«بسیجی ترین شاعر روزگار»

اگر کسی شاعر بود و در فن شعر توانایی کافی داشت، می‌تواند درباره مضامین مختلف با خیالپردازی و تعمق و با استفاده از تکنیک، زبان، تصویر سازی و... ابیات زیبایی را پدید آورد که مخاطب را مهبوت قدرت شاعر نماید. و در شعر دفاع مقدس نمونه‌های بارزی از آن دیده‌ایم. اما اگر کسی شاعر بود و... ولی دلش برای شهادت بال بال نمی‌زد و خود را غلام و خادم آنها و خانواده‌هایشان نمی‌دانست و همپای دختر شهید، اشک یتیمی، همراه مادر و همسر شهید اشک غربت و هماهنگ با روح شهید فریاد بغض آلود «این تذهبون» سر نمی‌داد... هرگز معجزه‌آسا هم‌آغوش شهدای گمنام نمی‌خفت.

سپهر نه در انقلاب حضور داشت و نه در دفاع مقدس اما بالاترین هنرش این بود که توانست از زمان خود خارج شود و از کنار قرائن ، شواهد و حکایاتی که شنید نقبی به آن دوران طلائی بزند و خود را در کنار راست قامتان همیشه جاوید تاریخ قرار دهد . در مدّت چند سالی که در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) پرسه میزنم هرگز ندیده بودم غیر از شهید را در قطعه شهدا و در کنار شهدا دفن کنند و هیچ قدرتی نمیتواند در این مملکت دستور این کار را صادر کند اما در ۲۸/۶/۸۳ پیکر مطهر سپهر مانند یک بسیجی شهید دفاع مقدس از مقابل ستاد ( لشگر ۲۷ محمد رسوالله ) بر دوش جمع کثیری از رزمندگان دفاع مقدس تشیع و در وسط بیش از۲۰۰۰ شهید گمنام قطعه ۴۴ بهشت زهرا (س) ماوی گرفت ، اینکه او علاقۀ زیادی به شهدای گمنام داشت نیز شاید حاکی از گمنامی خود او در عرصۀ فرهنگ این مملکت و در جامعه ما باشد که نهایتاً هم در میان گمنامان جایش دادند .

چند روز قبل از ارتحال وی به خانۀ او برای ملاقاتش رفتم آخرین جمله اش این بود : که من گاه که به زیارت شهدا می آیم زیباترین قسمت این زیارت ، خوابیدنم در قطعۀ شهدای گمنام است . اگر خوب شدم به قطعۀ ۴۴ می آیم و یک چُرت در آنجا خواهم زد .

سپهر همۀ توانش را به کار گرفت تا فرهنگ شهید و شهادت و جانباز در قالب شعر را به نسلهای بعدی انتقال دهد . در هر مجلسی که دعوت می کردند می رفت و شعرهایش را با اشک چشم می خواند هیچ ادعا و چشم داشتی هم از کسی نداشت او در حقیقت با خدا و شهیدان معامله کرد آنها هم او را به حضور پذیرفتند طوبی لــَه وَ حُسن مَاب

اتل‌ متل‌ يه‌ بابا
که‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازيهاش‌
هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونکه‌ دلاوريهاش‌
تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بياين‌ ببينين‌
کلکسيون‌ درده‌

اونکه‌ تو ميدون‌ مين‌
هزار تا معبر زده‌
حالا توي‌ رختخواب‌
افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ يادگاري‌ از
خون‌ و جنگ‌ و آتيشه‌
با ياد اون‌ موقعا
ذره‌ ذره‌ آب‌ ميشه‌

آهاي‌ آهاي‌ گوش‌ کنين‌
درد دل‌ بابارو
ميخواد بگه‌ چه‌ جوري‌
کشتند بچه‌هارو

«هيچ‌ ميدوني‌ يعني‌ چي‌
زخميهارو بياري‌
يکي‌ يکي‌ روبازو
تو آمبولانس‌ بذاري‌

درست‌ جلوي‌ چشمات‌
يه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شليک‌ مستقيم‌
ماشين‌ بشه‌ خاکستر»

گفتن‌ اين‌ خاطره‌
بدجوري‌ ميسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ مي‌گفت‌
کاشکي‌ که‌ پر نبودش‌

آي‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
نون‌ و پنير و پسته‌
هيچ‌ تا حالا شنيدي‌
تانکها بشن‌ قنّاصه‌؟

ميدوني‌ بعضي‌ وقتا
تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سري‌ رو ميديدن‌
اون‌ سرو مي‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌؟
ميدوني‌ دوشکا چيه‌؟
ميدوني‌ تانک‌ يعني‌ چي‌؟
يا آرپي‌جي‌ زن‌ کيه‌؟

آرپي‌جي‌ زن‌ بلند شد
«ومارميت‌» رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش‌
يه‌ جفت‌ پوتين‌ ازش‌ موند

يه‌ بچه‌ بسيجي‌
اونور ميدون‌ مين‌
زير شينهاي‌ تانک‌
لِه‌ شده‌ بود رو زمين‌

خودم‌ تو ديده‌باني‌
با دوربين‌ قرارگاه‌
رفيقمو ميديدم‌
تو گودي‌ قتله‌گاه‌

آرپي‌جي‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ که‌ از تن‌ پريد
خودم‌ ديدم‌ چند قدم‌
بدون‌ سر مي‌دويد

هيچ‌ مي‌دوني‌ يه‌ گردان‌
که‌ اسمش‌ الحديده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه‌
گم‌ شده‌ ناپديده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌
چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله‌

ديدم‌ که‌ يک‌ بسيجي‌
نلرزيد اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو
از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و يک‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه‌

عاشقي‌ يعني‌ اينکه‌
چشمهايي‌ که‌ تا ديروز
هزار تا مشتري‌ داشت‌
چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره‌
چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه‌

يه‌ شب‌ کنار سنگر
زير سقف‌ آسمون‌
مياي‌ پيش‌ رفيقت‌
تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اينکه‌ زخمي‌ شده‌
برات‌ خالي‌ مي‌بنده‌
ميگه‌ من‌ که‌ چيزيم‌ نيست‌
درد ميکشه‌ مي‌خنده‌

چفيه‌ رو ور ميداري‌
زخم‌ اونو مي‌بندي‌
با چشماي‌ پر از اشک‌
تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي‌

انگاري‌ که‌ ميدوني‌
ديگه‌ داره‌ مي‌پّره‌
دلت‌ ميگه‌ که‌ گلچين‌
داره‌ اونو مي‌بره‌

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش‌
با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون‌
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

ميزني‌ زير گريه‌
اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌
سرش‌ روي‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌
يه‌ دفعه‌ يک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌
توي‌ تنش‌ ميکاره‌

يهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ مي‌ گيره‌
برادر صيغه‌ايت‌
توبغلت‌ ميميره‌

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري‌
يواش‌ يواش‌ و کم‌کم‌
راوي‌ يک‌ خبرشي‌
يک‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسفر رفقيت‌
که‌ صاحب‌ پسر شد
بري‌ بگي‌ که‌ بچه‌
يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين‌
پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بيمارستان‌
زخمي‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات‌
قلبتو مي‌سوزونه‌
يتيمي‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ ميخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحويل‌ سال‌
رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي‌
همه‌ چشارو بستم‌
دستهاتوي‌ دست‌ هم‌
دورسفره‌ نشستيم‌

مقلب‌ القوب‌ رو
با همديگر مي‌خونديم‌
زورکي‌ نقل‌ ونبات‌
تو کام‌ هم‌ چپونديم‌

همديگر و بوسيديم‌
قربون‌ هم‌ ميرفتيم‌
بعدش‌ برا همديگر
جشن‌ پتو گرفتيم‌

علي‌ بود و عقيلي‌
من‌ بودم‌ و مرتضي‌
سيد بود و اباالفضل‌
اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضي‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌
صورتشو سوزونده‌

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتيم‌
هميشه‌ با هم‌ باشيم‌
نداشتيما، نداشتيم‌

بياين‌ برا مرتضي‌
که‌ شيميايي‌ شده‌
جشن‌ پتو بگيريم‌
خيلي‌ هوايي‌ شده‌

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده‌
خيلي‌ خيلي‌ آرومه‌
به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون‌
کار منو تمومه‌

مرتضي‌ منم‌ ببر
يا نرو، پيشم‌ بمون‌
ميزنه‌ تو صورتش‌
داد ميزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ مياد ودست‌
بابا جون‌ و ميگره‌
بابام‌ با اين‌ خاطرات‌
روزي‌ يه‌ بار ميميره‌

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ که‌
قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضي‌ها
پشت‌ اونو شکونده‌

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ کنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

تربت پاک ای شاعر بسیجی گلزارشهدای بهشت زهرا (س)

قطعه ۴۴   ردیف  ۱۸مکرر    شماره ۱۷