درست 4 سال پیش در همین ایام مردم شریف ایران در حال چشیدن طعم پیروزی آزمون مردم‌سالاری خود در انتخابات ریاست جمهوری بودند که دشمنان قسم‌خورده آنها به همراهی فتنه‌گران داخلی دست به شورشی بزرگ علیه جمهوریت این نظامِ برخاسته از رأی ملت زدند. در میان اغتشاشات پس از انتخابات ، دشمنان و فتنه‌گران، اقدام به بی‌نظمی، آتش زدن اموال عمومی و آسیب زدن به جان و مال مردم تهران کردند. در این میان تعدادی از جوانان بسیجی و حزب‌اللهی که به دفاع از نظام خود برخاسته بودند مورد حمله وحشیانه این جماعت به‌اصطلاح دموکراسی‌خواه قرار گرفته به‌شدت مجروح ، جانباز و بعضی به شهادت رسیدند. نکته جالب توجه اینجاست که اصحاب فتنه فضای رسانه‌ای را با کشته‌شدگان دروغین خود پر کردند و حتی به مجلس ختم فردی زنده رفتند اما هیچ اشاره‌ای به جنایات خود و شهدای بسیجی این فتنه‌ی اسرائیلی ـ امریکایی نکردند.



شهید حسین غلام کبیری ، 17 ساله و بسیجی فعال حوزه ۳۵۵ امام حسن مجتبی (ع) ناحیه مقاومت بسیج شهرری ری بود که در ۲۵ خردادماه سال ۸۸ وقتی برای تامین امنیت حوادث بعد از انتخابات به منطقه سعادت آباد اعزام شده بود اما به وسیله یک دستگاه خودروی پراید زیر گرفته شد و بر اثر خونریزی شدید و جراحت وارده به شهادت رسید. پس از مدتی راننده خودروی پراید توسط پلیس شناسایی و دستگیر شد و بر اساس شکایت خانواده شهید دادگاه رسیدگی به این پرونده در تاریخ ۲۴ خردادماه سال ۹۰ در شعبه ۷۵ کیفری استان تهران آغاز شد.


علی نصیری ۱۹ ساله که در زمان حادثه ۱۷ سال داشت متهم شد که در۲۵ خرداد سال ۸۸ در منطقه سعادت آباد شهید حسین غلام کبیری و چند تن از بسیجیان را با خودرو پراید مصدوم کرده و منجر به شهادت شهید کبیری شده است.
حسین به روایت پدر
حسین خیلی مهربان بود، خیلی بچه‌ی ساده، با ایمان و خوبی بود. صبح‌ها می‌رفت مدرسه تا ۴، ۴ هم می‌رفت پایگاه تا ۱۰‌–‌۱۱ شب؛ وقتی می‌آمد می‌گفتیم مگر تو درس و مشق نداری؟ می‌گفت خب مدرسه می‌روم پایگاه هم می‌روم، فرقی ندارد با هم. خلاصه حسین در این کارها خیلی فعال بود.

شب‌ها می‌رفت گشت می‌داد. چهارراه چشمه علی می‌رفت ، چهار راه خط آهن، فلکه دولت‌آباد. می‌گفتیم مواظبت کن از خودت، حواست باشد یک وقتی یکی با چاقویی چیزی حمله می‌کند، می‌گفت نه، کاری به کسی نداریم، ما فقط ماشین‌ها را بازرسی می‌کنیم.



برای انتخابات رئیس‌جمهوری نمی‌توانست رای بدهد، چون ۱۸ سالش نشده بود، اما از صبح رفت تا غروب آن‌جا بود. گفتم تو که رای نمی‌توانی بدهی، برای چه این‌جا ایستادی؟ گفت خب من کمک می‌کنم. تا ۱۰-۱۱ شب آن‌جا بود. ۱۱:۳۰ بود آمد. موقعی که شمارش آغاز شد به او گفتند «حسین می‌‌توانی بروی، داخل مسجد شما را راه نمی‌دهیم». آمد پشت در مسجد نشست تا رای‌ها که شمارش شد، به او گفتند چه کسی رای آورده، بعد آمد خانه. من نبودم، سر کار بودم، صبح آمدم دیدم از خستگی دیروز هنوز خوابیده است.
صبح روز شنبه ۲۳ خرداد هم امتحان داشت. رفت امتحانش را داد و آمد، گفت دیگر امتحاناتم هم تمام شد؛ دیگر بچه مدرسه‌ای نداری. رفته بود کنکور دانشگاه امتحان بدهد گفتیم دانشگاه که قبول نمی‌شود، همین‌طور رفته بود امتحان بدهد، بعد از اینترنت دیدیم قبول شده اصلا ما باورمان نمی‌شد.
بعد از آن دوباره می‌خواست برود برای کنکور دانشگاه دولتی، کارتش را هم گرفته بود‌، دیگر نرفت! یکشنبه شب رفت بیرون، صبح دوشنبه فرستاده شد بیمارستان. رفتیم رسیدیم به او، یک ساعت بعدش تمام کرد ...
دست من را گرفت فشار داد، بلند شد آن‌قدر گریه کرد، اکسیژن دهانش بود، سرم دستش بود، بلند شد نشست دست من را فشار داد، گریه کرد اشک می‌ریخت مثل ابر بهار، نمی‌دانستم دیدم فقط پاهایش بسته است، نمی‌دانستم که پهلویش هم شکسته است. گفتند پاهایش شکسته، گفتم عیبی ندارد، یکی دو دقیقه کنارش ایستادم گریه کردم، آمدم بیرون بعد از یک ساعت گفتند که تمام کرد. حرفی به آن صورت برای من نزد، چون اکسیژن در دهانش بود حرفی نزد که بگوید چه اتفاقی افتاده است، کجا رفته، برای چه رفته؟ بسیجی بود دیگر، به او ماموریت داده بودند برود سعادت‌آباد، از این‌جا رفت سعادت‌آباد، آن‌جا شهید شد.
تقلب که نبود، چون آقای احمدی‌نژاد رای آورده بود این‌ها به خاطر این می‌خواستند یک کاری کنند که رای او باطل شود. وقتی ایشان رای ‌آورد آن‌ها از ناراحتی‌ای که داشتند می‌خواستند همه رای‌ها را باطل کنند.

حسین به روایت مادر
 

حسین مال ائمه بود، بیمه‌ی ائمه بود‌. حسین در کودکی یک مریضی‌ای گرفت، چهل روزش بود که دکترها جوابش کردند، یعنی تمام بیمارستان گفتند «این نمی‌مونه»، ما برداشتیم در ملحفه پیچیدیم‌اش، آوردیم بیمه‌ی امام زمانش کردیم‌، مریضی‌اش خوب شد، اصلا روز به روز بهتر و خوشگل‌تر شد. دکترها گفته بودند ناراحتی دارد، اصلا نمی‌ماند.



حسین که شهید شد، از سر کوچه تا ته کوچه برایش گریه می‌کردند، آن‌قدر که اخلاقش خوب بود‌. خیلی معرفت داشت‌، شجاع بود، نترس بود. مثلا در همان روز آمد بعد از ظهرش من این‌جا نشسته بودم، آمد گفت «مامان انقدر شلوغ شده بود»، گفتم کجا؟ گفت «ولیعصر که رئیس جمهور سخنرانی کرد». گفتم «حسین تو رفته بودی؟»، گفت «آره». گفتم «چه خبر بود؟»، گفت «مامان یه سنگ‌های بزرگی آورده بودن پرتاب می‌کردن»، گفتم «اگر یه دونه از اونا تو سرت بخوره تو ضعیفی از بین می‌ری» گفت : نه‌.
شبش هم آمد باز می‌خواست برود. ساعت حدود ۹ بود، اذان می‌گفتند. گفتم خوب الان اذان است دارد میرود مسجد، جایی نمی‌رود. این چند روزه هم من همش می‌گفتم «خوب شلوغه نرو»، می‌گفت «مامان این‌جا که نیست، بالاهاست. دیگر ما خودمان یک بسیجی هستیم، بسیجی هم معلومه باید چیکار کنه.» خیلی نترس بود یعنی از شجاعت و معرفت حرف نداشت. خیلی خوب بود، ما خیلی ناراحتیم، ولی ناراحت برا شهید شدنش نیستیم.
حسین یک بچه‌ی با ایمان و با خدا بود. یعنی اذیتش به مورچه هم نمی‌رسید. هر موقع می‌رفتم مدرسه سوال می‌کردم برای درسهایش نمره‌هایش عالی بود. برای زیارت‌های عاشورا دوشنبه‌ها صبح زود می‌رفت. من گفتم خوب جوان است، دنبالش یک روز صبح رفتم تعقیبش کردم گفتم ببینم کجا می‌رود. رفتم دیدم رفت داخل مدرسه، وقتی زنگ خورد رفتم به مدیرش گفتم چرا حسین ما دوشنبه‌ها زود می‌آید؟ گفت حسین دوشنبه‌‌ها می‌آید وسایل نمازخانه، زیارت عاشورا‌، چای و … را آماده می‌کند برای بچه‌ها.
خیلی فعال بود. از مدرسه می‌آمد زنگ می‌زد می‌گفت مامان حوزه‌‌ام‌، پایگاهم یک ربع دیگه می‌آیم. اخلاقش حرف نداشت. رشته‌اش نقشه‌کشی ساختمان بود‌؛ رفت امتحان داد برای دانشگاه آزاد. بعد از اعلام نتایج یکی از خواهرانش کارمند است، شماره‌ی کارت حسین را گرفت تا از اینترنت ببیند. من همین‌جور که الان نشسته‌ام، نشسته بودم، هیچکس خانه نبود حسین هم مدرسه بود پدرش هم شب‌کار بود همیشه‌، همین‌جور نشسته بودم گوشم به تلفن بود. دیدم تلفن زنگ خورد، خواهرش گفت می‌دانی مامان چه شده! از خوشحالی نمی‌دانست چه کار کند، گفت حسین قبول شده!
خصوصیات حسین حرف نداشت‌، یعنی از وقتی حسین رفته، تمام دوستانش‌، آشناهای محل، برای حسین همین‌جور گریه می‌کنند. اصلا باور نمی‌کردند که حسین رفته باشد سعادت‌آباد. چون تا نماز این‌جا بود. حسین بچه‌ی آخرمان بود. خیلی برای‌مان عزیز بود، جان ما بود و حسین. الان  جایش خالی‌ است در خانه.
از مسئولین از طرف ریاست جمهوری آمدند، از طرف رئیس مجلس‌، از طرف شهرداری کل تهران‌، ستاد نماز جمعه… خلاصه مسئول‌ها خیلی آمدند. من که رفتم بیت رهبری، عکس حسین را بردم‌، کارت دانشجویی‌اش را بردم‌، قبولی‌اش را بردم ...
بعد از شهادتش، ماه رمضان ، روزه داشتیم که رفتیم که نماز جماعت را با «آقا» خواندیم. آقا را که دیدیم دیگه نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم. حسین دوست داشت آقا را ببیند. همیشه می‌گفت چرا ما را از طرف بسیج و مدرسه نمی برند آقا را ببینیم. وقتی ایشان را دیدیم، گریه می کردیم. آقا گفتند دخترم خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است. دیدار آقا برای ما از همه بهتر بود.



و در آخر مادر شهید غلام کبیری در مظلومیت فرزندش این گونه بیان داشت : حسین چند روز قبل از شهادتش به همراه یکی از دوستانش وقتی به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی مشرف شد به دوستش سفارش میکند اگر شهید شد روی قبرش این شعر را بنویسند:


من حسینم که شهید ره جانان شده ام            
من فدایی ره مکتب قرآن شده ام
به دل آرزوی کرب و بلا بود و لیک               
آرزو بر دل و مهمان شهیدان شده ام

خاطراتی شنیدنی

۱- دکتر گفت : دیگر دیر شده . بچه که زردی می گیرد آن هم به این شدت زود باید جراحی شود .

دلم شکست . ملحفه پیچیدم و بردمش خانه . گفتم یا صاحب الزمان (عج) این پسر همنام جد بزرگوار شماست . او را بیمه موسی بن جعفر (ع) کرده ام . . .

خیلی گریه می کرد . آرام زدم به پهلویش . برای معاینه که بردیم گفتند : همان ضربه کوچک ، کار خودش را کرد . دیگر به عمل نیازی نیست . رئیس بیمارستان می گفت : عکسش را بدهید می خواهم این معجزه را به همه نشان بدهم .

۲- پیاده می رفت مدرسه و می آمد . تعجب کردم . پیگیر که شدم فهمیدم پول توجیبی هایش را می دهد به پیشنماز مسجد تا به نیاز مندان برساند .

۳- داشت مرد می شد ! راه می رفت و درباره انقلاب می پرسید . تحقیقاتش که کامل شد گفت : من به این نظام اعتقاد دارم .

چون با منطق پذیرفت دیگر کوتاه نمی آمد .

۴- درس که نداشت می رفت سر کار . برایش کم نمی گذاشتیم . اما می خواست روی پای خودش بایستد .

۵- با آن همه کار ، دم افطار دیگر رمق نداشتیم . حسین تازه می رفت صف نانوایی ، سنگک گرم ببرد سر سفره . می گفتم : عجب حالی داری تو .

می گفت : تو چرا بی حالی ؟!

۶- خودش می نشست لباسش را اتو می کرد . نامرتب بیرون نمی آمد . می خواستیم با او جایی برویم مجبور بودیم دستی به سر و وضعمان بکشیم .

۷- خستگی اش را ما ندیدیم . به کار ، نه نمی گفت . فرق نمی کرد روضه هیئت باشد یا عروسی بچه بسیجی ها در فرهنگسرا . پای کار محکم می ایستاد .

۸- می گفتم : بابا این از تو بزرگتر است . نگاه به هیکلش بکن . هوس کتک داری ؟

این حرف ها برایش معنا نداشت . می گفت : کسی که امنیت نوامیس جامعه را به خطر می اندازد باید نهی از منکر شود .

۹- تازه به آن محل رفته بودیم . غریب بودم . بچه های هم سن و سال من یک گوشه نشسته بودند . داشتم رد می شدم .چشمش به من افتاد . آمد جلو . زود گرم گرفت و مرا کشید وسط دوستانش . شدم بچه هیئتی . دیگر احساس غریبی نداشتم .

۱۰- بابام می گفت : آهان . . . ! رفیق یعنی این .

خیلی های دیگر هم به مادرش می گفتند : خوش به حالت . چه پسری داری .

۱۱- جانشین معاون عملیات پایگاه بود . پایگاه حجتیه شهر ری . با بسیجی هایی از محله شهادت که یکی از مذهبی ترین و پرافتخارترین نقاط این شهر است . کارت فعال نداشت اما فعال بود . اولین نفری بود که وارد پایگاه می شد و آخرین نفر بود که بیرون می رفت . کارش در بسیج از روی تکلیف بود .

۱۲- رفتیم فلافلی . قرار بود من مهمانش کنم . سیصد تومان بیشتر نداشت . همان را با اصرار گذاشت توی جیبم . می گفت : تو زن و بچه داری . لازمت می شود .

۱۳- زیارت شاه عبدالعظیم برایش تکراری نمی شد . دلش که می گرفت یک راست می رفت همان جا . انگار نه انگار این همان حسین قبلی است ! شوخی هایش کنار می رفت . روی صورتش فقط اشک بود و اشک .



۱۴- عشق زیارت بود ! هر برنامه ای بود خودش را می رساند . این وسط ، حال و هوایش در جمکران دیدنی تر می شد .

 ۱۵- منتظر مجلس نمی ماند . برای خودش هر جا که بود روضه می خواند و سینه می زد . همیشه زیر لب نجوا داشت . گفتم : پسر ! شاید مردم فکر کنند دیوانه ای ! گفت : من حسینم . عشق من هم حسین است .

۱۶- همه اش می گفت : من آخر شهید می شوم . می خندیدم . می گفت : حالا نگاه کن . اگر آخرش شهید نشدم !

به مادرش هم این را گفته بود .

۱۷- استعداد خوبی داشت . یک بار هم تجدید نیاورد . طرح ساختمانی اش در جشنواره مقام آورد و سکه گرفت . برای دانشگاه یک بار که امتحان داد قبول شد آن هم در شهر خودش ، بدون کلاس کنکور .

به آینده اش خیلی امید داشتیم .

۱۸- نگاهی به قبرها کرد و گفت : می خواهم بدهم سنگ قبرم را بنویسند . ورودی امامزاده عبدالله بود . شوخی کردم اما . . . توی حال خودش بود . گفت : برای رفتن خیالم راحت است . داشت استغفار می کرد . درست دو روز قبل از شهادتش .

۱۹- از راه که رسیدم دیدم ناراحت و افسرده است . هیچ وقت این طور ندیده بودمش . شروع کردم به حرف زدن . نمی خواستم چیزی روی دلش سنگینی کند . بغض کرده بود .

توی خیابان با چند نفر بحثش شده بود . می گفت : بر فرض تقلب شده ، دیگر چرا به عکس امام اهانت می کنید ؟

۲۰- قیافه اش ، صورتش ، حالتش ، نگاهش عوض شده بود . بگویم معصومیت یا نورانیت در چهره اش پیدا بود ، اغراق نکرده ام . از شوخی های همیشگی اش خبری نبود . گفت : می خواهند برایم زن بگیرند ! گفتم : برو تو که بچه ای هنوز ! چند ثانیه نگاهم کرد .

با هم شروع کردیم به نقشه کشیدن . با آن برنامه ریزی عجب مراسمی می شد . مگر چند روز طول کشید ؟ دنیا روی سرم خراب شد.

۲۱- از حمام که درآمد لباس های مرتبی پوشید و نشست سر سفره . گفت : مادر ، روزت مبارک . به شوخی گفتم : این طوری که قبول نیست ! سرش را پایین انداخت . گفت : الان دستم خالی است اما کار می کنم و . . .

از دلش درآوردم . اما ته دل خودم ماند . طاقت شرمندگی اش را نداشتم . چه می دانستم این آخرین روز دیدار است .

۲۲- جلوی آینه ایستاد . تمام قد ، خودش را ورانداز کرد . شب های قبل می گفتم : شلوغ است . خطر دارد مادر . اوباش از پشت خنجر می زنند ! آن شب زبانم باز نشد . برگشت نگاهم کرد . نگاهی که هنوز دلم را می لرزاند .

۲۳- بچه ها همه شان خسته بودند . صبح باید می رفتند سر کار . شب هم درگیری . یکی کاسب بود . یکی کارمند یا کارگر . فرقی نمی کرد . بسیجی ، بسیجی است .

حسین هم خسته بود . فقط یک لقمه نان خورد که گفتند عملیات است . راه افتاد و رفت سعادت آباد .

۲۴- دلم می خواهد آن راننده پرایدی که نصف شب بچه بسیجی ها را زیر می گرفت  ببینم . همان که حسینم را شهید کرد .

کاری اش ندارم به خدا ! فقط می خواهم بپرسم دلت آمد پسر به این قشنگی را از مادرش بگیری ؟!

۲۵- در آن اطراف شهیدی نبود که پیکرش را بیاورند و او به تشییعش نرفته باشد . برای شهدا از دل و جان مایه می گذاشت .

تشییع خودش هم دیدنی بود . در قطعه 55 همسایه شهدا شد . حالا هم به برکت شهدا اسمش سر زبان ها افتاده است .

۲۶- رفته بودیم مشهد انگار . دور سفره ای بزرگ نشسته بودیم . صدایی بلند شد : آقا دارد می آید . . . حسین پرید . آماده آماده بود . زد روی شانه من . گفتم : نه . من نمی توانم .

معطل نماند . رفت که رفت .

۲۷- خون شهید هیچ وقت هدر نمی رود . دیدید یک دفعه شورش ها خوابید . فتنه گرها رسوا شدند . خون پاک او چهره زشت و حیوانی منافقان را برملا کرد و سندی شد بر اثبات مظلومیت ناگفته بسیجیان خامنه ای .

بر اساس خاطراتی از : حسن غلام کبیری ( پدر شهید ) – مادر شهید -  حبیب غلام کبیری ( برادر شهید ) – آقایان : هومن آذرمیر – علی جوالی – امیر ناصری – حامد ملا – محمد جواد سعیدی – اصغر برزگری .




و اما ، صدای حامیان ولایت  ...

برای مقبره ات لاله زار کافی نیست

سبد سبد نفس سبزه زار کافی نیست

خودت بگو به کدامین گناه کشته شدی

بهانه ی "وسط کارزار!" کافی نیست

به مادرت چه بگویم، شهادتش تبریک؟

که مویه اش همه شام و نهار کافی نیست؟

تمامی حکماء جهان اگر گویند

برای فتح ولایت شعار کافی نیست

بگو مذاب شود موج غیرت مردم

برای تشنه لبان شوره زار کافی نیست

شهید مینگرد هر زمان به وجه الله

برای فتنه شان انتظار کافی نیست