جمعی از بسیجیان گردان حضرت زینب (س) لشگر 10 سیدالشهدا که در اول مرداد 67 و حمله مجدد رژیم بعث عراق پس از پذیرش قطعنامه 598، مصادف با روزی که حضرت اسماعیل پدر را در اجرای فرمان الهی و رفتن به قربانگاه همراهی می‌کرد، در کامیونی که 28 رزمنده دفاع مقدس سوار بر پشت آن ،از پادگان دوکوهه به سمت سه راهی کوشک در حرکت بودند مورد اصابت خمپاره قرار می گیرند .در این حادثه ار میان 28 رزمنده ای که سوار بر کامیون بودند فقط 5 نفر شهید شدند که تنها سادات این 28 نفر رزمنده پشت کامیون بودند .

از میان پیکرهای تکه تکه شده این 5 شهید سادات،قسمتی از پیکر شهید سید صاحب  که شلوار پلنگی به پا داشت ،شناسایی شد و به این ترتیب پاهای او میهمان قطعه 40 بهشت زهرا وسروتنش به همراه پیکرهای تکه تکه شده 4 شهید سادات دیگر میهمان قطعه ای از خاک زمین در سه راهی کوشک شد،که محل عروجشان به سوی معبودشان بود...


بقعه شهدای خمسه سادات


پدرشهید سید صاحب باره فرزندش  می گوید:" سیدصاحب در نامه‌اش نوشته بود که «جنگ تمام نشده است، من برنمی‌گردم، اگر برگردم طوری برمی‌گردم که کسی مرا نشناسد. جنگ جنگ تا رفع فتنه» جنازه‌اش طوری بود که او را از شلوار پلنگی و جورابش شناختیم. در بهشت زهرا هم در ابتدا او را نشان‌مان نمی‌دادند. پشت فانوسقه‌اش هم اسمش را نوشته بودند. به خاطر اینکه صورت سیدصاحب را ندیده بودم، شب و روز خواب نداشتم .بعد از شب هفتم سیدصاحب، در عالم خواب امام زین‌العابدین(ع) را در کربلا دیدم که جایی میان قتلگاه و خیمه‌گاه سوار بر اسب بودند. از اسب پیاده شدند. مرا در آغوش گرفتند و به ایشان گفتم: «آقا، صاحب من شناخته نشده» ایشان گفتند: «هشت سال دیگر شناخته می‌شود»، این خواب را برای کسی تعریف نکردم و پیش خودم گفتم او اسیر است. سال 75 که هشت سال تمام از آن خواب می‌گذشت، گنبد سبز خمسه سادات در سه راهی کوشک ساخته شد. دقیقاً بعد از هشت سال.

در دوران بچگی سیدصاحب، خیلی‌ از اطرافیان به نیت جدش، نذر او می‌کردند؛ حتی چند مسیحی حاجت گرفته بودند. سیدصاحب 8 ساله بود که به زیارت امامزاده هاشم در شمال رفتیم. در زیارتگاه همین‌طوری به زبانم آمد و به صاحب گفتم: مردم آن‌قدر برای تو نذر می‌کنند، آخر تو هم می‌شوی امامزاده صاحب در سه راهی. این جمله را به شوخی گفتم اما اکنون صاحب، در سه راهی کوشک واسطه حوائج مردم شده است.

سالگرد سیدصاحب بود که یک جوان سر مزار سیدصاحب شانه مرا گرفت و گفت: «حاجی من حاجت دارم، برایم دعا کن. دختری را برای ازدواج می‌خواهم که 30 ماه تمام بزرگ‌ترها را به منزلشان فرستادم، اما قبول نمی‌کنند» برایش سر مزار سیدصاحب دعا کردم. بعد از 12 روز همان جوان تماس گرفت و گفت: «حاجی، حاجتم را گرفتم. پدر و مادر دختر با من تماس گرفتند که برای ازدواج راضی شده‌اند» به او گفتم بعد از عروسی حتماً به زیارت سیدصاحب در سه راهی کوشک برو آنها هم بعد از مراسم عروسی به زیارت سیدصاحب و شهدای سادات رفتند"

 مزار شهید سید صاحب محمدی در قطعه 40 بهشت زهرا کمی بالاتر از مزار شهدای گمنام قطعه 44 قرار دارد  که اکنون زیارتگاه عاشقانی است که بعد از زیارت تکه های بدن مطهرش  در سه راهی کوشک مشتاقانه به زیارت نیمی دیگر از پیکر به جامانه اش می آیند تا هم مرهمی بر دردهای بی درمانشان بیابند وهم او را شفیع روز محشرشان خوانند...


شهید سید صاحب محمدی

 

 

 خمسه سادات شهید گردان زینب (س) !   عمه تان زینب ،آن هنگام  که در اسارت دژخیمان آل امیه ،چراغ پرفروغ هدایت بود وشمع سوزان روشنگری،بی گمان می دانست حادثه کربلا ،حادثه ای به وسعت تاریخ است وشما جوانان روزی،برگی دیگر از از واقعه عاشورا را در کتاب قطور زمان ورق خواهید زد...

یاریمان کنید،تاامروز دیگر بار  ما ورق زنیم برگی دیگر از حادثه کربلا را ،تا دوباره عمه تان زینب به اسارت زاده گان بنی امیه، نباشد ومصیبت 1400 ساله زینب با ظهور مولایمان مهدی پایان یابد! دعایمان کنید...