ضیافت باباعطا ... (به نقل از فرزند شهید)
مراسم امسال با مراسم سالهای گذشته خیلی متفاوت بود. دیدی دوستای باوفا و باصفات رو؟ بعد از گذشت این همه سال هنوز تو رو فراموش نکرده بودند و تو مهمونی که براشون تدارک دیدی؛ حاضر شدند. با اینکه گَرد پیری، تو چهره همشون هویدا بود، تو و خاطراتی که باهم داشتید رو از یاد نبرده بودند.
بچه رزمنده های مسجدجامع؛ مربی ها و پاسدارای دهه ی شصت پادگان امام حسین علیه السلام؛ بچه های تیم حفاظت؛ رزمنده های ادوات لشگر ۱۰ و خیلی های دیگه؛ فقط و فقط به خاطر محبتی که به تو داشتند؛ اومده بودند.
جانباز سرافراز "حاج موسی سلامت" هم به رسم هر سال با حضور پرشور و حرارتش، ما رو شرمنده خودش کرد.

تعدادی از دوستان وبلاگ نویس هم اومده بودند. از جمله نویسندگان وبلاگ "پلاک هشتم" و همچنین آقای ذهابی بزرگوار (مدیر وبلاگ مکتب القرآن شهرستان ملایر) که دیگه حسابی خجالتمون داد و به خاطر تو، کُلی راه از ملایر تا تهران اومده بود و جالب اینجاست که هیچ آشنایی قبلی هم باهات نداشته و فقط و فقط از طریق وبلاگ، تو رو شناخته بود.
اقوام و دوستان و آشنایان هم که جای خود داشتند...... اونقدر مهمون داشتی که برای خیلی ها، حتی خودم غیرمنتظره بود.

باباعطا
لازم می دونم بهت تبریک بگم. اگه گفتی بابت چی؟ بابت اینکه تعدادی از بچه بسیجی های مسجدجامع، رسما اعلام کردند که "پسران باباعطا" هستند! و برای اثبات این أمر، تو برگزاری مراسم حسابی کمک کردند. علاوه بر پذیرایی از مهمونا، مهمترین کاری که بر عهده گرفتند، تزیین مزارت بود. هر سال خودم تنهایی مزارت رو در حد خیلی معمول، تزیین می کردم ولی امسال، پسرات از صبح خیلی زود اومدند سر مزارت و برات سنگ تموم گذاشتند.


باباعطا
نمی دونی چقدر خوشحال شدم از دیدن رفقای قدیمیت. رفقایی که از بچگی فقط اسمشون رو شنیده بودم و بهم گفته بودند که خیلی باهم برو و بیا داشتید. واسه همین تو این سالها، برای دیدنشون لحظه شماری می کردم! رفقایی که فقط از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شده بودم و مشتاق بودم حضورا ملاقاتشون کنم! رفقایی که تا حالا حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم و اولین بار بود که به عنوان دوستای بابام، بهم معرفی شدند! تازه خیلی ها به دلایل متعدد، موفق نشدند تو این ضیافت شرکت کنند اما با پیام هایی که فرستادند، نشون دادند که دلشون اونجا بوده و آرزو داشتند که در جمع ما باشند.


باباعطا
من که با تمام وجودم برای تک تک مهمونات (چه اونهایی که حضور فیزیکی داشتند و چه اونهایی که دلشون با ما بود) خیلی خیلی دعا کردم و تا آخر عمرم دعاگوشون خواهم بود. ازت می خوام دعا کنی که این ضیافت، بابی باشه برای گسترش و تعميق ارتباطات. دعا کن این ضیافت، اولین و آخرین تجمع دوستان و همرزمات نباشه و سالهای سال با حضور و شکوه بیشتری ادامه پیدا کنه.
باباعطا
می دونم برای رفقات خیلی سخت بود که بعد از این همه سال، تو مراسم سالگردت حاضر بشن. حتی تصور اینکه کسی از قافله عشق جا بمونه خیلی سخته چه برسه به واقعیت. من، این حس غریب رو تو چهره خیلی از دوستات دیدم. نمی خوام روضه بخونم و احیانا با این عبارات دلشون رو بسوزونم! فقط و فقط ازت می خوام که حسابی دعا کنی؛ برای همه ی مهمونا مخصوصا برای همرزمات. دعا کنی که آخر و عاقبتشون مثل خودت بشه
هر چند خودم به خاطر مسوولیت میزبانی؛ نتونستم به خوبی از مراسم استفاده کنم، ولی به اذعان خیلی از حاضرین؛ مجلس معنوی و به یادماندنی شد. اگه بخوام ادامه بدم حالا حالاها مطلب دارم که بنویسم ولی می دونم که تو این مجال نمی گُنجه.
در پایان بر خودم لازم می دونم از همه ی دوستانی که اظهار محبت کردند و ضیافت باباعطا رو با حضور مادی و معنویشون منور کردند، تشکر کنم. يك تشكر ويژه هم دارم از مادران بزرگوار شهيد محسن كاوه و شهيد محمدرضا خديور و پدرومادر بزرگوار شهيد اكبر حقيري. همچنین از آقای محسنی و آقای شیخ ایمانپور که با نفس گرمشون مجلس ما رو مزین کردند و نیز از سردار فلکی، که درخواست حقیر رو اجابت کرده و در پایان مراسم، دقایقی درباره باباعطا صحبت کردند، بسیار بسیار ممنون و سپاسگزارم.


زیارت نامه شهدا