به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزارشهدای تهران، آنقدر درسخوان بود وزرنگ که دو مقطع تحصیلی پنجم وششم ابتدائی را دریک سال به پایان رسانید.دبیرستان راکه تمام کرد،توانست صندلی خالی یکی ازدانشگاههای معتبر آمریکا را از آن خود کند واز سوی دانشگاه پذیرش تحصیلی بگیرد.هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود که چمدانهایش را بست وراهی آمریکا شد.سالهای 58 ،59 انجمن اسلامی دانشگاهشان در امریکا ،محل فعالیتهای انقلابیش بود.دشمن که به سرزمینمان حمله کرد دلش طاقت نیاورد،از همه حلالیت طلبید واینباردوباره چمدانهایش را بست وراهی ایران شد.جبهه های جنگ برای شهید مسعود ابراهیمی نوید دانشگاهی به وسعت تمام خاکهای زمین را داشت که نمره قبولیش را در سال 61 در رقابیه عملیات فتح مبین ،از خدا گرفت وپذیرفته شد.در نیمه یک روز گرم تابستانی در ماه مبارک رمضان،توانستیم مادر مهربان ودوست داشتنیش رابر سر مزار ش در قطعه 26 ملاقات کنیم.از او خواستیم که کمی برایمان ازفرزند شهیدش بگوید و از اینکه چه شد که یکباره سنگر علم ودانش را رها کرد وخود را به صف مجاهدان در راه حق رسانید...

مادر با همه مهر وصفایی که داشت وبا لبانی که از شدت عطش روزه داریش خشک شده بودند،برایمان از فرزندشهیدش سخن گفت...

مادر شهید مسعود ابراهیمی


باید به ایران برگردم

موقعی که دانشگاه قبول شد،هنوزانقلاب نشده بود.رفت آمریکا جنگ که شروع شد برگشت.گفتم که چرا برگشتی مگه دلت نمی خواست درست رو ادامه بدی.گفت چرا دلم نمی خواست،اگه دلم نمی خواست که اینهمه درس نمی خوندم ،که یه ضرب قبول شم.ولی به دوستام تو آمریکا گفتم که باید برم...

فقط برای رضای خدا کار می کنم

بعد از اینکه برگشت رفت توسپاه.یه مدت بازپرس زندان مهاباد شد.تعداد زیادی از ضد انقلاب رو خودش به تنهایی دستگیر کرده بود.گفته بودن که اگه هر کسی اینو بتونه دستگیر یا ترورش کنه،150 هزار تومن جایزه داره.نتونستن اونجا کاری بکنن.بعد یه مدت گفته بود که می خوام برم جبهه.ازش خواسته بودن که نره.گفته بودن تو بازپرس نمونه ای هستی نرو ،گفته بود نه تو جبهه بیشتر به من احتیاج دارن،باید برم.گفته بودن باشه اگه نمی خوای بازپرس باشی بیا ورئیس شهربانی مهاباد بشو.گفته بود من نه برای مقام نه برای خانوادم ،فقط برای  رضای خدا می خوام که برم...
اینبار که برگشتم باهم به زیارت می رویم

18 روز مونده بود به عید سال61 که برای بار دوم می خواست بره منطقه،بهش گفتم،بمون بعد از عید برو شما که همیشه این ور اون ور هستی،حداقل عید پیش ما باش.گفت مامان اونهایی که قبل از من رفتن مگه خونواده ندارن.دید که من ناراحتم گفت ناراحت نشو مامان اینبار که برگشتم باهم می ریم مشهد بعدش هم می ریم شاه چراغ رو زیارت می کنیم.رفت وشهید شد وقتی می خواستن پیکرشو برگردونن آدرسش گم می شه ،فقط اسمش روش بوده.اشتباهی می برنش  مشهد،اونجا صاحبش پیدا می نمی شه تو حرم امام رضا طوافش می دن می فرستنش شیراز اونجا هم خونوادش پیدا نمی شه میبرنش شاه چراغ رو هم طواف می کنه .می خوان به عنوان شهید گمنام دفنش کنن که یکی از دوستاش که تو منطقه باهاش بوده می بینتش ومی گه من خونوادشو می شناسم وبه این طریق به ما خبر می دن که مسعود شهید شده.22 روز بعد از شهادتش که پیکرش رو برامون آوردن انگار تازه خوابش برده بود،هیچ فرقی نکرده بود از پیکرش خون تازه می زد بیرون...



شهید مسعود ابراهیمی


به جای زیارت پولهاتونو به آدم محتاج بدید

یه بارقبل از انقلاب ما که می خواستیم بریم مکه،اومد وبه من وباباش گفت یه چیزی بگم گوش کننین.گفتیم چی گفت نرین مکه.گفتم چرا اخه؟ گفت به جای اینکه برین پولتونو اونجا خرج کنین بیاین پولتونو بدین به یه آدم مستحق ومحتاج.گفتیم نه ما دوست داریم بریم مکه.گفت پس حالا که می خوایین برین ،یه کاری بهتون بگم انجام بدید.4،3 روز بعد تقریبا 50 تا کتابچه که به سه زبان فارسی،انگلیسی وعربی بودآورد داد به ما که درمورد انقلاب وامام بود گفت ،گه یک دونه از اینها رو بگیرن دیگه راه برگشتی ندارین .گفتم اشکالی نداره شما بده من می برم .گفت رفتین مکه ومدینه هر کدوم از اینها روبه بهانه اینکه می خواین قران بخونین بزارینشون لای یه کتاب قران .توی ساکم جاسازیشون کردم وبردمشون فرودگاه بالاخره هر جوری شده بود اینها رو ردشون کردم.وتو مکه ومدینه هم به بهانه خوندن قران یکیشونو می ذاشتم لای قرانهای اونجا...


فقط جلوی پیشروی تانکها رو بگیرید

اونقدر فداکار بود که هیچ وقت خودشو نمی دید.موقع شهادتش یه ترکش خورده بوده تو پاش،خیلی خونریزی داشته.فرماندشون می گفت وقتی که ترکش خورد رفتیم که بلندش کنیم ،گفت با من کاری نداشته باشین برین جلو ونزارین تانکاشون بیان جلو...

وقتی شهید شد کاملا احساس کردم

تو تلوزیون خبر شهادتشو اعلام کرده بودن ولی ما نشنیده بودیم.بعد یک نفر اومد دم درخونه وگفت که از مسعود چه خبر.گفتم که من خبر ندارم گفت مسعود مجروح شده.گفتم نه مجروح نشده مطمئنم شهید شده.چون اون شبی که شهید شد ،من احساس کرده بودم،داشتیم شام می خوردیم پدرش گفت که چرا شام نمی خوری ،گفتم که نمی تونم بخورم.گفت نگران نباش من بهت قول می دم که مسعود 20 روزه دیگه بر میگرده من هم گفتم که بهت قول می دم که دیگه بر نمی گرده...

داریم راه کربلا رو باز می کنیم

خودم هیچ وقت خوابشو ندیدم.دیگران خوابشو می بینن وبهم خبر می دن .یک باری اومده بودم بهشت زهرا ،یه وقتی سرم رو بلند کردم دیدم که خیلی دیر شده. گفتم خدایا چه جوری برگردم.بالاخره 2 نفر روپیدا کردم که اونها کمکم کردن وبه هر سختی بود خودمو رسوندم خونه.همون موقع یک نفری اومد وگفت که من عکس پسرت رو دیده بودم ولی خودشو ندیده بودم .تو خواب دیدم که سوار یه ماشینه باری توی جاده داره کار می کنه. گفتم که اینجا چه کار داری می کنی ،گفت داریم جاده کربلا رو باز می کنیم.اگه من یه پیغام داشته باشم می رسونی به مادرم .گفتم که من مادرشما رو نمی شناسم. گفته بود به پدرم بگین اون به مادرم خبر میده .گفته بود که به مادرم بگین که مگه به من قول نداده بودی که گریه نکنی...
مزار شهید مسعود ابراهیمی/قطعه26


به پایان گفتگویمان که با مادر شهید مسعود ابراهیمی رسیدیم،ازوی خواستیم تاانتظارش را از ما  ،که زندگیمان را مدیون فداکاری وایثار پسر او ودیگر شهیدانیم ،در قالب جمله ای به یادگار بگزارد.با لبخندی که جز مهر ومحبت مادانه اش تفسیری برایمان نداشت ،گفت:"شهیدان را فراموش نکنید وپیرو راستین راهشان باشید..."