سرداری که سر به زیر شد+ عکس

ارتفاعات لری-والفجر۴سال۶۲-نفردوم از راست شهید حمزه دولابی-نفر چهارم اسماعیل معروفی
شاید شما هم در گلزار شهدای بهشت زهرا این مرد را دیده باشید..او سرش همیشه پایین است وبا وقار راه میرود..و به همه سلام میکند تمام قطعات شهدا سرمیزند و همیشه چشمانش اشکبار است.اگر نسل امروز و دیروز او را نمیشناسد ...تقصیری ندارند ..ما مقصریم که او را به جامعه معرفی نکردیم..او یکی از قهرمانان روزهای مردانگی ملت است که از همرزمان شهیدش جا مانده است.او سرباز جانیاز خمینی حاج اسماعیل معروفی نام دارد.

اسماعیل با سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان سر و سری داشت و همواره یار و همراه او بود.با احمد جبهه های غرب بود و با احمد وارد جنگ در جنوب شد وتا احمد بود اسماعیل در کنار او بود..وقتی تیپ سیدالشهداء(ع) تاسیس شد.و شهید حاج علی موحد به عنوان فرمانده تیپ معرفی گردید.افرادی مثل شهید کاظم رستگار ، سلمان طرقی ، احمد ساربان نژاد ، بهمن نجفی ، حسن بهمنی و مرتضی زارع ....شالکله اولیه فرماندهان این تیپ را تشکیل دادند و اسماعیل هم در زمره علمداران این یگان بود...او در عملیاتهای والفجر مقدمانی و یک در کنار شهید مرتضی زارع به عنوان فرماندهی گردان حضرت قاسم (ع) حضور داشت.شهید مرتضی زارع در عملیات والفجر۲ به شهادت رسید و خادمی گردان به اسماعیل سپرده شد.

سردار جانباز حاج اسماعیل معروفی-سال۶۲
اسماعیل معروفی دلاوری و شجاعتش را در عملیات خیبر به رخ کشید.و گردان حضرت قاسم علیه السلام اولین گردان تیپ بود که با دشمن درگیر شد.و اسماعیل به همراه شهید حمزه دولابی میدان نبرد را اداره میکرد.گردان اسماعیل چندین بار بازسازی شد و دوباره به مصاف دشمن رفت.آنقدر فشار دشمن سنگین بود که حتی فرماندهان به جهت جو روانی حاکم بر صحنه نبرد برای تجدید روحیه به عقب میرفتند و مجددا به جزیره برمیگشتند ..اما شاید به جرات بتوان گفت در طول 25 روز در گیری نفس گیر تیپ سیدالشهداء(ع) در جزیره مجنون اسماعیل جزء معدود فرماندهانی بود که عقب نرفت.اگر گردانش هم به عقب برای بازسازی رفته بود او در خط به یاری سایر فرماندهان میشتافت.روزهای سرنوشت ساز عملیات خیبر چهره اسماعیل دیدنی بود.کسی که قریب 20 روز نفس گیر را پشت سرگذاشته وپرپر شدن گلهایش را به آتش دشمن دیده و بعضا پیکرهای مطهرشان را به دوش کشیده و به پشت جبهه منتقل کرده.با صلابت مثل کوه ایستاده بود.لباس غرق خون و سر و روی خاک آلوده و محاسن بلند و اضافه کنید جذبه مثال زدنیش جلب توجه میکرد.فرمان امام رسید که جزایر باید حفظ شود.ما تازه وارد خط شده بودیم که در محاصره انبوهی از تانک قرار گرفتیم. آنقدر تانک بود که روی پد شرقی جزیره مجنون سیاهی میزد.هر رزمنده ای که روی جاده می آمد در کسری از ثانیه با گلوله مستقیم تانک غیب میشد..آتشباری دشمن زمین و زمان را به هم می دوخت.اصلا آتش دوشکا به حساب نمی آمد ...هواپیماهای ملخ دار دشمن در ارتفاع پایین با کالیبر کنار دژ رو میزدند.هیچ جا امن نبود و هر لحظه زنده های جمع ما کمتر و کمتر می شد.فرماندهی در خط نبود که صحنه را مدیریت کند!!!!یا شهید شده بود و یا ....؟؟؟ هیچ آتش پشتیبانی از سمت ما وجود نداشت و ادواتی ها هم جرات شلیک نداشتن و حق هم داشتند که شلیک یک حمپاره مساوی بود با لو رفتن موضع وبالا رفتن تلفات، واقعا همه اش غربت و مظلومیت بود.دشمن همه چیز از ادوات نظامی داشت و ما اسلحه سنگین مان آرپی جی بود.. لحظاتی داخل کانال و آنهم چه کانالی که ارتفاع آن به نیم متر نمیرسید و کف آن هم با بدنهای مطهر شهیدان فرش شده بود آرام گرفتیم.تا شاید قدری آتش سبک شود.تیر تراش تانک ها لب کانال را نشانه رفته بودند و صدای وز وز تیرها گوش خراش بود.دیگر بچه های شوخ هم ترمز ها رو کشیده بودند.اما یک اتفاق سرها را از کانال بالا آورد و آن هم دویدن رزمنده ای بود که محاسن بلند و کلاه نخی برسرداشت و روی جاده راست راست راه میرفت و فریاد میزد ...ماشاءالله سرباز امام زمان..دشمن داره فرار میکنه...از جا بلند شوید...همه ما متحیر بودیم با چه جراتی روی دژ راه میرود..آنچنان شور و شوقی با آمدنش آمد که همه از جا بلند شدند و عجیب تر این بود که با آمدنش ترس ها رفت و انگار نه انگار که گلوله و آتش دشمنی هست...آنقدر با هیبت بود که کسی سووال نکرد شما کی هستی که به ما دستور میدهی...او جلو افتاد و بچه ها هم که جان گرفته بودند به سمت تانکها یورش بردند و در زمان کمی تانکها و نفربرهای زرهی دشمن عقب نشینی کردند....بچه ها که در پشت دژ آرام گرفتند به هم میگفتند عجب آدم دلاوریه این برادر ریش بلنده ...اما نمیدونستند که این کیه...تا اینکه دقایقی گذشت و شهید حاج کاظم رستگار فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) که نگران پیشروی دشمن بود با موتور به محل درگیری رسید...و موتور رو روی دژ رها کرد و دوید کنار دژ و صدا زد ... معروفی باریک الله..خسته نباشی....فهمیدیم نام این دلاور اسماعیل معروفی است

سردار جانباز حاج اسماعیل معروفی-سال۹۱
این فرمانده دلاور و دلیر بارها و بارها در عملیاتهای مختلف تا مرز شهادت رفت.اما قرار بود بماند و حجتی از حجج خدا روی زمین باشد تا اینکه در تیرماه ۶۵ و در عملیات کربلای یک در حالیکه فرماندهی گردان عمار از لشگر حضرت رسول(ص) را به عهده داشت و این گردان را برای حمله به دشمن بعثی هدایت میکرد از ناحیه سر و گردن مورد هدف قرار گرفت و به شدت مجروح شد.این دلاور مدتها در کما به سر برد خیلی از دوستانش گمان کردند اسماعیل به شهادت رسیده.تا اینکه سیدالشهداء(ع) گوشه چشمی نشان داد وفرمانده ما از جا بلند شد ....وهمه خوشحال شدند...اما اسماعیل به جهت شدت صدمات وارده به ناحیه گردن و سر سالهاست که قدرت تکلم ندارد و این مایه افسوس ماست که از روایت شهدا به زبان اسماعیل محرومیم ولی هربار که او را در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) و چیذر میبینم همه خاطرات زنده میشود.
بیاییم اسماعیل ها رو دریابیم...نمیگم خیابون و میدون به نامش کنیم که باید بکنیم!!!؟؟؟اینها امانت شهدا در نزد ما هستند...احمد پاریاب رفت و ما رو تنها گذاشت..امانتدار خوبی نبودیم..خدا کند شکایت ما را به امام عزیز نکند..اگر عزتی،شرفی،ناموسی ،وطنی و.....برای ما هست به صدقه این فرشتگان زمینی است..باشد که قدردان باشیم...اما !!!!اسماعیل با همه فرق میکند..اونها میتونند دردها رو به زبان بیاورند..اما اسماعیل در سکوت فریاد میزند...
این بیت شعر وصف حال اسماعیل است که گفت:
خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد خواست که ذره ذره تمام تو را شهید کند
راوی :جعفر طهماسبی
زیارت نامه شهدا