باری که کبوتر دلمان هوای خوشه چینی از دامان پر مهرمادرانی می کند که روزی تمام هستیشان را که ،همان فرزند نورچشمی شان بود،در طبق اخلاص گذاشتند وتقدیم ساحت الهی کردند،گامهایمان شیدا وشیفته ،راهی قطعات شهدای بهشت زهرا (س) می شود.در این اندیشه ایم که کدامیک از این صدفهای بهشتی که گوهرانی اینچنینی در خویشتن پروراندندما را پذیرا خواهند بود.سنگ مزارها وجعبه های شیشه ای مزین به نام شهیدان قطعه 26 راکه یکی یکی رد می کنیم،در میان حجم انبوهی از شهیدان گمنام ،مادری را در حال شستن سنگ مزار فرزند شهیدش می یابیم.آرام که کنارش می نشینیم،با همان سادگی ومهربانی مادرانه اش مارا در جمع ضیافتی که با فرزندش دارد، می پذیرد.

اومادر سردار شهید قاسم گرجی،فرمانده ستاد تیپ 20 رمضان است.همان او که توانست خود را به صف یاران آخرالزمانی سیدالشهدا برساند وزیر لوای بت شکن قرن،تبری شود به برندگی ذوالفقار علی...

مادر،آنقدر نرم وآرام سخن می گوید که دوست داریم ساعتها بنشینیم وبه سخنان مهربان مادرانه اش گوش فرا دهیم.از قاسم برایمان می گوید واز اینکه...


مادر شهید قاسم گرجی


از همان زمان انقلاب پای کار بود

وقتی اتفاقات انقلاب شروع شد پسر من دبیرستانی بود.از همون موقع خیلی انقلابی بود.صبح تا شب وشب تا صبح تو تظاهراتها بود.من خودم با دوتا بچه دوقلو که کوچیک بودن پا به پای اونها تو تظاهراتها شرکت می کردم.می گفتم بذار اگه قراره شهید بشن من هم با اونها شهید بشم.

خیلی زود ازدواج کرد

20 سالش که شد،به من گفت که می خوام ازدواج کنم.به خواهرش که گفتم، گفت اخه قاسم هنوز بچه است،20 سالشه.یه روز با خودش دوباره صحبت کردم.یادمه خیلی دوستش داشتیم.تو خونواده عزیزترین کس بود.هر کاری که می خواستیم انجام بدیم با اون مشورت می کردیم.گفتم قاسم جان تو حالا 20 سالته.برات ازدواج کردن زوده .گفت مامان جان اگه من به واسطه ازدواج نکردن به گناه بیفتم،اونوقت تقصیر شماست.با اینکه خودش هم قبلا گفته بود که حتما شهید می شه ولی اصرار داشت که زود ازدواج کنه.خواهرش گفت که اون پاسداره واگه شهید بشه دلت می سوزه که خواسته شو عملی نکردی.قبول کردیم که ازدواج کنه.بالاخره با دختر خانومی که خیلی مومن وخوب بود ازدواج کرد.ولی عروسی نگرفت.گفت من پاسدارم باید مثل حضرت علی وحضرت فاطمه عروسی کنم.

با هم عازم کردستان شدند

بعد6 الی 7 ماه که پیش ما بودن،گفت که می خوام برم کردستان.گفتم قاسم جان اونجا الان پاسدارها رو سر می برن. تورو خدا نرو.گفت مامان اونجا خیلی شلوغه و وضعش خرابه.من باید برم اونجا .الان هم می خوام با زهره  برم.خواهر وشوهر خواهرش که پاسدار بود،4 تایی باهم رفتن کردستان.3 یا 4 سال کردستان بودن.من همیشه تنم می لرزید.می ترسیدم که بلایی سرشون بیاد تو کردستان.

حامداو الان 28 ساله است
قاسم وخانومش بعد از مدتی ،صاحب یه پسر شدن.اسمشو گذاشتن حامد.الان  حامد 28 سالشه.اون موقع که پدرش شهید شد.حامد 3 سالش بودوپدرش 24 ساله بود.


                                                      شهید قاسم گرجی



موقع تشکیل تیپ محمد رسول الله (ص)به جنوب رفت

4 سال تو کردستان بود بعد موقع تشکیل تیپ محمد رسول الله ازش  خواستن که بره جنوب.اونجا فرمانده شد.یه روز گفتم تو رو خدا بیا بچه ات مریضه.گفت من باید 3 ماه هم اینجا بمونم .با من اینجا کار دارن.گفتم خیلی وقته که ندیدمت بیا ببینمت برگرد.اومد وفقط 10 روز موند.کربلای 5 که شروع شد برگشت.


هروقت شهید شدم بین شهدای گمنام دفنم کنید

 یه روز بهش گفتم مامان قاسم نری اونجا شهید بشی.گفت مامان مگه خون من از بقیه رنگین تره.برادرم 4 سال قبل شهید شده بود .اومدیم سر مزارش .یه نگاهی به من کرد گفت مامان هر وقت من شهید شدم بین شهدای گمنام من رو دفن کنید.گفتم این چه حرفیه تو می زنی ،گفت نه دیگه موقعشه .4 یا 5 ماه دیگه من شهید می شم.خودش می دونست به زنش هم گفته بود که الان من چند وقته که شبها خواب دایی شهیدم رو می بینم.در واقع وصیت کرد که بین گمنامها دفنش کنیم.موقعی هم که شهید شد هر جایی رو کندیم نشد.آخرسر اومد بین این همه شهید گمنام که دورو برشن دفن شد.هم بالا سرش پر از شهید گمنامه وهم پایین پاش.البته برادرش،اون یکی پسرمم که اسمش محمود بود، هم شهید شده.اون جانباز شیمیایی بود.حدود 10 ساله که اونم شهید شده.

خانواده من خدا را دارند

ما شهر ری هستیم.یه روز بهش گفتم اگه تو بری وشهید بشی خونوادت چی کار کنن.زن جوون وبچه کوچیکت چی کار کنه.گفت اونا خدا رو دارن.خدابالا سرشونه نگه دارشونه. من اصلا لیاقت ندارم برای شهادت .ولی تو کربلای 5 ،شهید شد.

تو سه راهی مرگ شلمچه شهید شد

موقع اذان صبح، قاسم با 3 نفر دیگه تو سه راهی مرگ شلمچه ،راه رو گم می کنن.می خوان که برگردن.اونجا یه سنگرهایی بوده که هر کدوم می رن تو یه سنگری.دوستاش می گن قاسم تاصبح مناجات می کرده وقرآن می خونده.همشم تیر به اطرافشون می خورده ومرتب صدا میزده که فلانی زنده هستی؟.ولی همونجا خودش تیر می خوره وشهید می شه.

موقع شهادتش بدنم شروع به لرزیدن کرد

من صبح زود که از خواب بیدار شدم ونماز خوندم،دیدم بدنم داره می لرزه .گفتم یا ابوالفضل یا حضرت زهرا من نمی دونم کدوم یکی از بچه هام شهید شدن.اون روزو پاشدم وخونه رو تمیز کردم چون می دونستم که یکیشون شهید شده.که بعد خبر آوردن قاسم شهید شده.

                                                     مزارشهید قاسم گرجی




درد ودل مادر قاسم وشرح ماجرای شهادت فرزند ش که به انتها رسید،از او خواستیم تا جمله ای به عنوان ارمغان این گفتگو، از قاسم برایمان بگوید شاید که آویزه گوشمان باشد وچراغ راهمان.مادر جمله ای از وصیتنامه فرزندش را برایمان به یادگار گذاشت:
"قدر هم را بدانید، دنیا به هیچ کس وفا نکرده و نخواهد کرد. تنها چیزی که باقی می ماند، اعمال ماست. قدر این تجمعات دینی و مذهبی و موقعیت خوبی که در دست ماست بدانید و یاوران خوبی برای امام بزرگوار باشید."