من فقط یکسال را در دبیرستان تحصیل کرده ام، سال 1363 در دبیرستان حاج تقی آقابزرگ؛ آن هم با راهنمایی و هدایت برادر بزرگترم مهدی. دهه 60 در دبیرستانها طرحی موسوم به "طرح کاد" اجرا می شد، من چون با تاخیر در دبیرستان ثبت نام شده بودم، مشاغل برتر به دانش آموزان پیش از من تعلق گرفته بود، بنابراین بالاجبار باید در کارگاه کابینت سازی به نام "کابینت سازی میلاد" مشغول بکار می شدم. البته با اینکه نامم بعنوان آخرین نفر لیست درج شده بود، خیلی خوش شانس بودم که صاحب کارگاه انسانی بسیار دلسوز و مهربان بود. خیلی از دانش آموزان آرزو داشتند بجای من دراین کارگاه مشغول بکار شوند.

یکشنبه های هر هفته را باید در این کارگاه کار می کردم، نکته بسیار جالب تر دستمزدی بود که صاحب کارگاه بابت کارکرد یک روزه به من پرداخت می کرد. حق الزحمه 300 ریالی مبلغ قابل توجهی بود که هزینه های یک هفته ام را پوشش می داد. من خیلی خوشحال بودم که از این بابت فشار کمتری به برادرم مهدی وارد می کردم؛ چرا که پیش از آن مهدی مجبور بود از ناحیه کارگری مبلغی را بعنوان کمک خرج به من پرداخت کند. او در حوزه علمیه امام محمد باقر(ع) تحصیل می کرد، روزهای پنجشنبه و جمعه را کارگری می کرد تا هم مخارج روزانه خود و هم مخارج مرا تامین کند. پول پرداختی او بسیار با برکت بود و من هم با حساب و کتاب، آن را خرج می کردم، در دنیای نوجوانانه با اینکه به سختی روزگار می گذراندم، اما احساس خوشبختی می کردم. هر روز که می گذشت وابستگی عاطفی من به مهدی بیشتر از گذشته می شد.

غروب یک روز یخ بندان بهمن ماه، پایان این خوشبختی زودگذر من بود. آن روز مهدی نزد من آمد و پس از کلی خوش و بش، 1000 ریال وجه نقد، به اضافه چند قطعه عکس و دفترچه حاوی وصیتنامه و خاطرات اعزام های مختلف به مناطق جنگی اش را به من داد و خداحافظی کرد. خداحافظی تلخی که یادآوری آن روز، لحظات سخت و دشواری را برایم بوجود می آورد. این آخرین دیدار من و مهدی بود، دیداری که در فضای بسیار سنگین انجام شد. با اینکه کلی حرف برای همدیگر داشتیم، اما گویی زبان هر دوی ما قادر به تکلم نبود.روزها و روزها گذشتند تا به روزهای پایانی اسفند نزدیک شدیم. اسفندی که ماه حماسه‌ای بزرگ و جاودانه در تاریخ دفاع مقدس ماست؛ حماسه مجنون. حماسه هورالعظیم. 

آن روزها پدر و مادرم در بام بسیار بی قرار بودند، مدتی بود که از مهدی نه نامه ای به دستشان رسیده بود و نه تلگرافی، مادر بسیار بی تابی می کرد. من هر چه که در توان داشتم، تلاش می کردم تا او را آرام کنم. پدرم با اینکه صبورتر و مقاوم تر نشان می داد، اما پیدا بود که در دلش غوغایی برپا بود. شب عید نوروز سال 1364 شب تلخی برایم بود، زمان تحویل سال نو، آغاز شب بود. یا مقلب القلوب های پدر گو اینکه از خبر ناگواری اطلاع داشته باشد، بسیار با حزن و اندوه از دل بیرون می آمد. مادرم هم با چادر خال خالی همیشگی اش بصورت مداوم نماز می خواند و دعا می کرد. فضای بسیار معنوی و روحانی ای در منزلمان ایجاد شده بود، من هم همپای آنان، در حالیکه قرآن را بر روی زانوانم گذاشته بودم، به کمک شعله چراغ فانوس، مشغول تلاوت کلام الله مجید بودم.

دلشوره داشتم و در فکر فردای سختی بودم. همه نوع سناریو از مقابل چشمانم می گذشت، تلخ ترین آنها همانی بود که در ساعات آغازین نخستین روز فروردین 1364 روی داد. پس از نماز صبح پیکی در منزلمان را دق الباب کرد و پس از آن ضجه های مادرم آغازشد؛ ضجه هایی که هنوز هم هرگاه در ذهنم طنین می اندازد، سخت آزارم می دهد. گاهی اوقات فکر می کنم اگر عقربه زمان به گذشته برگردد و باز در همین نقطه بایستد، من حاضرم همه چیزم را بدهم تا هیچگاه صدای ضجه های مادرم را نشنوم.  آن روز مردم جنازه مهدی را تا بهشت نبی بام مشایعت کردند، تشییع باشکوهی که تا آن روز کمتر نظیر آن را دیده بودم.



سپس پیکر پاک او را در کنار سایر شهدا بخاک سپردند.امروز یاد شهدای عزیزعملیات بدر را به زمزمه می‌نشینم. شهیدانی که در بیست و سوم اسفند 1363 در اوج خلوص، برای رضای حضرت حق، هستی خویش را فدا کردند و جاودانه شدند. این روز‌ها یادآور خلوص نیت، ایثار، فداکاری و مظلومیت آنهاست تا آیینه‌ای باشند برای ما نیازمندان همیشه کاروان شهادت؛ از آن روی که خود را محک بزنیم، آیا به آن همه جانفشانی و از خود گذشتگی آنان وفادار مانده‌ایم؟ نام هایشان که برای ما آشناست؛ مبادا با راهشان بیگانه شویم. اگر چنین کنیم فردایی سراسر سرافکندگی فرا روی ما  خواهد بود.


منبع:صدهزاران(حسین نصرتی برادر شهید مهدی نصرتی)