13 اردیبهشت سالروز شهادت شهیدی که امام زمان در تشیع جنازه اش شرکت کرد/
این شهید عزیز عاشق امام زمان بود و هنگامی که نام مبارک آن حضرت را می شنید به عنوان احترام بلند می شد و ارادت خاصی به آن حضرت داشت و در وصیتنامه خود وصیت کرده که پنج نفر در تشیع جنازه من شرکت بکنند: 1-پدرم 2-جناب علی اصغر دستغیب 3-علی مردانی 4-مجتبی مینایی فر 5 -حبیب روزی طلب شرکت کنند، شب مرا دفن کنید، ساعت 9 شب. حتما برایم دعا کنید... و بر قبرم بنویسید پاسدار فدایی امام زمان. و به قول یکی از دوستانش که از دور نظاره گر این تشیع جنازه بوده حضور امام زمان در گرفتن تابوت آن شهید و گذاشتن آن در قبر کاملا مشهود بوده، و حالا اصل خاطره را به زبان خود دوست شهید بیان می کنیم:
مراسم تشیع جنازه آن شهید...
از اینکه من جزء آن چند نفر نبودم غبطه می خوردم و جهت رعایت وصیتش دورا دور در مراسم شرکت می کردم. فضای مراسم طوری دیگر به نظرم آمد. حضرت زهرا را بین خود و خدا واسطه نمودم و خدا را قسم دادم که اگر موضوع خاصی در این مکان وجود دارد من بدانم. تشییع کنندگان فقط چند قدم مانده به قبر تابوت شهید را از زمین بلند کردند و تا محل قبر تشییع نمودند. هنوز یکی دو قدم از تشیع نگذشته بود که یکی از دوستانم به حالت گریه و غیر عادی شخصی را به دنبال من فرستاد تا به نزد او بروم. خود را به او رساندم به من گفت: بیا که من دارم می بینم . گفتم چه می بینی؟ گفت :امام زمان «عج» را می بینم جلو تابوت رو گرفته و با تشییع کنندگان می آید. تقریبا دیگر به بالای سر قبر محل دفن رسیده بود. وقتی تابوت را روی زمین گذاشتند باز گفتم دیگه چه می بینی؟ گفت حضرت در کنار تابوت ایستاده. در آن هنگام جنازه شهید بزرگوار را به داخل قبر انتقال دادند در حالی که حاج آقا دستغیب به داخل قبر رفته بود تا آن شهید گرانقدر را در قبر بگذارند و برای او تلقین بخوانند وقتی که جنازه آن شهید عزیز را درقبر گذاشتند گفتم هنوز آقا را می بینی؟ گفتند خیر دیگر نمی بینم به او گفتم که اگر صلاح می دانی به آقای دستغیب موضوع را بگویم. ایشان فرمودند: اشکالی ندارد ولی نگویید چه کسی دیده من فورا به طرف آقای دستغیب رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و از ایشان خواستم دعای فرج را همگی با هم در حضور ایشان بخوانیم آقا قبول نمودند و از قبر بیرون آمد و همگی دعای فرج را با هم خواندیم و انگار از من می خواستند که مطلب را برای جمع حاضر بیان کنم. امر ایشان را اطاعت نمودم.
مناجاتی از شهید عبد الحمید حسینی با امام زمان«عج»
سلام بر مهدی منجی انسانها:
ای آقایم ای سرورم ای رهبرم و ای امیدم آقا جان خود بهتر می دانی که جز تو امیدی ندارم و جز به تو دل نبسته ام. آقاجان آن شب در حمله تو را دیدم. آقا من عاشقم. آقا من گم کرده دارم. آقایم مولایم تو را به جان تو به ناله های زینب بار دگر بگذار تا تو را ببینم دعایم این ست که خدایا تا مهدی را ندیده ام مرا از دنیا مبر. آقایم مولایم خدا شاهد است در آزاد سازی آبادان ما نبودیم که جنگیدیم. تو بودی آقا. آقا با چه رویی تو را صدا کنم و با کدامین آبرو تو را بخوانم. ای منجی صبحدم تا انقلابت و تا قیامت خمینی را برای ما و عباد صالح خدا نگهدار...
خاطره ای از سردار شهید عبدالحمید حسینی
از کودکی دست در آب های حوض می کرد و آنها را به آسمان می پاشید و می گفت :"من دوست دارم مثل حضرت علی اصغر (ع) شهید شوم"
به آرزویش هم رسید. ترکش به حنجر ایشان خورده و زخم بزرگی روی گردن ایشان ایجاد کرده بود. هنگامی که ایشان را در قبر گذاشتند و گلباران کردند. یک غنچه از گل ها وارد این حفره شد و به خون شهید آغشته شد.
آقای دستغیب وقتی این شاخه گل را از زخم خارج کردند، خون تازه از محل زخم جاری شد. ایشان این شاخه گل را از زخم خارج کردند و در آب گذاشتند. عجیب این گل تا روز چهلم شهید تازه و با طراوت ماند. بعد از مراسم چهلم، ناگهان پژمرد و خشک شد.
سه خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی:
1- ایثار زمینه اش اخلاص است یعنی کسی که اخلاص نداشته باشد نمی تواند ایثار کند، نمی تواند در الله فنا شود. یاد آن جمله ای که برادرمان همیشه می گفت که: «خدایا ببین که مرگ چگونه بازیچه دست جوانان ما شده است»
به منطقه عملیاتی که رسیدیم اولین کسی بود که خود را بر روی مینها انداخت. اول پای چپ و بعد پای راست و بعد بدن، و این مظلومیت و این حماسه ای که این برادر خلق کرد باعث شد کانالی درست شود و نیروها عبور کنند و دشمن را پس از وارد کردن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی کرد.
2- شب عملیات همه روحیه بالا و غرور خاصی دارند و عجیب سبکبال می شوند. چون آن شب شب معراج بچه ها و شب ازدواج بچه هاست و می گفت که ما می دیدیم که بچه ها دسته دسته شهید می شوند و روی زمین می افتند. یکی از برادرها در حالی که همه درازکش خوابیده بودند و آتش شدید بود یک مشت خاک برداشت و مقداری مشت به مشت کرد و گفت مهدی زهرا! آقا مگر نگفتی می آیم؟!
با این حرف صدای فریاد و شیون بچه هایی که اطرافش بودند به آسمان بلند شد. می گفت به 10 ثانیه نکشید که دیدیم تیر اندازی از سمت دشمن قطع شد. می گفت ما فکر می کردیم اینها می خواهند ما را از زمین بلند و دوباره بزنند. تخریب چی خودش را کشید جلو و معبر را برای بچه ها باز کرد، یکی از بچه ها رفت و اولین نارنجک را در سنگر تیربار چی انداخت و بعد بچه ها با صدای الله اکبر پیش رفتند، فردا ظهر برادرهایی که برای شناسایی مناطقی که ما فتح کرده بودیم ما را خواستند برگشتیم دیدیم که به تانک آرپیجی نخورده یا به اصطلاح معیوب نیست، وقتی درب تانک را باز کردیم دیدیم که توپچی تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند، دهان همه باز ماند بعد رفتیم سنگر تیربار چی دیدیم آنها هم به همین ترتیب از وسط نصف شده اند، می گفت مکث کردم بعد ناله های دیشب آن برادر رزمنده به یادم آمد.
3- صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی (عج) به بالین بچه ها می آید و آنها را در آغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهد یکی از گروهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید: بزرگوار آقا کجا رفتی؟! نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟ گفت: آقای بزرگواری آمد، دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم، می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم، در همان حال یک دلشکستگی در من به وجود آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.
چشمانم نمی دید، ولی یک لحظه احساس کردم یک دست مانند حریر روی چشمانم، صورتم و بدنم کشید، یک جام آب به من داد و به من سلام کرد با صوتی که در این دنیا نشنیده بودم جواب سلام را دادم و از آن آب خوردم. ایشان زیر بغل مرا گرفت و من را از زمین برداشت. حس کردم مقدار زیادی از زمین بلند شده ام می دانستم که این من نیستم که راه میروم. چون یک پایم را از دست داده بودم. مقدار زیادی من را آورد و روی زمین گذاشت... گفت اینجا بشین و کمی صبر کن تا الان که شما آمدید.
فرازی از وصیت نامه گوهربار شهید:
«برادرانم! رهروان پاک و صدیقی برای ولایت باشید و بدانید که اسلام تنها هدایت و سعادت است. خواهرانم! زینب وار پیام انقلاب و مبارزه با کفار و منافین را به گوش تاریخ برسانید.»
زیارت نامه شهدا