مسافر کربلا /
شهید علیرضا کریمی متولد 22 شهریور سال 1345 مقارن با ایام ماه مبارک رمضان در محله سیرجان اصفهان بدنیا آمد.

بدلیل بیماری شدیدی که داشت پزشکان معتقد بودند که زیاد زنده نمی ماند.به طوری که در 4 سالگی کبد وی از بین رفته و دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود. روزی سیدی سبزپوش به مغازه پدرش مراجعه کرده و بی مقدمه می گوید کار خوبی کردی که علیرضا را نذر آقا ابالفضل(ع) کردی.همین امروز سفره آقا ابالفضل (ع) را پهن کن و به مردم غذا بده، 3 مجلس روضه برای حضرت در حرمش نذر کرده ای که من انجام می دهم. سپس اسکناسی را جهت برکت کاسبی به پدر می دهد...

آن روز بچه به طرز معجزه آسایی شفا می یابد به طوری که سال ها بعد قهرمان ورزش های رزمی می شود. در عملیات محرم در اثر اصابت گلوله خمپاره سر و دست و پای او مجروح می شود. بعد از پایان دوران مجروحیت به جبهه باز می گردد.فرمانده گردان امیرالمؤمنین(ع) به خاطر شجاعت و مدیریتی که علیرضا از خود نشان داده بود، مسئولیت دسته دوم از گروهان ابالفضل(ع) را به او می دهد. در آخرین دیدار با خانواده اش به مادر می گوید ما مسافر کربلائیم راه کربلا که باز شد بر می گردیم. در پایان آخرین نامه ای که فرستاد نوشته بود به امید دیدار در کربلا. در عملیات والفجر 1 هر دو پای علیرضا مورد هدف تیرهای عراقی قرار می گیرد و در جواب فرمانده اش که می خواهد او را به عقب بیاورد می گوید ، شما فرمانده ای برو بچه ها منتظرت هستند.علیرضا در حالیکه روی زمین افتاده و به سختی می خواست خودش رابه سمت تپه ها بکشاند، ناگهان یکی از تانک های عراقی به سرعت به سمت وی رفته و از روی پاهایش رد می شود.در اینجا فقط 16 ساله بود.16 سال بعد درست همان روزی که اولین کاروان به صورت رسمی عازم کربلا می شود پیکرش را در منطقه فکه شمالی پیدا کرده و شب تاسوعای حسینی به وطن باز می گردانند.به خواب مسئول گروه گروه تحفس لشکر امام حسین(ع) می آید و محل دفنش را هم می گوید. مردم در مسجد در دسته عذاداری کنار پیکرش تا صبح می مانند.
مقدمه :
هر آنكه نيست در اين حلقه، زنده به عشق
به او نمرده، به فتواي من نماز كنيد(حافظ)
"چه غافلند دنياپرستان و بيخبران، كه ارزش شهادت را در صحيفههاي طبيعت جست و جو ميكنند و وصف آن را در سرودهها و حماسه و شعرها ميجويند و در كشف آن از هنر تخيل و كتاب تعقل مدد ميخواهند و حاشا! كه حل اين معما، جز به عشق ميسر نگردد" و "گوارا باد بر اين شهيدان، لذت اُنس"

نفس مسيحائي امام راحل، انسانهائي را تربيت كرد كه براي قرنها الگوئي از انسان كامل را به بشريت ارائه كردند و جهان را براي پذيرش مصلح آخرالزماني آماده نمودند.
آري، اينان راهي نوراني را در مقابل ما گشودند كه درخشندگي آن سالهاي سال انقلاب و اسلام ما را بيمه خواهد كرد و دست طمع دشمنان را از آن قطع خواهد نمود.
نوشتار حاضر، گوشههائي از زندگي نوجواني است كه امام عزيزما، الگوي او قرار گرفت. بيشك، عليرضاي مجموعه ما يكي از كساني است كه ره صد ساله عارفان را يك شبه طي كرد و خود چراغي شد براي آيندگان!
ما در اين كتاب به دنبال اين نيستيم كه اسطورهاي دست نيافتني و انساني ماورائي را ترسيم كنيم، بلكه به دنبال الگوئي عملي و راهي هستيم كه آنان رفتند، تا ما نيز ادامه دهنده راه نوراني آنان باشيم. انشاءالله
اولین آشنایی
آخرین روزهای سال هشتاد و دو بود. در خلوت تنهائی خودم نشسته بودم و به وقایع یک ماه اخیر فکر میکردم. یک ماه قبل با سختی بسیار، هفتاد نفر از بچه های مدرسه را بردیم زیارت امام رضا(ع)، آنجا بود که از آقا خواستیم زیارت کربلا را نصیبمان کند.
یک روز که روبروی حرم نشسته بودم جوان مداحی مشغول خواندن بود و حال خوشی داشت. آخر مداحی رو به حرم کرد و با صدای سوزناکي گفت: آقا، خیلی از رفقامون با آرزوی کربلا، جبهه رفتن و شهید شدن اما آقاجون به حق مادرت ما رو کربلائی کن. بعد هم این بيت زيبا را خواند:
پنجره فولاد رضا(ع) برات کربلا می ده هر کی که کربلا می ره از حرم رضا(ع) می ره
***
در این مدت که صَدام کنار رفته، خیلی از دوستانم به صورت غیر قانونی رفته بودند و من، چون میدانستم رهبر و مراجع تقلید با این کار مخالفند فقط میخواستم از طریق قانونی اقدام کنم.

از مشهد که برگشتیم چند نفر از مربیان اردو از طریق قانونی راهی کربلا شدند و حسرت ما را بیشتر کردند. البته تنبلی از خودم بود که پیگیری نکردم. اما بعد، من هم تصمیم گرفتم در یکی از کاروانها ثبت نام کنم.
وقتی مراجعه کردم مسئول شرکت زیارتی گفت: تا دو ماه دیگر جا نداریم. بعد، شماره تماسي را داد و گفت: بعداً تماس بگیريد.
به هر حال رفقای ما در روز عاشورا کربلا بودند و پس از انفجارهای آن روز، راه کربلا برای مدتی بسته شد.
***
ایام عید نوروز برای دیدار اقوام به اصفهان رفتیم. روز آخر تعطیلات به گلزار شهدا و سر مزار شهید خرازی رفتم. وسط هفته و نزدیک ظهر بود و کسی در آن حوالی نبود. با گریه از خدا خواستم، تا ما هم مثل شهدا، راهي کربلا شویم.
بعد هم راه افتادم به سمت مزار فاضل هندی. توي حال خودم بودم و برای خودم شعر میخواندم. از همان شعرهائي كه شهدا زمزمه ميكردند:
این دل تنگم عقده ها دارد گوئیا میل کربلا دارد
هنوز به مزارش نرسیده بودم که سنگ قبر یک شهید توجهم را جلب کرد. با چشمانی گرد شده بار دیگر متن روی سنگ را خواندم. نزدیک اذان ظهر بود و می خواستم به مسجد بروم اما انگار نیروی عجیبی مرا همان جا نگه داشت.

آنجا مزار شهید شانزده سالهای به نام علیرضا کریمی بود که عاشق زیارت کربلا بوده و در آخرین دیدار به مادرش چنین گفته: میروم و تا راه کربلا باز نگردد برنمیگردم. در روزی هم که اولین کاروان به طور رسمی راهی کربلا می شود. پیکرش به میهن باز می گردد!!
این را از ابیاتی که روی سنگ مزارش نوشته بود فهمیدم. حسابی گیج شده بودم. انگار گمشدهاي را پيدا كردم. گوئيا خدا ميخواهد بگويد كه گره كار من به دست چه كسي باز ميشود.
همان جا نشستم و حسابی عقده دلم را خالی کردم. با خودم میگفتم: اینها در چه عالمی بودند و ما کجائیم؟! اینها مهمان خاص امام حسین(ع) بودند و ما هنوز لیاقت دیدار کربلا را پیدا نکردیم. بار دیگر ابیات روی قبر را خواندم:
گفته بودی تا نگردد باز، راه راهیان کربلا عهد كردي برنگردی، سرباز مهدي پيش
ما
با علیرضا خیلی صحبت کردم و از او خواستم، سفر کربلای مرا هم مهیا کند. گفتم: من شک ندارم که شما در کربلا سیر می کنی، تو را به حق آقا امام حسین(ع) ما را هم کربلائی کن.
با صدای اذان به سمت مسجد حرکت کردم. در حالی که یاد این شهید و چهره معصومانه اش از ذهنم دور نمی شد.
روز بعد راهی تهران شدیم. آماده رفتن به سر کار بودم که شماره تلفن کاروان کربلا روی طاقچه، نظرم را جلب کرد. گوشی تلفن را برداشتم و شماره گرفتم. آقائی گوشی را برداشت. بعد از سلام گفتم:
ببخشید، من قبل از عید مراجعه کردم برای ثبت نام کربلا، میخوام ببینم برای کِی جا هست، که یکدفعه پرید تو حرفم و گفت: آقا ما داریم فردا حرکت میکنیم. دو تا از مسافرامون همین الان کنسل کردن، اگه می تونی همین الان بیا!!
نفهمیدم چه طوری ظرف نیم ساعت از شرق تهران رسیدم به غرب. اما رسیدم. مسئول شرکت زیارتی را دیدم و صحبت کردیم.
گفت: فردا هفت دستگاه اتوبوس از اینجا حرکت میکنه. قراره فردا بعد از یک ماه، مرز باز بشه و برای اربعین کربلا باشیم. اما دارم زودتر می گم، اگه یه وقت مرز رو باز نکردن یا ما رو برگردوندن ناراحت نشین.
گفتم: باشه اما من گذرنامه ندارم. گفت: مشکل نداره، عکس و اصل شناسنامه خودت و خانمت رو تحویل بده. بعد ادامه دادم: یه مشکل دیگه هم هست؛ من مبلغ پولی که گفتید رو نمی تونم الان جور کنم. نگاهی تو صورتم انداخت و بعد از کمی مکث گفت: مشکلی نیست، شناسنامه هاتون اینجا میمونه هر وقت ردیف شد بیار.
از صحبت من با آن آقا ده روز گذشته، صبح امروز از مرز مهران عبور کردیم و وارد خاک ایران شدیم حوادث این مدت برای من بیشتر شبیه خواب بود تا بیداری.

هشت روز قبل، با ورود به كربلا، ابتدا به حرم قمربني هاشم رفتيم. در ورودي حرم، براي لحظاتي حضور علیرضا، همان شهید عجیبی، که خدا سر راهم قرار داد را حس كردم و ناخودآگاه به يادش افتادم.
بعد از آن هر جا که میرفتم به يادش بودم. نجف، كاظمين، سامراءو... سفر کربلای ما خودش یک ماجرای طولانی بود. اما عجیبتر این بود که دست عنایت خدا و حضور شهید کریمی را در همه جا میدیدم.
در این سفر عجیب، فقط ما و چند نفر دیگر توانستیم به زیارت سامرا مشرف شویم و آنچنان زیارتی بود که باورکردنی نبود.
هر جا هم میرفتیم ابتدا به نیابت از امام زمان(عج) و بعد به یاد علیرضا زیارت میکردیم. این مدت، عجیبترین روزهای زندگی من بود.
پس از بازگشت، بلافاصله راهی اصفهان شدم و عصر پنج شنبه برای عرض تشکر، به سر مزار علیرضا رفتم. هنوز چند کلامی صحبت نکرده بودم که آقای محترمی آمدند و فهمیدم برادر شهید و شاعر ابیات روی سنگ قبر است.
داستان آشنائی خودم را تعریف کردم و ماجراهای عجیبی را هم در آنجا از زبان ایشان شنیدم، بعد هم تصمیم گرفتم خاطرات این سردار کوچک و بی نشان را جمع آوری کنم.
زندگینامه
بیست و دوم شهریور سال چهل و پنج و در ايام ماه رمضان به دنیا آمد. پزشکان گفته بودند که به خاطر بیماری شدید این مادر، بعید است بچه زنده بماند. اما خدا خواست که او بماند.
چهار سال از عمرش گذشت اما این پسر به قدری مریض و ضعیف است که تا کنون بجز شیر و دارو چیز دیگری نخورده. وقتی هم پزشک او را معالجه کرد گفت: به خاطر مصرف زیاد دارو، کبد بچه از بین رفته و امیدی به زنده ماندنش نیست.
روز بعد سیدی سبز پوش به مغازه پدر مراجعه کرد و بی مقدمه گفت: مش باقر! پسرت، عليرضا را نذر آقا ابالفضل(ع) کن!! همین امروز سفره ابالفضل برقرار کن و به مردم غذا بده. سه مجلس روضه هم برای حضرت در حرمش نذر کردهاي كه من انجام ميدهم. بعد هم اسکناسی را به پدر می دهد برای برکت کاسبی!

آن روز، بچه به طرز معجزه آسائی شفا می یابد. هر روز هم بزرگتر ميشود و قوی تر، تا اینکه سالها بعد قهرمان ورزشهای رزمی میشود.
علیرضا به نماز اول وقت و جماعت بسیار اهمیت می داد. حتی در دوران دبستان صبح ها با مادر به مسجد میرفت. در ایام پیروزی انقلاب، با اینکه سن کمی داشت اما حماسه ها آفرید.
سال اول جنگ، دوم راهنمائی بود. همان سال فعالیت فرهنگی را در مسجد محل آغاز کرد. برگزاری اردو برای بچه های دبستانی، تبليغات،کلاسهای قرآن و احکام و...
مثل خیلی از نوجوانان آن دوران تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد تا توانست به جبهه اعزام شود. همرزمانش حماسه او را در تپه های صلوات آباد کردستان به یاد دارند.
در عملیات محرم از ناحیه سر و دست و پا مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت. در حالی که شجاعانه در مقابل پاتک دشمن مقاومت میکرد
وقتی برای آخرین بار راهی جبهه میشد. در پاسخ مادرش که پرسید: کی بر میگردی. جواب داد: هر وقت که راه کربلا باز شد!

در فروردین ماه شصت و دو برای عملیات والفجر یک راهی فکه شد. علی، آنقدر شجاعت و مدیریت داشت که مسئول یکی از دسته های گروهان ابالفضل(ع)بود. در جریان حمله نیروهاي اسلام، مورد اصابت گلوله تیربار عراقی قرار گرفت و هر دو پایش را تقدیم نمود. اما شجاعانه مقاومت کرد و مظلومانه به شهادت رسید.
شانزده سالش تمام شده بود که پرکشید. شانزده سال بعد هم برگشت. درست همان روزی که اولین کاروان به صورت رسمی عازم کربلا می شد!!
آمده بود به خواب مسئول بچههای تفحص و گفته بود که پیکرش کجاست. این را هم گفت که؛ موقعش شده من برگردم!! وحرفهای دیگر ...
نذر آقا ابالفضل (ع)شده بود. ارادت عجیبی هم به آقا داشت. نمیدانم چه شد و چه کسی هماهنگ کرد. اما علیرضا روز تاسوعا با فریاد یا ابالفضل(ع) تا گلزار شهدای اصفهان تشییع شد و کنار دوستانش رفت.
از آن روز تا حالا حضورش را بیشتر حس می کنیم. بیشتر دوستان و بستگان هر وقت گرفتاری پیدا می کنند سراغ علیرضا می روند. رفقايش می دانند، نزد خدا خیلی آبرو دارد. آخر او گناهی نکرده بود. در جبهه به تکلیف رسیده بود و تکلیفش را چه خوب انجام داده بود.
روزی حلال (محمد کریمی)
پدرم در محل به مش باقر کبابی معروف بود. مغازه کبابی و بریانی داشت. صبح از خانه خارج میشد. عصرها هم بر میگشت.
به نماز اول وقت در مسجد خیلی اهمیت میداد. لذا صبح ها برای نماز و غروبها هم برای نماز مغرب به مسجد میرفت. بی سواد بود ولی بسیاری از سورهها را از حفظ میخواند.

استعداد عجیبی داشت. در مدتی که اهواز کار می کرد به زبان عربی مسلط شده بود. در تهران همکار ترک زبانی داشت و بعد از مدتی کار کردن با او به ترکی هم مسلط شده بود. صاحب ملک مغازه او از ارامنه اصفهان بود و روزها به دکان او میآمد. پس از مدتی به زبان آنها هم مسلط شده بود.
رفتارش نمونه واقعی یک مسلمان بود. حرفهائی را که میزد، بعدها در احادیث میدیدیم. میگفت: مردم را باید با عمل به دین خدا دعوت کرد، نه با زبان. در نتیجه برخوردهای خوب او، صاحب ملک مغازهاش مسلمان شد!
برای کار، بهترین گوشت را استفاده میکرد. هیچوقت از گوشت گاو یا گوشت یخی آن دوران استفاده نکرد. در جواب یکی از شاگردانش که پرسید: آخه اینطوری سُود ما خیلی کم می شه،گفت:
برکت پول مُهمه نه مقدارش! اگه شما خیلی پول به دست بیاری و به حلال و حرومش دقت نکنی مطمئن باش تو بدترین راه اون پول رو از دست میدی!

هميشه ميگفت: آدم بايد تو زندگي به دخل و خرجش خيلي دقت كنه. به جاي اينكه اينقدر دنبال تجملات باشيم بايد به فكر مشكلات مردم باشيم. مگه ما چقدر تو اين دنيا زندگي ميكنيم. لااقل تو اين عمر كوتاه براي رضاي خدا گره از كار بندههاي خدا باز كنيم.
روزي یکی از شاگردهای قدیمی پدرم آمده بود خانه که به او سر بزند. بعد هم شروع کرد از خاطرات خودش تعریف ميکرد و ميگفت:
پدر شما انسان بزرگیه که مثل او کمتر پیدا میشه. مش باقر وقتی شاگرد میخواست، میگشت و بچه یتیمهائی که کسی به اونها توجه نمیکرد، انتخاب میکرد، بعد هم اونها رو اینقدر نگه میداشت تا اوستا بشن
همینطوری هم اونها رو رها نمیکرد. بیشتر این بچه یتیمها رو صاحب زن و زندگی میکرد و مثل پدر همواره پشت و پناهشون بود.
با اینکه شرایط مالی خودش زیاد تعریفی نداشت اما همیشه به مردم کمک میکرد. اگه میدید کسی جلوی مغازه ایستاده و احتمال میداد فقیر باشه، سریع مقداری غذا به ما میداد و میگفت: بدین به این بنده خدا، بوی غذا مییاد، شاید نداره که بخره!
حساب سال داشت و خمس مالش رو حساب می کرد. مش باقر می دونست که امام صادق می فرماید: كسي كه حق خداوند (مانند خمس) را نپردازد دو برابر آن را در راه باطل صرف خواهد كرد.آثارالصادقين ج5ص466
مغازه پدر شما شده بود محل حل مشکلات مردم. همه مش باقر رو به چشم یک بزرگتر میدیدن. اون آقا ادامه داد: اگه شما آدمای با خدائی هستین، مطمئن باش به خاطر لقمه حلال این پیرمرده!
سال شصت وهفت و در مراسم ختم پدرم بسیاری از اهل محل وکسبه بازار آمده بودند. چند نفر از آن بچه یتیمها که پدر، زندگیشان را سر و سامان داده بود میگفتند: ما تازه امروز یتیم شدیم. مش باقر واقعاً در حق ما پدري كرد.
روش برخورد (جمعي از دوستان)
رفتار و منش عليرضا و حتي كوچكترين كارهاي او براي بسياري از همسن و سالهايش الگوئي كامل بود. هر چقدر در كارهاي او دقت ميكرديم، كاري مخالف دستورات دين مشاهده نميكرديم.
جلوي بزرگترها ادب را خوب رعايت ميكرد. در جمع خانواده بسيار كم حرف بود. روي حرفهايش فكر ميكرد. اما وقتي سخن ميگفت كلامش بسيار حساب شده و دقيق بود.
اما در جمع بچههاي همسن كه قرار ميگرفت بسيار انسان شوخ و بذله گو بود. با اينحال دقت ميكرد كه آبروي كسي را نبرد. يا اينكه پشت سر كسي غيبت نكند.
دروغ نميگفت، نه شوخي و نه جدي، گوئي ميدانست امام علي(ع) فرمودهاند: هيچ بندهاي مزه ايمان را نميچشد، مگر اينكه دروغ را چه شوخي و چه جدي ترك كند.(تحف العقول ص216)
برخوردش در بين بچههاي محل طوري بود كه همه با اولين برخورد عاشق رفتارش ميشدند. بسيار با محبت و خنده رو بود. به خاطر همين برخوردهاي خوب او، بسياري از دوستانش جذب مسجد شدند.
ميگفت: تربيت ما بايد براساس تعاليم قرآن و اسلام باشد تا در همه مراحل موفق باشيم. صحبتهايش ما را به ياد جمله معروف حضرت امام(ره) ميانداخت كه فرمودند: براي پيروزي بر همه مشكلات بايد تربيت اسلامي داشته باشيد ... در غير اينصورت باز هم دولتها و قدرتها بر ما مسلط خواهند بود.(بيانات امام راحل18/1/58)
***
در دوراني كه پدرش مريض بود. يكروز در مغازه بقالي سر كوچه ايستاده بودم و با پيرمرد فروشنده صحبت ميكردم. همان موقع عليرضا در حال عبور از سر كوچه بود. صاحب مغازه رو كرد به من و گفت: اين پسر بچه، از خيلي از ما بزرگترها بيشتر ميفهمه!
بعد ادامه داد: توي اين كوچه دو تا خانواده يتيم زندگي ميكنند كه وضعيت مالي اونها خوب نيست. بارها ديدم كه عليرضا ميياد اينجا و بيسگويت و پفك و... ميخره و با اينكه خودش بچه است و خوراكي دوست داره ولي به بچههاي اونها ميده بعد ادامه داد: يتيم نوازي رو بايد از اين بچه ياد گرفت!
امامصادق (ع) میفرماید: "خداوند فرموده: بندگان خانواده من هستند پس محبوبترین بنده نزد من کسانی هستند که نسبت به آنها مهربانتر و در رفع حوائج آنها بیشتر کوشش کنند".اصول کافی جلد 2 ص 199
***
پيامبراکرم (ص) ميفرمايد:"چشمان خود را از نامحرم ببندید تا عجایب را ببینید". میزان الحکم ج 10 ص 7
عليرضا بر اين اساس توي كوچه كه راه ميرفت سر به زير بود. مبادا نگاهش به نامحرم بيفتد. فراموش نميكنم كه يكي از بستگان، خانوادهاي بيقيد وبند به مسائل ديني بود. زن و دختران او، قبل از انقلاب بيحجاب بودند. بعد از انقلاب هم مجبور بودند روسري سرشان كنند.
با اينحال اين خانواده ارادت عجيبي به مش باقر داشتند و مرتب به ما سر ميزدند. يكبار كه آنها آمده بودند و همه داخل اتاق نشسته بوديم، عليرضا، در حالي كه سرش پائين بود و به آنها نگاه نميكرد شروع به صحبت كرد:
پیامبر گرامی اسلام می فرماید:"خداوند مؤمن ناتوان را که دین ندارد دشمن میدارد" اصحاب ميپرسند: "مؤمن بیدین کیست؟ " فرمودند: "آنکه نهی از منکر نمیکند" محاسن ج 1 ص 311
لذا من به عنوان وظيفه چند مطلب را عرض ميكنم؛ آن شب عليرضا به قدري زيبا صحبت كرد كه نه تنها بر مهمانان بلكه بر خود ما هم تاثير داشت. صحبتهايش با دليل و منطق بود و هر آدم عاقلي اين حرفها را تائيد ميكرد. عليرضا ميگفت:
آدمي كه نماز نميخواند و خدا در زندگيش هيچ جايگاهي ندارد، دلش را به چه چيزي در اين دنيا خوش كرده؟ واقعاً اگر خدا از زندگي ما برداشته شود ما چه انگيزهاي خواهيم داشت!

بعد هم از حجاب گفت؛ خداوندي كه همه ما بنده و مطيع فرمانش هستيم فرموده: براي اينكه بنياد خانواده از بين نرود، زنان با حجاب باشند. حالا اينكه حجاب چه تاثيري در خانواده دارد به يكطرف، اما رعايت حجاب عمل به دستور خداست! ما با اينكار خدا را خشنود و راضي كردهايم. و همينطور دلايل ديگر
آنشب عليرضاي پانزده ساله به قدري زيبا صحبت كرد كه همه ما تحت تاثير قرار گرفتيم. دفعه بعد كه آنها آمدند مادر و دخترانش چادر به سر كرده بودند. هر وقت هم كه عليرضا از جبهه به مرخصي ميآمد حتماً به ديدنش ميآمدند. اين خانواده با گذشت سالها هنوز حجابشان را حفظ كردهاند واين را مديون صحبتها و برخورد خوب عليرضا ميدانند.
زیارت نامه شهدا