سال 1348 در رشته پزشکی پذیرفته شد؛ ولی تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی را ترجیح داد. پس از گذراندن دوره مقدماتی خلبانی، برای تکمیل دوره، به کشور آمریکا اعزام شد. پس از طی دوره آموزش خلبانی هواپیمای شکاری به ایران بازگشت و در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد. با ورود هواپیماهای پیشرفته (F14) به نیروی هوایی او برای پرواز با آن، انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سرپرستی انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی، در مدت کوتاهی توانست با بهره‌گیری از شور و استعدادش، نقش ارزنده‌ای را در عملیات‌های برون مرزی ایفا نماید.

 

در سال 1360 به درجه سرهنگ دومی ارتقاء یافت و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد. در نهم آذرماه 1362 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد و از هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد. پانزدهم مرداد ماه همان سال در حالیکه به درخواست‌های پیاپی دوستان و نزدیکانش جهت شرکت در مراسم حج پاسخ رد داده بود، برابر روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

 

مطلبی که در ادامه تقدیم مخاطبان خبرگزاری فارس می‌شود، روایتی است از آخرین روزهای حیات این خلبان بلند آوازه ارتش جمهوری اسلامی، نقلی از آخرین وداعش با همسر که در آن روزها در حج به سر می‌برد تا لحظه‌ای که با سلامی بر مولایش سیدالشهدا (ع)، راه ملکوت را در میان دل آبی آسمان یافت و در آغوش رحمت الهی آرام گرفت.

 

یادش جاودانه باد...

 

****

 

آن شب تیمسار از همدان با همسرش در مکه تماس گرفت، خانم بابایی که به شدت هیجان‌زده بود، پرسید:

 

ـ عباس چه وقت می‌آیی؟ ... من چشمم به در دوخته شده. او در حالی که عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، به آرامی گفت: خاطر جمع باشید که من عید قربان پیش شما خواهم بود.

 

گفت‌وگوی او با همسرش چند دقیقه‌ای ادامه داشت. در پایان عباس حلالیت طلبید و تماس قطع شد. لحظه‌ای نگذشته بود که ناگهان رنگ از رخسار خانم بابایی پرید و با صدایی لرزان، با خود گفت: وای این چه حرفی بود که او گفت؟! ... برای چه حلالیت می‌طلبید؟!

 

دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و ملتمسانه گفت: خدایا! خدایا! عباس را حفظ کن.

 

آنگاه به تلخی گریست.

 

***

 

 

سحرگاه آن شب، شهید بابایی همراه محافظ و راننده‌اش از همدان عازم تهران شد، به محض حرکت، به خاطر خستگی که در تن داشت به خواب رفت. گودرزی، راننده شهید بابایی، تعریف می‌کند: مسافتی از راه طی کرده بودیم که ناگهان عباس از خواب پرید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا را تاریک دید، سپس دستی بر سر کشید و لبخندی زد، از داخل آیینه نگاهی به او کردم و گفتم: چرا می‌خندی؟

 

آهی کشید و گفت:  چیزی نیست خواب دیدم. گفتم: خیر است انشاءالله. او بی‌آنکه چیزی بگوید، یک دانه گلابی را از داخل پاکت برداشت و به من داد. گفت: بیا بالامجان بخور.

 

من نگاهی به او کردم و گفتم: پس چرا خودت نمی‌خوری؟ گفت: می‌خورم. اول شما که خسته هستی بخور. او می‌گفت که در طول راه تیمسار را زیرنظر داشتم. پرسیدم: شما چرا همه‌اش به من تعارف می‌کنید؟ ولی خودتان چیزی نمی‌خورید. گفت: فکر من نباش بخور، نوش جونت.

 

از لحن گفته‌هایش پیدا بود که خیلی خوشحال است. چشمانش را بر هم نهاد و آرام در زیر لب به نجوا پرداخت وقتی جلو ساختمان معاونت عملیات رسیدیم، عباس از اتومبیل پیاده و وارد ساختمان شد. به عقب برگشتم، چشمم به پاکت میوه افتاد، دیدم که او حتی یک دانه از میوه‌ها را نخورده است.

 

***

صبح زود تیمسار بابایی وارد دفتر معاونت عملیات شد و به آجودان گفت: پرونده خلبان اغنامیان را بیاورید. پرونده را که آوردند، صفحه اول آن نامه‌ای بود در مورد درخواست وام. آن را امضا کرد و به آجودان گفت: در مورد وام آقای اغنامیان سریعاً اقدام کنید.

 

آنگاه ادامه داد: در ضمن من او را ندیدم. از قول من عذرخواهی کنید و بگویید که زودتر از این نتوانستم تقاضایش را برآورده کنم. لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی به آجودان انداخت و گفت: خداحافظ.

 

آجودان ادای احترام کرد و گفت: ببخشید تیمسار شما این همه راه آمدید تا فقط یک برگه وام را امضاء کنید؟ او در حالی که لبخند بر لب داشت پاسخ داد: آخر ممکن بود دیگر نتوانم آن را امضاء کنم.

 

آنگاه دوباره خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. او آن روز همه کارهایی را که می‌بایستی انجام می‌داد،‌ انجام داد. سپس به منزل رفت و با مادر همسر و فرزندانش سلما، حسین و محمد خداحافظی کرد. گودرزی، راننده تیمسار بابایی می‌گوید که آنگاه رو به من کرد و گفت: آقای گودرزی! شما تشریف ببرید استراحت کنید که انشاءالله بعد از عید قربان برگردید.

 

او می‌گوید: سپس مرا در آغوش گرفت و گفت: اگر از من بدی یا قصوری دیدی حلالم کن. گفتم: مگر  می‌خواهید به کجا بروید؟ دستی بر سر کشید و پاسخ داد: خوب دیگر؛ هیچ کسی از یک ساعت بعد هم خبر ندارد.

 

***

 

چند ساعت گذشت. او به همراه موسی صادقی به سوی قزوین به راه افتادند. وقتی به قزوین رسیدند نیمه‌های شب بود. عباس در مقابل منزل پدرش پیاده شد و مثل همیشه با انگشت ضربه‌ای به شیشه پنجره کوچکی که در کنار در بود، زد. لحظاتی بعد مادرش در را باز کرد. پس از روبوسی به مادر گفت: آقاجان خوابه؟ مادر پاسخ داد:  آره پسرم! خوابه. گفت: می‌خواهم بیدارش کنم. مادر گفت: بگذار وقت نماز که بیدار شد او را می‌بینی. گفت: نه مادر! باید زودتر حرکت کنم. نمی‌توانم بمانم؛ یک مأموریت مهم دارم.

 

بر بالین پدر رفت. نگاهی به صورتش انداخت. سپس خم شد و گونه‌هایش را بوسید. حاج اسماعیل چشمانش را باز کرد و گفت: عباس جان آمدی؟ او گفت: ولی باید زود برگردم، مأموریت مهمی دارم. پدر گفت: ولی عباس جان! ما روز عید قربان تعزیه داریم. برای تو نقش گذاشته‌ام. باید اینجا باشی.

 

او گفت: باشد پدرجان! پس نقش کوچکی برایم بگذار. انشاءالله عید قربان می‌آیم. پس از ساعتی عباس با پدر و مادر خداحافظی کرد و رفت. وقتی ماشین حرکت کرد، او چند مرتبه برگشت و پشت سر را نگاه کرد. اتومبیل در انحنای کوچه از نظر ناپدید شد. مادر که مضطرب و پریشان به نظر می‌رسید، روی به حاج اسماعیل کرد و گفت: عباس را هیچ وقت موقع خداحافظی این‌طور ندیده بودم. دلم برای او شور می‌زند.

 

حاج اسماعیل لبخندی زد و گفت: دلواپس نباش زن. خدا پشت و پناهش. مادر هم تکرار کرد: خدا پشت و پناهت پسرم. یا حسین! عباسم را به تو می‌سپارم. آنگاه قطره اشکی بر گونه‌اش غلتید.

 

اتومبیل شهر را پشت سر گذاشت. عباس کتابچه دعا را از جیب درآورد و مشغول خواندن دعا شد. ساعتی گذشت. به موسی صادقی که در حال رانندگی بود گفت: من کمی می‌خوابم. اگر خسته شدی بیدارم کن.

 

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای فریاد او در خواب، موسی صادقی را وحشت‌زده کرد. او علت فریاد را پرسید. عباس در حالی که دست بر سر و روی خود می‌کشید، گفت: ببخشید آقا موسی! خواب دیدم.

 

صادقی گفت: از بس خسته‌ای. از بس کار می‌کنی. در خواب هم دلشوره داری و خواب بد می‌بینی. عباس خندید و دستی به شانه صادقی زد و گفت: ببخشید آقا موسی که تو را ناراحت کردم. سپس هر دو سکوت کردند. عباس در خود فرو رفته بود. ساعت چهار صبح بود که به پایگاه هوایی همدان رسیدند و مستقیم به مهمانسرا رفتند. عباس رو به موسی صادقی کرد و گفت: شما برو بخواب. من سری به قرارگاه می‌زنم.

 

سپس به سوی قرارگاه به راه افتاد.

 

***

 

 

ساعتی بعد، آفتاب تازه بالا آمده بود که جنگنده‌ای غرش‌کنان روی باند پایگاه نشست و چند دقیقه بعد وارد رمپ شد. کابین باز شد و تیمسار بابایی از پلکان جنگنده پایین آمد. مستقیماً به مهمانسرا رفت. در بین راه به یاد آورد که همسر موسی صادقی بیمار است؛ به همین خاطر زیر لب خود را سرزنش کرد که چرا او را با خود آورده است. وقتی وارد اتاق شد، صادقی هنوز خواب بود. مدتی بالای سرش نشست، سپس به آرامی او را بیدار کرد و گفت: تو چرا به من نگفتی که همسرت بیمار است؟

 

موسی صادقی گفت: مهم نیست. او گفت: چرا؛ مهم است. خیلی هم مهم است. هر چه زودتر برگرد تهران و به همسر و فرزندانت برس. اگر بچه‌ها سرحال بودند یک سر برو اصفهان؛ هم تفریحی کن و هم تجهیزات پروازی مرا بفرست تبریز.

 

صادقی گفت: ولی ممکن است اینجا کاری داشته باشی. او گفت: شما نگران نباش، آقای دربندسری هست. اگر کاری داشتم به ایشان می‌گویم. صادقی خود را آماده کرد و هنگام خداحافظی نگاهی به او کرد و گفت: خداحافظی امروز با همیشه فرق می‌کند.

 

تیمسار گفت: حلالمان کن آقا موسی!

چند لحظه سکوت بین آنها حکمفرما شد. صادقی به گوشه‌ای نگریسته و در فکر فرو رفته بود. سپس با غم غریبی که در دل داشت گفت: خداحافظ قربان! مواظب خودتون باشید.

 

تیمسار بابایی به مسیر اتومبیل خیره مانده بود، که دستی را روی شانه‌اش احساس کرد و صدایی آشنا که می‌گفت: چرا ماتی حاج عباس؟ عباس سرش را برگرداند و با چهره خندان عظیم دربندسری روبه‌رو شد. لبخندی نثار او کرد و گفت: چطوری عظیم آقا!

 

یکدیگر را در آغوش گرفتند و همراه هم به سوی گردان عملیات به راه افتادند. وقتی وارد ساختمان عملیات شدند، چشم‌شان به سرهنگ حسن بختیاری افتاد که از انتهای راهرو به سوی آنها می‌آمد. وقتی به هم رسیدند، تیمسار گفت: حسن آقا! آماده‌ای برویم مأموریت؟ بختیاری گفت: هر چه که شما بفرمائید تیمسار! من در خدمتم.

 

دربندسری به تیمسار گفت: من هم با شما بیایم؟ عباس دستش را در گردن او انداخت و گفت: می‌خواهی به جای بمب زیر طیاره ببندمت بالامجان؟ و او گفت: اگر تو بخواهی حاضرم تا مرا به جای بمب در زیر هواپیمایت ببندند.

 

آنگاه هر سه در حالی که لبخند بر لب داشتند به راه افتادند. چند دقیقه بعد هواپیمای «F-5» حامل تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری با کوهی از مهمات به آسمان پر کشید.

 

خورشید در حال افول بود و جلوه مشعشع آن پهنه آسمان را به رنگ شقایق، سرخ کرده بود. عظیم دربندسری در حالی که به سوی قرارگاه می‌رفت، آهی کشید و با خود گفت: چه غروب غریبی است؟

 

وقتی آفتاب با آخرین شعاع کم‌رنگش در افق پنهان می‌شد، صدای غرش رعدآسای جنگنده‌ای سکوت آسمان را درهم شکست و چند دقیقه بعد تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری در حالی که کلاه پرواز خود را در دست داشتند، با گام‌های پیروزمندانه‌ای به سوی «رمپ» می‌آمدند.

 

عظیم دربندسری به سوی عباس رفت و او را در آغوش گرفت. سرهنگ بختیاری گفت: جات خالی بود عظیم آقا! ولی شانس آوردی که زیر بال نبودی. تیمسار دستی بر روی شانه دربندسری گذاشت و هر سه به سوی اتومبیل رفتند. بانگ مؤذن در آسمان پیچید. تیمسار بابایی با تأنی از جای برخاست و زیرلب زمزمه کرد: الله‌اکبر!

 

سپس به قصد وضو قدم برداشت. وقتی کنار حوض کوچک محوطه گردان عملیات رسید، در حالی که زیر لب اذان می‌گفت، سرش را به آسمان بلند کرد. دربندسری و سرهنگ بختیاری در گوشه‌ای ایستاده بودند و او را می‌نگریستند. چند لحظه بعد به سوی او به راه افتادند. دربندسری گفت: تا حالا عباس را اینطور ندیده بودم. رفتارش، نگاه کردنش، راه رفتنش، چطوری بگم، طور دیگری است. سرهنگ! دلم خیلی شور می‌زند.

 

تیمسار وضو را تمام کرد. نگاهی پرمهر به چهره هر دو انداخت و گفت: چه شده عظیم آقا؟ دربندسری پاسخ نداد. سرهنگ بختیاری گفت: چیزی نیست قربان! عظیم آقای ما تازگی‌ها، کمی رمانتیک شده.

 

تیمسار به آرامی گفت: عجلوا بالصلوة. سپس به راه افتاد. آن دو نگاهی به هم کردند و به دنبال او رفتند. آن شب، به جز تیمسار بابایی، سرهنگ بختیاری و عظیم دربندسری کس دیگری در گردان عملیات نبود. آن دو شام چلوکباب خوردند؛ ولی عباس علی‌رغم اصرار سرهنگ و دربندسری یک لیوان شیر بیشتر نخورد. او شیر را سر کشید و سپس مشغول مطالعه و بررسی طرح‌های موردنظرش شد. ساعتی بعد سرهنگ بختیاری گفت:‌ من به مهمانسرا می‌روم تا استراحت کنم. اگر کاری داشتی بفرست دنبالم یا زنگ بزن.

 

عباس از جا برخاست و دست در گردن سرهنگ انداخت. او را بوسید و گفت: برو استراحت کن. شب بخیر. چند لحظه بعد رو به دربندسری کرد و گفت: عظیم آقا! شما هم برو استراحت کن. فردا خیلی کار داریم.

 

دربندسری دستگیره در را چرخاند. مکث کوتاهی کرد و سپس سرش را برگرداند و گفت: چرا نرفتی؟ مگر قول نداده‌ای؟ تیمسار گفت: به کی؟ دربندسری گفت: به خانمت. عباس مکثی کرد و گفت: چرا؛ می‌رم. دربندسری گفت: می‌ری!؟ کجا می‌ری؟ او گفت: خب ... مکه دیگه. دربندسری با شگفتی گفت: مکه؟! عباس جون چرا سر به سرم می‌گذاری؟ مثل اینکه یادت رفته فردا عید قربان است. تیمسار دستی به سرش کشید و گفت: نه.نه عظیم آقا! یادم نرفته. دربندسری در حالی که کلافه به نظر می‌رسید، گفت: من که از حرف‌های تو چیزی نمی‌فهمم. پاک گیج شده‌ام. من رفتم بخوابم شب بخیر. عباس لبخندی زد و گفت: شب بخیر گیج خدا! دربندسری با خود تکرار کرد: گیج خدا. گیج خدا. نه عباس جون! من لایق این تعریف نیستم.

 

در را پشت سرش بست. تیمسار دستی به چهره‌اش کشید و گفت: الله‌اکبر!

 

دربندسری هر چه کوشید تا بخوابد نتوانست. با خود گفت: «امشب چه شب اسرارآمیزی است، چرا اینقدر کلافه‌ام؟» برخاست و به طرف اتاق عملیات رفت، وقتی پشت در اتاق رسید صدای عباس در گوشش پیچید: «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب» «ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

 

عظیم، آرام در را باز کرد و در گوشه‌ای نشست. محو تماشای عباس شد. چند دقیقه بعد عباس سر برگرداند. با صدایی آرام و دلنشین گفت: آقا عظیم! چرا نخوابیده‌ای؟ دربندسری مات مانده بود. به سوی عباس رفت و دست‌های او را گرفت. با بغض گفت: می‌ترسم، نمی‌دانم از چه چیز، فقط این را می‌دانم که می‌ترسم.

 

تیمسار دستی روی شانه او گذاشت و گفت: برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان. بعد از خدا بخواه که صلح و آرامش را به مسلمانان برگرداند. از خدا بخواه که سپاه اسلام بر سپاه شیطان پیروز شود و بخواه که ایمان‌مان را استوار و پابرجا نگه دارد. آقا عظیم! برای من گنهکار هم دعا کن.

 

سخنان او که تمام شد از چشمان دربندسری اشک سرازیر بود. تیمسار با مهربانی گفت: برو عظیم آقا! برو. تو باید استراحت کنی. فردا صبح برایت یک مأموریت دارم. باید ماشین و وسایل ما را ببری تبریز.  دربندسری با صدای لرزانی گفت: هر چه شما بگویید. چشم. چشم. سپس با گام‌های سستی اتاق را ترک کرد. عباس دستی به سرش کشید و گفت: «الله‌اکبر»!

 

ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته بود. تیمسار بابایی گوشی تلفن را برداشت و گفت: لطفاً سرهنگ بختیاری را بیدار کنید و بفرمائید تشریف بیاورند گردان عملیات. سرهنگ بختیاری با شتاب لباس‌هایش را پوشید و به طرف گردان عملیات رفت. دقایقی بعد به همراه تیمسار بابایی جهت انجام یک مأموریت برون‌مرزی سوار بر جنگنده شدند.

 

 

هنگامی که چرخ‌های جنگنده پیروزمندان سطح باند را لمس کرد، شعاع‌های کم‌رنگ خوشید تازه از افق سر برآورده بود.

 

تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری در حال گفت‌وگو در مورد مأموریت بعدی بودند که دربندسری وارد اتاق عملیات شد، عباس با دیدن او گفت: یا الله! صبح به خیر عظیم آقا! شما حاضری؟

 

دربندسری گفت: اول چیزی بخوریم بعد. تیمسار گفت: من فقط یک لیوان شیر می‌خورم.

 

دربندسری گفت: ببینم عباس‌جان! نکنه می‌خواهی خودکشی کنی؟! آخر پدر من این معده به غذا احتیاج داره، ببین من همه چیز گرفته‌ام.

 

عباس آرام گفت: فقط یک لیوان شیر. دربندسری شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: باشد، هر چه میل شماست.

 

هنگام صرف صبحانه، او گویی در دنیای دیگری سیر می‌کرد. شاید هم می‌خواست برای ظهر عید قربان خود را آماده کند. تیمسار به طرف دربندسری آمد و گفت: عظیم آقا! احتیاط کن، انشاءالله تبریز همدیگر را می‌بینیم. سپس دربندسری و تیمسار یکدیگر را در آغوش گرفتند.

 

تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری به بحث درباره مأموریت جدید پرداختند. چند ساعت بعد با سرهنگ باهری، فرمانده پایگاه همدان، به سوی محوطه پارک هواپیماهای شکاری به راه افتادند.

 

 

 

تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری وارد کابین شدند و با اشاره دست از سرهنگ باهری خداحافظی کردند. چند لحظه بعد پس از بررسی دوباره، در ابتدای باند، تیمسار بابایی متوجه شد که سیستم ردیابی هواپیما دچار اشکال شد است؛ به همین خاطر به برج اطلاع دادند که جهت رفع اشکال، هواپیما به رمپ بازمی‌گردد.

 

تیمسار بابایی، سرهنگ بختیاری و سرهنگ باهری همه منتظر ایستاده بودند و پرسنل فنی مشغول رفع اشکال بودند. سرهنگ بختیاری رو به تیمسار بابایی کرد و گفت: اگر با آن وضع پرواز می‌‌کردیم، ... .

 

عباس حرف او را قطع کرد و گفت: گم می‌شدیم؛ نه؟ سرهنگ باهری گفت: همه می‌گفتند که معاونت عملیات نیروی هوایی، به همراه یک خلبان باتجربه در یک پرواز ساده گم شدند.

 

تیمسار بابایی گفت: بله حق با شماست. سرهنگ باهری لبخندی زد و گفت: البته این فقط یک شوخی است، چون با تجربه و آشنایی که شما و جناب بختیاری دارید بدون این سیستم هم پرواز مشکلی نخواهید داشت.

 

دقایقی بعد مشکل برطرف شد و پس از چند دقیقه تیمسار و سرهنگ بختیاری سقف آسمان را شکافتند. ساعتی گذشت و بعد در حالی که ابزار و ادوات زرهی دشمن، از آتش خشم دلاوران دشمن‌شکار سوخته بود و شعله‌هایش به آسمان زبانه می‌کشید، آنها در پایگاه تبریز فرود آمدند.

 

***

 

جمعه 15 مردادماه سال 1366 تبریز، پایگاه دوم شکاری، ساعت هشت و سی دقیقه صبح عیدقربان؛ دوستان شهید بابایی نقل می‌کنند: وقتی هواپیما روی باند پایگاه هوایی تبریز فرود آمد، سرهنگ علی‌محمد نادری به اتفاق خلبانان و جمعی از مسئولین به استقبال آمدند و به تیمسار بابایی خوش‌آمد گفتند. سپس به همراه هم رهسپار قرارگاه شدند. سرهنگ بختیاری به تیمسار بابایی گفت: اگر اجازه دهید، تا شما کارهایتان را انجام دهید، من کمی استراحت کنم.

آنگاه رفت و در گوشه‌ای از سالن قرارگاه که با موکتی به رنگ آبی آسمانی فرش شده بود، دراز کشید. چند دقیقه گذشت و او به خواب عمیقی فرو رفت.

***

تیمسار به اتفاق سرهنگ نادری وارد گردان عملیات شدند. او مأموریت پروازی را در دفتر مخصوص نوشت و زیر آن را امضا کرد. در این لحظه سرهنگ نادری گفت: تیمسار! شما خیلی خسته‌اید، بهتر است کمی استراحت کنید. تیمسار بابایی نگاهی به او کرد و گفت: نه آقای نادری! خسته نیستم.

سپس از جا برخاست. کنار پنجره آمد و به آسمان خیره شد. چند دقیقه بعد به آرامی سرش را برگرداند و خطاب به سرهنگ نادری گفت: محمد آقا! بگو هواپیما را مسلح کنند. سرهنگ نادری گفت: ولی عباس‌جان! امروز عید قربان است، چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟

او با صدایی آرام گفت: امروز روز بزرگی است. روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت. تیمسار صحبت می‌کرد و سرهنگ نادری محو چهره او شده بود. لحظاتی بعد سکوتی دلنشین بر اتاق سایه افکند. تیمسار گفت: می‌دانی؟ امروز قرار بود من قزوین باشم. آخر تعزیه داریم. به پدر گفتم یک نقش کوچک برایم درنظر بگیرد؛ اما حالا اینجا هستم. خوب دیگر، اگر موافقی طرح این پرواز را مرور کنیم.

سرهنگ نادری گفت: حالا که شما اصرار دارید، من حرفی ندارم. تیمسار طرح موردنظرش را با دقت روی نقشه برای نادری تشریح کرد. نقطه نشانه‌ها، مواضع پدافندی، تأسیسات و نیروهای زرهی دشمن را روی آن مشخص کرد. پس از تبادل‌نظر، در حالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشتند، محوطه گردان عملیات را ترک و به پیشنهاد تیمسار پیاده به سوی جنگنده به راه افتادند.

سرهنگ نادری نگاهی به عباس کرد، دید که او علی‌رغم بی‌خوابی و خستگی مفرط، استوار و باصلابت گام برمی‌دارد. رو به او کرد و گفت: عباس جان! امروز عید قربان است.

او پاسخ داد: می‌دانم محمد آقا! این را یک دفعه دیگر هم گفتی. سرهنگ نادری گفت: منظور چیز دیگری بود. تو قول داده بودی که امروز در مکه پیش همسرت باشی.

تیمسار گفت: ‌بله می‌دانم. سپس سکوت کرد.

***

سرهنگ بختیاری ناگهان از خواب پرید. به ساعتش نگاه کرد و با دستپاچگی از جا برخاست. با شتاب کلاه و تجهیزات خود را برداشت و به سمت محوطه پرواز دوید. عوامل فنی مشغول مسلح کردن یک هواپیمای «F-5F» دو  کابینه بودند. تیمسار دستی بلند کرد و گفت: خسته نباشید.

عوامل فنی با دیدن او دست از کار کشیدند و نزد او آمدند. پس از احوالپرسی، سرپرست گروه گفت: همان‌طور که دستور داده بودید هواپیما را مسلح می‌کنیم.

سپس به سوی هواپیما رفت و پس از یک بازرسی گفت: کافی نیست. شما فقط بمب‌های زیر بدنه را بسته‌اید. پدهای راکت بغل و خشاب فشنگ‌های هواپیما را پر کنید. در ضمن موشک‌های نوک بال‌ها را هم ببندید. می‌خواهم مهمات کاملاً فول باشند.

سرهنگ نادری گفت: ببخشید، ما برای شناسایی می‌رویم یا برای شکار؟ تیمسار نقشه‌ای از جیبش درآورد و گفت: ببین آقای نادری! وقتی به هدف رسیدیم، در این نقطه بمب‌ها را رها می‌کنیم. سپس تأسیسات این منطقه را هدف قرار می‌دهیم. در قسمت بعد باید دور بزنیم و نیروی زرهی دشمن را که در این نقطه قرار دارند با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهیم.

سرهنگ نادری گفت: امیدوارم که خداوند خودش کمک کند.

سپس تیمسار بابایی به گوشه‌ای رفت، کتابچه دعایش را از جیب بیرون آورد و مشغول خواندن دعا شد. در این لحظه سرهنگ بختیاری در حالی که نفس، نفس زنان می‌دوید به آنها رسید، گفت: من ... من خواب ماندم، چرا بیدارم نکردی؟

تیمسار گفت: خب تو خسته بودی، باید استراحت می‌کردی.

سرهنگ بختیاری گفت: عباس جان! تو که از من خسته‌تر هستی. الان دو شب است که نخوابیده‌ای، اگر اجازه بدهی من به جای تو با نادری بروم.

تیمسار گفت: نه حسن آقا! من خسته نیستم، شما انشاءالله پرواز بعدی را انجام دهید. هر قدر که اصرار کرد او قانع نشد و سرانجام رو به سرهنگ بختیاری کرد و گفت: حسن جان! گفتم که تو فرصت داری.

سپس اندکی سکوت کرد و آرام گفت: شاید دیگر من فرصتی برای پرواز نداشته باشم. با شنیدن این جمله اشک در چشم سرهنگ بختیاری پر شد. با لحن لرزانی گفت: خدا نکند.

آنگاه هر سه به یکدیگر نگاه کردند. تیمسار به آرامی دست در گردن سرهنگ بختیاری انداخت و او را در آغوش گرفت و گفت: عیدت مبارک. وقتی برگشتم جشن می‌گیریم.

سرهنگ در حالی که گونه‌های او را می‌بوسید با بغض گفت: حاج عباس! به من عیدی نمی‌دهی؟

او خندید و گفت: عیدی طلبت تا بعد از اذان ظهر.

سرهنگ بختیاری، گویی که چیز باارزشی را از دست می‌دهد، حاضر نبود عباس را رها کند؛ ولی سرانجام لحظه رفتن فرا رسید. مسئول فنی به آنها نزدیک شد و گفت: تیمسار! همان‌طور که دستور دادید هواپیما «فول مهمات» آماده پرواز است.

تیمسار ضمن تشکر از مسئول فنی با او دست داد و گفت: ما را حلال کنید. مسئول فنی با شگفتی گفت: قربان این چه حرفی است که می‌فرمائید!

او لبخندی زد و گفت: خدا نگهدارت برادر. مسئول فنی در پاسخ گفت: خدا نگهدار قربان.

تیمسار سرش را به آسمان بلند کرد، نگاهی به اطراف انداخت و آرام گفت: الله‌اکبر!

سپس دستی بر سر کشید، رو به نادری کرد و گفت: محمد آقا بریم؟

هر دو از پلکان جنگند بالا رفتند. تیمسار قبل از اینکه وارد کابین شود، سربرگرداند و نگاهی به سرهنگ بختیاری و مسئولان فنی که در فاصله‌ای از هواپیما ایستاده بودند انداخت و برای آنها دست تکان داد. بختیاری و بقیه با تکان دادن دست از همان جا با عباس وداع کردند. عباس وارد کابین شد. سوئیچ‌ها و سیستم‌های هواپیما را چک کرد و سالم بودن آنها را به نادری تذکر داد.

لحظه‌ای بعد صدای او به آرامی در گوش نادری پیچید: خدایا تو شاهدی که هر کاری می‌کنم، تنها برای رضای تو و سرافرازی مسلمین است.

تیمسار قدری مکث کرد، آنگاه خطاب به سرهنگ نادری که در کابین جلو نشسته بود گفت: بریم که روز، روز جنگ است.

پس از آخرین بازدیدهای افراد فنی و برداشتن قلاب‌های ایمنی مهمات از هواپیما و تاکسی عقاب آهنین به ابتدای باند پروازی، یک‌بار دیگر سرهنگ نادری موتورها و کنترل فرامین پروازی را برای اطمینان از حداکثر قدرت و سالم بودن امتحان کرد و هماهنگی‌های نهایی بین دو خلبان و اتاق کنترل ناظر بر پرواز انجام و ناگهان هواپیما با غرشی رعدآسا، زمین را به مقصد آسمان ترک کرد.

سرهنگ بختیاری در جاده فرعی، کنار باند ایستاده و چشمانش به آسمان خیره مانده بود. هواپیما که از نگاهش ناپدید شد، با صدای گرفته‌ای زیر لب گفت: موفق باشد.

لحظه‌ای مکث کرد، سپس ناخودآگاه با صدایی بلند فریاد کشید: تا برگردی همین جا می‌مانم. آنگاه بی‌اختیار چند قطره اشک برگونه‌هایش لغزید.

تیمسار پس از اینکه نشانه‌ها و هدف‌های موردنظر را به نادری یادآوری کرد، چند لحظه ساکت شد. سپس صدای او از رادیوی داخلی هواپیما به گوش می‌رسید که زیر لب می‌گفت: پرواز کن! پرواز کن! امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.

جنگنده دل آسمان را می‌شکافت. صدای سرهنگ نادری در رادیوی تیمسار پیچید و گفت: کلیه کلیدهای مهمات روشن و آماده شلیک هستیم.

ـ موقعیت چیست؟

ـ تا هدف، زمان محاسبه‌شده سه دقیقه.

 

بعد ادامه داد: چهار درجه به سمت شمال.

هواپیما پس از مانوری در آسمان سمت مورد نظر را انتخاب و چند لحظه بعد با اوج‌گیری به ارتفاع بالا و شیرجه تأسیسات دشمن را مورد هدف قرار داد. با اصابت بمب‌ها کوهی از آتش به آسمان زبانه کشید. صدای تیمسار در گوش سرهنگ نادری پیچید.

الله‌ا کبر! الله‌اکبر! می‌ریم به طرف نیروهای زرهی دشمن.

چند لحظه بعد باران گلوله و راکت بر سر نیروهای دشمن باریدن گرفت.

وقتی تیرباران به پایان رسید، تیمسار گفت:  محمد آقا برمی‌گردیم.

هواپیما در یک چرخش 180 درجه از منطقه دور شد. در پایین، آتش زبانه می‌کشید و مزدوران هریک به گوشه‌ای در حال فرار بودند، جنگنده، پیروزمندانه آسمان را درمی‌نوردید. در نگاه عباس، کوه‌های بلند بودند و جنگل‌های سرسبز، صدای عباس از رادیو به گوش رسید: آقای نادری پایین را نگاه کن! درست مثل بهشت می‌ماند!

سپس آهی کشید و ادامه داد: ‌خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده‌اند.

سرهنگ نادری ساکت بود. چند لحظه بعد صدای عباس فضای کابین را پر کرد. او این مصراع را از تعزیه مسلم زمزمه می‌کرد: «مسلم سلامت می‌کند یا حسین!»

و ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد. او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است؛ به همین خاطر با صدای نرم و آرامی گفت: اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک... .

و آخرین حرف ناتمام ماند.

***

دادپی، یکی از خلبانان و دوستان تیمسار بابایی، می‌گوید که عاشقان کعبه در حال طواف بودند، اذان در فضا پیچید، ناگهان بر جای خود میخکوب شدم و با چشمانی شگفت‌زده عباس را دیدم که احرام بسته، سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم؛ ولی هر چه گشتم او را نیافتم.

***

همسر تیمسار بابایی می‌گوید که آن روز در مکه، هنوز رکعت دوم نماز را تمام نکرده بودم، احساس کردم در دلم طوفانی به پا شده، لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت؛ ولی بر خود مسلط شدم، ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد.

***

سرهنگ نادری درد شدیدی در ناحیه پشت و بازویش احساس کرد، کابین پر از دود شده بود. لحظاتی از خود بی‌خود شد، وقتی چشم باز کرد، نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. احساس کرد که همه چیز به پایان رسیده، هواپیما به سرعت در  حال سقوط بود. نادری با تمام قدرت سعی کرد که جنگنده را مهار کند. چند لحظه بعد به لطف خدا، در حالی که قریب به 100 کیلومتر از سرعت هواپیما کاسته شد هواپیما به حالت افقی درآمد. نگاهی به نشان‌دهنده‌ها کرد، همه چیز به هم ریخته بود، کوشید تا توسط کانال داخلی با تیمسار تماس بگیرد، فریاد زد: عباس حالت خوبه؟

ولی جوابی نشنید، بار دیگر گفت: عباس صدای مرا می‌شنوی؟ سرعت هواپیما کم شده، نشان‌دهنده‌های تو در چه وضعی هستند؟ اما جز صدای باد و اصواتی نامفهوم چیزی شنیده نمی‌شد.

سرهنگ نادری گیج شده بود، نمی‌دانست باید چه کند، یک‌بار دیگر ملتمسانه گفت: عباس‌جان! حالت خوبه؟ ترا به خدا جواب بده!

باز هم جوابی نشنید.

ناامید شد، می‌کوشید تا کانال رادیو را روی رادار تنظیم کند. چند لحظه بعد با صدایی مضطرب گفت: از تندر به رادار، از تندر به رادار و... .

در آخرین لحظه ناگهان صدای افسر کنترل رادار در رادیوی نادری پیچید: از رادار به تندر، از رادار به تندر، صدای شما مفهوم است، به گوشم.

سرهنگ نادری با همان حالت گفت: ما مورد هدف قرار گرفته‌ایم، وضعیت مناسبی ندارم. سعی می‌کنم هواپیما را به حالت نرمال هدایت کنم.

افسر رادار گفت: سعی کنید خونسرد باشید، موقعیت را بررسی کنید، به گوشم.

هواپیما چون عقابی زخمی سینه آسمان را درمی‌نوردید، گاهی از تعادل خارج می‌شد و چند لحظه بعد با تلاش سرهنگ نادری به حالت عادی برمی‌گشت. نادری بار دیگر از کانال داخلی، عباس را صدا کرد؛ ولی باز سکوت بود. آیینه داخل کابین را تنظیم کرد؛ تا بلکه بتواند از وضع کابین عقب آگاه شود؛ اما متوجه شد که شیشه حایل بین دو کابین شکسته بود، چیزی دیده نمی‌شد.

سرهنگ نادری مانوری به هواپیما داد و با دقت از آیینه به داخل کابین عقب خیره شد. ناگهان دید که حفاظ کابین متلاشی و قسمتی از چتر نجات عباس در معرض باد شدید در اهتزاز است. وقتی بیشتر دقت کرد با دیدن لکه‌های قرمز خون که به شیشه شکسته حایل بین دو کابین پاشیده شده بود، با خود گفت حتماً شیئی منفجره او را متلاشی و به بیرون پرتاب کرده است. نادری بار دیگر روی کانال رادار رادیو را تنظیم کرد و گفت:

ـ هواپیما به شدت آسیب دیده، نشان‌دهنده‌ها مختل شده‌اند، از وضع کابین عقب اطلاعی ندارم، خودم هم زخمی هستم.

افسر رادار گفت: خودتان را در مسیر 38 درجه شمال شرقی قرار بدهید و ارتفاع را کم کنید. وضعیت شما به برج مراقبت پایگاه اطلاع داده شده.

صدای آژیر وضع اضطراری در محوطه پایگاه پیچیده بود. آمبولانس‌ها و خودروهای آتش‌نشانی و نیروهای امداد به سوی باند پرواز در حرکت بودند.

سرهنگ بختیاری با شنیدن صدا و دیدن صحنه در حالی که فریاد می‌زد: «عباس!» به سوی کاروان می‌دوید.

در اتاق رادار مراقبت همه چیز غیرعادی بود. همه در حال تکاپو بودند. افسر کنترل رادار با دستپاچگی شماره مرکز پیام را گرفت، با هیجان وضعیت را گزارش کرد و خواست تا سریعاً این پیام را به ستاد فرماندهی نیرو مخابره کنند. سپس روی کانال مخصوص با هواپیما تماس گرفت و گفت: لطفاً اعلام وضعیت کنید!

سرهنگ نادری با وجود ناراحتی و دردی که احساس می‌کرد تمام سعی خود را به کار برد تا به هر قیمتی که شده هواپیما را به پایگاه برساند، وقتی صدای رادار را شنید، گفت:‌ دارم تلاش می‌کنم؛ ولی وضع هر لحظه بدتر از قبل است.

افسر رادار گفت: الان شما در هجده کیلومتری باند پایگاه هستید. لطفاً کانال رادیو را روی برج مراقبت تنظیم کنید. ما در جریان وضع شما خواهیم بود.

سرهنگ نادری با زحمت کانال رادیو را روی برج تنظیم کرد و گفت: دارم سعی می‌کنم جنگنده را کنترل کنم. در حال کم کردن ارتفاع هستم.

صدای برج مراقبت به گوش رسید: باند برای فرود اضطراری شما آماده است، لطفاً کانال را روی «کاروان» تنظیم کنید! خونسرد باشید!

سرهنگ نادری رادیو را روی کاروان تنظیم کرد. احساس می‌کرد هر لحظه حالش بدتر می‌شود، درد شدیدی در پشت و بازویش احساس کرد. چشمانش سیاهی رفت؛ ولی تکان شدیدی به خود داد تا حواسش را جمع کند، با صدایی حاکی از درد گفت:  حالم هیچ مساعد نیست.

افسر کاروان گفت: خونسرد باش محمدجان! خدا تو را کمک می‌کند. همه چیز برای فرود آماده است. روی همان زاویه‌ای که هستی بیا به سمت باند، من دارم تو را با دوربین می‌بینم.

سرهنگ نادری در حالی که ارتفاع هواپیما را کم می‌کرد، باند فرودگاه را دید، با تمام توان کوشید تا خود را به آن سمت بکشد؛ ولی ناگهان صدایش در رادیوی کاروان پیچید؛ دور موتور کم نمیشه.

افسر کاروان در حالی که سعی می‌کرد به سرهنگ نادری دلداری بدهد گفت: چاره‌ای نیست محمدجان! بیا روی باند.

سرهنگ ملتمسانه گفت: خدایا! خودت کمکم کن.

سرهنگ نادری در حالی که چشمانش از حدقه درآمده بود با همان سرعت پرنده را روی باند کشید، جنگنده با سرعت سرسام‌آوری روی باند می‌دوید، ترمزها را امتحان کرد؛ ولی ناامید شد. فریاد زد: دسته گازها بسته نمی‌شوند.

افسر کاروان گفت: چتر رو بزن.

وقتی چتر هواپیما باز شد، افسر کاروان فریاد کشید: خدایا خودت کمک کن.

چتر رها شد و هواپیما با همان سرعت به انتهای باند نزدیک می‌شد، او سریعاً شیرهای بنزین موتورها را قطع کرد و در این لحظه در برابر سیمای بهت‌زده نادری «تور باریر» چون سدی عظیم جنگنده را در آغوش گرفت. در اثر سایش لنت‌های ترمز و حرارت تولیدشده از چرخ‌ها، پرنده آتش گرفت؛ ولی در همان لحظه نیروهای آتش‌نشانی و امداد خود را به هواپیما رسانده و آن را خاموش کردند، چند نفر از امدادگران به سوی هواپیما دویدند.

 

سرهنگ نادری آخرین تلاش خود را به کار گرفت و از کابین خارج شد. او در حالی که با قدم‌های لرزان از هواپیما فاصله می‌گرفت، نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.

فرمانده پایگاه به نادری نزدیک‌تر شد. سرهنگ نادری نگاهی به اطراف و آن گاه نگاهی به هواپیما کرد، سپس خود را در آغوش تیمسار رستگارفر انداخت و به تلخی گریست.

سرگرد بالازاده، اولین کسی بود که خود را به کابین هواپیما رساند. با شتاب از هواپیما بالا رفت. لحظاتی بعد در جلو نگاه ماتم‌زده حاضران، با دست بر سر خود کوبید و فریاد زد:

ـ عباس داخل کابین است. او قربانی حضرت ابراهیم در عید قربان شده.

شیون و غوغایی برپا شده بود. با هجوم پرسنل موجود در قسمت‌های عملیاتی پایگاه محشر به پا شد، عباس با نقش خود در آن ظهر روز جمعه عید قربان تعزیه مسلم را تمام و سیل اشک‌ها را جاری نمود.

آخرین کلام مؤذن در فضای باند پیچید: «الله‌اکبر... الله اکبر.»

در لحظه‌های اذان ظهر عید قربان پیکر پاک تیمسار بابایی بر روی دست‌ها تشییع شد و با آمبولانس به بیمارستان پایگاه انتقال یافت.

انالله و انا الیه راجعون.

برگرفته از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت»