یک غروب پنجشنبه، مهمان اهالی آسمان + تصویر

تابلویی که آدرس بهشت را نشان میدهد؛ قطعههایی را که بهترینها از جمع ما در انتظار آمدن مهمانها هستند؛ در اینجا از دلها چه پذیرایی میشود.

خیلیها در غروب جمعه دست زن و بچه را میگیرند و به جایی میبرند که بهترین نقطه دنیاست؛ بوی کربلا میدهد و بوی یاران حسین(ع).

پیر و جوان، همه در این محفل و مهمانی هستند؛ آنهایی که شهید دادند یا کسانی که شهید آینده میشوند.

اینجا بوی بقیع میدهد؛ بوی گندمهایی که برای کبوترهای مزار مادر شهدای گمنام ریخته میشود؛ خانمی که با یک کیسه گندم به مزار شهدا آمده بود، میگفت: من حاجت گرفتم و هر شب جمعه بر مزار شهدای گمنام گندم میپاشم.
و ای کاش مادر شهید مفقودی به اینجا نیاید...

بهترین پیام برای حفظ و اقتدار جامعه از تهاجمات فرهنگی بر روی تصویر پیکر این شهید حک شده است؛ راستی شهدا برای چه رفتند؟! چقدر به سفارش آنها عمل میکنیم؟

هر کس در گوشهای به آرامی دل سبک میکند؛ چه غریبه و چه آشنا با شهید؛ مزار را میشوید با اشکهایش و قول میدهد که باری دیگر وصیت دوست آسمانیاش را بخواند.

قابهایی که برای همیشه ماندگارند؛ ای کاش هیچ وقت ساماندهی گلزار شهدا در این بهشت انجام نشود که اینجا پر از یادگاری مادران شهداست.

این یک ستون آهنی معمولی نیست، رنگ سرخش نماد شهادت است، نماد این است که پایههای اسلام با خون شهیدان محکمتر میشود.

چه زیباست لحظاتی که مادر این شهید جوان که هزاران آرزو را برای فرزندش در دل پرورانده بود، آینه و شمعدان، پرده حریر و قاب عکس را بر مزار شهید میگذارد.

گلهایی که از آن همه بزرگی شهید، بر مزارش پرپر میشود.

جای دیگریف مادری با فرزندش آخرین حرفهایش را زمزمه میکند، قاب عکس را برای بار دیگر نظاره میکند، دل نمیکَند اما باید برود؛ سالهاست که لحظه تکرار شده و هر بار خداحافظی با دلتنگی بیشتری از گذشته بوده است.

این خواهری است که برادرش شهید شده است؛ او بر مزار همرزم برادرش حاضر میشود تا با او هم عهدی دوباره ببندد و شفاعتش را طلب کند.

فقط 22 سال داشت که به شهادت رسید؛ سالهاست که یادگاران شهید بر مزارش گل نقاشی میکنند.

همین نوجوانان با دستهای خالی چه زیبا ایستادند و پرچم انقلاب اسلامی را برای همیشه به اهتزاز درآوردند.

چه مهمانی بوده بر مزار این شهدا؛ ما نزدیک غروب رسیدیم، مادران شهدا که فرزندانشان در همسایگیهم هستند، رفته بودند؛ اما شمعهای روشن از سوختگی دلهایشان حکایت کرد...

این پدر و مادر شهید از مهرشهر کرج به گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آمدهاند؛ کار هر هفتهشان است؛ این پدر و مادر از ابتدای حملات صدامیها در آبادان ماندند و مقاومت کردند؛ آنها 3 فرزند دارند یکی از آنها شهید رضا فرصیاد است و دو پسر دیگرشان جانباز هستند؛ به قول خودشان خداوند یکی از امانتهایی را که داده بود، گرفت و دو پسر دیگر را دوباره بخشید.

اینجا بوی کربلای شلمچه میدهد؛ بوی عباس(ع) که در کنار نهر آب تشنه شهید شد؛ بوی حسین(ع) که با خونش غسل داده شد.

گلهایی که بر مزارها مینشینند؛ راز این گلها با سنگها چیست و چه در گوش هم زمزمه میکنند؟!

بچهها هم غروبهای پنجشنبه مهمان محفل لالهها هستند....

مزاری که بوسهگاه پیرمرد میشود، پیرمردی که بارها از این شهید سادات حاجت گرفته است.

خورشید که در حال غروب است، عطر شهدا با زمزمه زیارت عاشورا در گلزار میپیچد و لحظاتی بعد همه در تکاپو هستند تا نماز مغرب را در جمع بهترین یارانشان اقامه کنند.
اگر غروب امروز، مهمان صفای شهدا شدید، برای همه آنها که دلتنگ محفل عرشنشینانند، دعا کنید....
زیارت نامه شهدا