پدران آسمانی و مادران زمینی

               دل نوشته فرزند شهید قدیانی در “جشن پدران آسمانی”

 پدران ما وقتی که آسمانی شدند تازه غم و درد ما هم شروع شد. ما زندگی خوب و آرامی داشتیم اما همین که گل لاله پرپر شد خار یتیمی فرو رفت در چشم ما و استخوان شد سهم گلوی ما. فغان سهم حنجره مان شد و غم غروب ارث رسید به پنجره ما. بگذار جشن تان را خراب کنم. جشن پدران آسمانی چه صفایی دارد اگر قبلش از غم و رنج مادران زمینی مان حکایت نکنیم. مادران ما اگر بعد از آسمانی شدن پدران مان ازدواج کردند یک حرف شنیدند و اگر ازدواج نکردند یک زخم زبان شنیدند. یکی هم اگر احترام ما بچه های شهدا را نگه داشت فقط به خاطر یتیم بودن ما بود. کسی برای ما به خاطر انسان بودن مان ارزشی قائل نیست. ما به درد همین جشن ها می خوریم. ما شده ایم سیاهی لشکر مناسبت ها. خدا پدر این مناسب ها را بیامرزد. اگر این چهار تا مناسبت آسمانی هم نبود مسئولین محترم که خدا سایه شان را از سر ما کوتاه نکند هرگز یادی از ما زمینی ها نمی کردند. می دانم نوشته ام تلخ است اما تلخ تر از کام مادر شهید علیرضا شهبازی نیست که هیچ کدام از حضرات تا به حال به این مادر شهید سر نزده اند. آهای مسولین! امام مگر نگفت خانواده های شهدا چشم و چراغ این ملتند؟ آخرین بار کی بر دست یک پدر شهید بوسه زده اید؟ اگر همین مراسم ها نباشد سال به دوازده ماه آیا یادی از پدر شهید محسن شادفر می کنید؟ اینجا هم اگر یادی از ما می کنید فقط برای این است که صندلی مراسم آسمانی شما خالی نباشد و الا سر شما شلوغ تر از این حرف هاست که درد دل مادر شهیدی که ۲۸ سال چشم به راه جگر گوشه اش است را بشنوید. اصلا شما می فهمید ۲۸ سال بی پدری کشیدن یعنی چه؟ آیا می دانید که امروز سن ما از پدران مان بیشتر شده؟ آیا می فهمید که وقتی معلم کلاس اول به ما گفت؛ بابا نان داد، چند سال از شهادت نان آور خانه ما گذشته بود؟ آیا می فهمید وقتی معلم زنگ انشا به ما گفت؛ از شغل پدرتان بنویسید، ما چه کشیدیم؟ آیا می فهمید که پدران آسمانی ما در قاب همچنان جوانند اما قامت مادران زمینی ما مدتهاست که خمیده؟ تعارف که با هم نداریم. شما کلاس تان رفته بالا و دیگر ۵ شنبه ها به جای رفتن به بهشت زهرا به رستوران حاج نائب می روید و به نیابت از همه شهدا برگ می خورید و دیگر برای تان صرف نمی کند چیزی بشنوید از گلبرگ سرخ لاله ها. شما شب جمعه ها به جای بستن سربند، آبستن عافیت می شوید و در درکه و دربند، فکه و حسن باقری شهید و حاج احمد دربند را فراموش می کنید. شما اما به ما سهمیه دادید. به ما یخچال دادید. به ما کولر دادید. به ما خانه دادید. به ما دانشگاه دادید. به ما ماشین دادید. به ما هواپیما دادید. به ما بنز ضد گلوله دادید. به ما حقوق ماهی ۱۰ میلیون تومان دادید. به ما در شمال ویلا دادید. به ما در جنوب کشتی دادید اما ما حاضریم همه اینها را به شما برگردانیم و یک بار دیگر بر لب پدران آسمانی مان بوسه بزنیم. دست تان درد نکند بابت این سهمیه ها. لطف کنید و بگویید بعد از شهدا شما چه کرده اید؟ “آقا” و تک و توک عده ای عمار را بگذاریم کنار همه تان از راست و چپ و اصولگرا و اصلاح طلب سر و ته یک کرباسید و آن دنیا شهدا جلوی تان را خواهند گرفت که چرا در روز جشن پدران آسمانی، مادر شهیدی مجبور است برای رفتن به بهشت زهرا بلیط اتوبوس قرض بگیرد. علی جان! ای ابوتراب! ای حضرت پدر! تمام دل خوشی ما این است که تو بابای مایی و الا به جز فرزندت سید علی کسی بر سر ما دست نوازش نمی کشد. چه می گویم؛ این تنها ماه است که می فهمد آه ما ستاره ها را.