جنگ تمام شده بود و بسیاری از شهدا جا مانده بودند. دلمان پیش آنها بود ، باید می رفتیم و برمی گرداندیمشان ، اما منطق حساس بود و موافقت نمی کردند . بالاخره یک فرصت ده روزه گرفتیم . گذشته از دوری راه ، دور و برمان پر از میدان های گسترده ی مین بود .

فرصت ما روز نیمه ی شعبان به پایان می رسید . بعد از چند روز تفحص ، هنوز دستمان خالی بود . شهید محمد غلامی گفت : « تازه امروز ، روز کار است و باید عیدی خود را امروز از آقا بگیریم . »

همه به این امید حرکت کردیم ، ولی باز هم نا امید شدیم . آفتاب داشت غروب می کرد که صدای ناله و توسل شهید غلامی بلند شد : « آقا جون دیگه خجالت می کشیم تو روی مادرای شهدا نگاه کنیم ...» بغض توی گلوی بچه ها ترکید و به گریه افتادند .

چند لحظه بعد ، فریاد شهید غلامی که رفته بود شاخه شقایقی را برای معراج شهدا از ریشه بیرون بیاورد ، میخکوبمان کرد . به سویش دویدیم ... شقایق درست روی جمجمه ی شهیدی سبز شده بود !

جالب تر وقتی بود که متوجه شدیم نام این شهید « مهدی منتظر القائم » بود !