد خدا مي کرد. ما فقط وسيله بوديم. همين حالا که ما داشتيم با موتور از خط مي آمديم. يک خمپاره تقريبا 5 متري ما خورد. قشنگ 5 متري موجش ما را تکان داد و يک ترکش هم نخورديم ما فقط وسيله بوديم در اين جبهه ها. هيچ کاره ايم. ضعيفيم در مقابل اين قدرت ها. فقط خداست که ما را ياري مي کند.
¤ در محورهاي مختلف عراق که مين مي گذارند مين خنثي کرديد آيا براي محورهاي خودمان مين کاشتيد؟
خنثي بله کرديم. يک مقدار در عمليات بيت المقدس بود که براي برادرامون در فتح خرمشهر وحله اول و دوم و سوم که معبر باز کرديم. عمليات رمضان بود که معبر باز کرديم در تيپ نجف اشرف که واقعا معجزات زيادي بر ما شد همين عمليات که معبر باز نکردم در گردان بودم.
¤ وقتي مي آمدي جبهه پدر و مادرت راضي بودند، از آنها اجازه گرفتي؟
پدر و مادر من اتفاقا زمينه آمدن به جبهه را خودشان درست کردند. واقعا از آنها تشکر مي کنم که اجازه دادند بيام جبهه. به بقيه پدر و مادرها هم مي گم اين قدر احساساتي نباشند. وابسته نباشند که فرزندشون بياد جبهه ... بگذارند فرزندشون بيايد، خودشان بيايند ساخته بشن در اين جبهه ها. به نظر من هر کس حداقل بايد يک هفته بياد و جبهه ها را حتي به صورت تماشا نگاه کند.
¤ تا حالا رفتي براي مين گذاري؟
بله رفتيم ولي از نظر امنيتي درست نيست بگم کجا...
منبع : هفته نامه صبح صادق6/8/87