پشت در پسر عموی سید ، آقا سید مصطفی (جانباز سرافراز، سید مصطفی علمدار، از نزدیکترین دوستان مجتبی بود که در عملیات والفجر 10 قطع نخاع شد.) بود . دیدم چهره اش درهم و ناراحت است! بعد از احوال پرسی گفت : "زن عمو موضوعی پیش آمده ، اما شما نباید ناراحت شوید."

دل توی دلم نبود ، با ناراحتی پرسیدم :"چی شده!؟"

گفت :"یکی از برادرهای پاسدار آمده و با شما کار دارد."

برای لحظاتی از خود بی خود شدم . خدایا یعنی چه خبری برایم آورده اند . ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت . نکند سید مجتبی ...

سید مصطفی به سمت چپ نگاه کرد . به آرامی قدمی به جلو گذاشتم و از منزل خارج شدم تا آن پاسدار را ببینم . در این چند لحظه ی کوتاه چه فکرها که از سرم نگذشت!

تا صورتم را برگرداندم صدای سلام شنیدم . چهره ی نورانی پسرم ، سید مجتبی در مقابلم بود .

گفتم :"مجتبی خدا خفه ات نکند این چه کاری بود که با من کردی تو که من را کشتی!"

پسرم را در آغوش گرفتم . بعد در حالی که می خندیدیم به داخل خانه رفتیم .

مجتبی رو به من کرد و بعد از معذرت خواهی گفت :"مادر جان شما را خیلی دوست دارم ، اما می دانی که جنگ است و هر لحظه امکان دارد خبر شهادت مرا برای شما بیاورند . می خواستم آماده باشی."