نا گفته های جنگ/
به گزارش خبرآنلاین، کتاب
«ناگفته های جنگ» نوشته احمد دهقان شامل خاطرات شهید علی صیاد شیرازی در زمان جنگ
تحمیلی است که شامل فعالیتها و اقدامات درخشان وی در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی
و در زمان جنگ تحمیلی است. دهقان در 26 گفتار، خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی،
به همراه عکسهایی از عملیاتهایی که وی در آنها شرکت داشته را به رشته تحریر
درآورده است.
آنطور که ناشر توضیح داده قلم دهقان در این کتاب توانسته روایتی جذاب از گفتارهای شهید صیاد شیرازی ارائه کند، تا آنجا که چنانچه مخاطب مطلع نباشد که آنچه که میخواند گفتارهای یک فرمانده جنگی است خود را در برابر یک اثر داستانی مییابد. نکاتی که شهید صیاد شیرازی در این گفتارها بیان میکند مواردی است که تا پیش از انتشار در این کتاب گفته نشده و یا کمتر گفته شده است و این موضوع دلیلی شده برای اینکه کتاب عنوان «ناگفتههای جنگ» را به خود بگیرد.
خاطراتى از پیروزى انقلاب اسلامى، مبارزه با منافقان و نیروهاى ضد انقلاب در اوایل پیروزى انقلاب و طرح ریزى و شرکت درعملیاتهاى گوناگون به عنوان فرمانده، براى پاکسازى شهرها ومناطقى چون سنندج، بانه، جوانرود، اشنویه، بوکان و... از عوامل ونیروهاى ضد انقلاب، بررسى نتایج جنگ با ضد انقلاب درکردستان، اختلاف شهید صیاد با رئیس جمهور وقت «بنى صدر»، توطئه هایى که علیه وى صورت مى گرفت، خاطراتى از جنگ باعراق و عملیاتهاى ثامن الائمه (ع)، طریق القدس، فتح المبین،رمضان، کربلاى ده، محرم، عملیات محدود مسلم بن عقیل و نبردبیت المقدس و... از جمله موارد مطرح شده در این کتاب است.
در قسمتی از کتاب این چنین آمده است:
واقعه ي سقوط پادگان
مهاباد و غارت تيپ مهاباد جزء اولين كارهاي ضد انقلاب بود. پنجاه و دو نفر از
پاسداران اصفهان را در كردستان قتل عام كرده بودند.ماموريتشان تمام شده بوده و
راهي اصفهان بوده اند ،كه در منطقه داش ساوين مورد كمين ضد انقلاب قرا مي گيرند.
هيچ جاي كردستان به اندازه داش ساوين جاي مناسبي براي كمين وجود ندارد
.

عمليات چريكي، موفق ترين عمليات كمين است. به شرطي كه منطقه به خوبي شناسايي شود، سازماندهي درست بكنند،نيروها در كمينگاه در جاهاي خود قرار بگيرند و بتوانند در كمينگاه تسلط داشته باشند. اين ها يك كمين صد در صد زده بودند.
در آن موقع شوراي تأمين استان در اصفهان وجود نداشت، ولي شبيه به آن بود. من بودم ، برادر صفوي،آقاي سالك و ديگران. پيشنهاد كردم كه من و برادر صفوي براي بررسي به كردستان برويم. خدا توفيق داد كه تنها از طريق شهيد چمران كه معاون نخست وزير و وزير دفاع وقت بودند مي شد اقدام كرد. در تهران من و برادر صفوي با شهيد چمران ملاقات كرديم و ايشان هم از از اقدام ما استقبال كردند.
با شهيد چمران از راه هوا به سردشت رفتيم. وقتي رسيديم ، شهيد چمران ما را نسبت به اوضاع كردستان توجيه كرد. ايشان خود لباس چريكي پوشيده بود و چهل پنجاه نفر از پاسدارهاي داوطلب با ايشان بودند. بعد از توجيه بررسي را شروع كرديم.
همان جا خبر رسيد در يكي از دهكده هاي نزديك سردشت ضد انقلاب مقداري مهمات ذخيره كرده . خلبان يك گروه مي خواست برا ي شناسايي برود . گروه را سازمان دادند. به ما هم گفتند : «شماهم در صورتي كه داوطلب باشيد مي توانيد همراه گروه برويد.
آن موقع سروان بودم و دلم مي خواست كه در اين قبيل برنامه ها شركت كنم. يك تفنگ ژ – ث و حدود چهل تير فشنگ گرفتم. هفت هشت نفر بوديم، سوار هلي كوپتر شديم . كنار اتاقكي كه توي درّه اي بود، پياده شديم. هلي كوپتر بالاي سرمان مي چرخيد، آنجا يك پيرمرد، پيرزن و كودكي زندگي مي كردند، داشتيم ازشان سوال مي كرديم كه صداي گلوله شنيدم .
آن موقع سازماندهي نداشتيم و معلوم نبود كه چه كسي فرمانده گروه است. چندتايي پاسدار بودند و چند تايي درجه دار ارتشي كه داوطلب بودند و با شهيد چمران كار مي كردند . يك كُرد هم راهنمايمان بود. به بچه ها اشاره كردم برويم به طرف يال تا پناهگاه داشته باشيم. خلبان رفت به شهيد چمران خبر بدهد. موضعمان ثابت بود و فشنگ كم داشتيم. تا اينكه شهيد چمران همراه چند تا هلي كوپتر آمد با يوزي پياده شد و درگيري آن موقع شديد بود.
نزديك تاريك شدن هوا بود كه فهميدم خلبان (سرگرد عابدي بود ، مانند يك مشاور با شهيد چمران كار مي كرد) تير خورد. همين باعث شد هلي كوپترها نيروها را سوار كنند و بروند. نزديك پانصد متر بين ما و آنها فاصله بود و كسي متوجه نشد كه ما در اين صحنه جا مانده ايم. نه بي سيم داشتيم ، نه نقشه و نه اصلا مي دانستيم كه در كجا هستيم. سازمانه هم نداشتيم.
خداوند متعال در بنده هايش روحيه اعتماد به نفس قرار داده . از همان اوايل متوجه آن روحيه شدم و بعدها جنبه ي عملي اش را فهميدم . اعتماد به نفس در روحيه انسان خيلي مهم است؛ براي اينكه خودش را نبازد و تا آنجا كه مي تواند، از قدرت ، توان ، فكر و انديشه خود، براي مقابله با هر معضل و مشكل و خطر استفاده كند. الحمدلله اين روحيه در من بود.
البته در آن موقع عمق اين روحيه خيلي كم بود. تا اندازه اي وُسع داشتم، به لطف خدا . و به مرور مي ديدم، كه با داشتن چنين روحيه اي، عمق آن بيشتر مي شود. خداوند هم به انسان هايي كه در مقابل حوادث و خطرات ايستادگي مي كنند،مخصوصا اگر براي خدا باشد،اين توفيق را مي دهد.
اگر عمل براي خدا باشد، اين موهبت بيشتر نصيب انسان مي شود.
در آنجا خود را نباختم. مي دانستم كه از نظر نظامي كارمان غلط بوده است. يعني نه سازماني داشتيم،نه وسابل ارتباطي،نه نقشه و نه قطب نما؛ هيچ چيز . براي يك شناسايي كوتاه آمده بوديم و مي خواستيم كه زود برگرديم. فكر نمي كرديم كه چنين اتفاقي بيفتد.
برگشتم و به ستون گفتم :«از همين يال بالا بكشيد،تا نوك آن تپه؛ تا بعدا به شما بگويم كه چه كار بايد بكنيم.
همه دنبال من آمدند. در آن حال،همه از من اطاعت مي كردند. بالاي تپه ،گفتم:« آرايش دفاع دورتا دور بگيريد.» به بچه ها گفتم كه سروان صياد شيرازي هستم و دوره ي چتربازي، رنجري و همه ي عمليات هاي نظامي را ديده ام و همه ي تخصص ها را دارم و از اين لحظه من فرمانده شما هستم.
گفتم تا صبح بايد دفاع كنيم. بعد ديدم با چهل تير نمي شد دفاع كرد. آنجا اولين جايي بود كه در منطقه جنگي دعاي مقدس امام زمان(عج) را مي خواندم. همين كه اين دعا را خواندم، بلافاصله طرح عمليات توي ذهنم آمد. ناگهان تمام تاكتيك هايي كه به صورت علمي خوانده بودم و هيچ وقت عملا استفاده نكرده بود، در ذهنم استنتاج شد. يعني از بين همه ي خواندني ها و دوره هايي كه ديده بودم ، ذهنم روشن شد كه كجا بايد آن ها را بكار بگيرم؛ آن هم تاكتيك عبور از منطقه خطر در شرايط محاصره ي دشمن بود.
زیارت نامه شهدا