رسیدیم پشت خاکریز ، غروب خوزستان و هوایی زمستانی و دلنشین . نیروها در سنگرها تقسیم و مستقر شدند . حدود یک کیلومتر جلوتر خاکریز کمین قرار داشت و نیمه های شب بود که برای تحویل و جایگزینی نیرو راهی آنجا شدیم .

راه دشوار و در کمین دشمن بود . انتهای راه به سه راه شهادت (از مناطق مهم 8 سال دفاع مقدس که پس از جنگ تعداد زیادی از شهدا در آنجا تفحص شدند) رسیدیم. از آنجا حدود 700 متر در مسیر چپ سنگر های کمین به چشم می خورد .

در راه تعداد زیادی از جنازه های عراقی در میان دو خاکریزِ موازی که به فاصله 4 متر از هم برای حفاظت از نیرو های در حال تردد کشیده شده بود ، افتاده بودند . در اقدام بعثی ها برای جلو گیری از پیشروی نیروهای اسلام منطقه عملیاتی طلاییه  پوشیده از آب هور بود . آب گرفتگی  مشکلات زیادی ایجاد کرده بود ، جنازه های عراقی در آب ورم کرده ، بوی تعفن می دادند .

شبانه راه افتادیم تا در دید دشمن نباشیم . باید در سکوت کامل حرکت می کردیم زیرا دشمن با شنیدن کوچکترین صدایی آتش می ریخت و تک تیر اندازهایش تا پشت خاکریزها می آمدند .

حرکت آغاز شد . من در انتهای ستون بودم تا مشکلی برای بچه ها پیش نیاد . آرام آرام و با سکوت به پیش می رفتیم . جنازه های عراقی زیر پایمان بودند و در حرکت اختلال ایجاد می کردند و بدتر از همه آنهایی که زیر آب بودند و دیده نمی شدند . حرکت با سکوت و دلهره ادامه داشت . بعضی ها از ترس لکنت گرفته بودند . هر از گاهی که یکی از بچه ها داخل آب می افتاد و سر و صدا ایجاد می کرد نگرانی ام بیشتر می شد . با خودم می گفتم : آخه چرا اینا انقدر دست و پا چلفتی اند ؟ یعنی چی ؟ نمی فهمم ، این دیگه چه وضعیه ؟

با تکبر و غرور در انتهای ستون می رفتم که پای راستم در چیزی گیر کرد . صورتم را پایین آوردم ببینم پایم را کجا گذاشته ام ، که یک دفعه بوی تعفن عجیبی به مشامم خورد ، پایم را روی شکم جنازه ای عراقی گذاشته بودم ، حالا دیگر نمی توانستم نفس بکشم حتی نمی توانستم صورتم را هم بر گردانم . انگار فلج شده بودم . چند ثانیه ای در همین حال گذشت تا اینکه نفس عمیقی کشیدم و درپی آن نفس های سریع و کوتاه به نجاتم آمد . باید راه را ادامه میدادم اما . . . اما پایم گیر کرده بود . خدایا از هر طرف حرکت می دهم رها نمی شود ، حتی بالا هم نمی آید . خدا یا ، به دادم برس . خواستم نفر جلویی را صدا کنم ، هرچند غرورم این اجازه را بهم نمیداد ، اما نگاهی به جلو انداختم ، کسی را ندیدم . همین چند لحظه کافی بوده که ستون از من دور شود . گفتم : حالا باید فقط  داد بزنم  " کمک ، کمک " ، اما ممکن بود عراقی ها صدایم را بشنوند و همه به خطر بیافتند . نا امید نشدم ، برای رهایی تلاش می کردم . هی با خودم می گفتم : یعنی پام کجا گیر کرده ؟ نکند روح این بابا پایم را ول نمی کند ! نکند مرا بکشد توی آب ! یا حسین ...

با این فکر ها دیگر چه کسی به  فکر عراقی ها است . خدایا ، داد بزنم ، فریاد کنم ، من که به قدرت بدنیم میبالیدم و ادعای نترس بودنم می شد ، حالا ...

دهانم تلخ شده بود ، انگار بدنم آدرنالین زیادی ترشح میکرد ، احتمالا ذخیره چند وقتی می شد ، این هم از عاقبت احتکار بود ! هرچه پایم را تکان می دادم بوی شدیدتری بالا می زند . . .  

وای حالا روده های این بدبخت را هم با پایم از شکمش بیرون کشیده بودم ، هر چه بیشتر می کشیدم بیشتر کش می آمد . گفتم : دیگه این خود روحشه ، چه زوری داره لامصب ، احتمالا بقیه ارواح هم آمده بودند کمک . داشتم سکته میکردم ، قلبم دیگه طاقت نداشت ، قلب نبود ، پتکی بود که به سینه ام می کوبید . نیم متری روده هایش را با پایم بیرون کشیده بودم ، با التماس می گفتم : تو رو جون مادرت ولم کن . آخر سر با هزارتا بدبختی پایم را از لای هزار پیچ روده ها نجات دادم ولی عجب روح سمجی داشت ! عراقی را بی خیال شدم ، با شالاپ و شولوپ پا را گذاشتم به فرار . می گویند در فرار پشت سرت را هم نگاه نکن اما من هر از گاهی پشتم را نگاه می کردم ببینم چند روح به دنبالم هستند که یکدفعه خوردم به یکی از بچه ها .

برادر چه خبرته ؟ مگه نگفتن سرو صدا نکنین ...


منبع : www.hamyad.blogfa.com